|
|
|
|
|
انگارکن خوابم وزندگی کابوس مدامیست ... تا حالا شده ازدیوانگی خودت لجت بگیرد وبزنی به سیم آخرو...دیوانه ترشوی؟! ما عقل مان به دنیا نمی رسد ودنیا عقلش به ما...فکرکن...پرنده ی بی آواز...دیوانه ی بی سوت وقت ماه...اصلن من...بی تو...تو...بی من...دنیا اگرعقلش می رسید که من وتونبودیم...ما بودیم وما دنیا بودیم وما دریا ودشت وکوه وباران وآفتاب بودیم وما خدا بودیم وما...آن وقت شاید عقل مان می رسید وبه جای این همه مدرسه ودانشگاه تیمارستان می ساختیم وهمه را پرت می کردیم آن جا وخودمان ازبیرون برایشان زبان درمی آوردیم ... کاش دوبار زاده می شدم یکی برای مردن درآغوش تو یکی برای تماشای عاشقی کردنت تا حالاشده سرت را به دیواربکوبی وازدرد هی بخندی وهی بخندی وهی سرت را به دیوار ... خدانکند تودرد داشته باشی عزیزترینم...خدانکند توبفهمی چه می کشد این دیوانه... اصلن امشب می خواهم خداحافظی کنم...می خواهم ببوسمت وبروم...ببوسمت وبمیرم... می خواهم آن قدربه دیواربکوبم که مغزم بپاشد روی این کیبورد...روی این کتاب ها... روی این قاب عکس خالی...امشب مانده ام که نمانم...آمده ام که بروم...ببوسمت وبروم وجهنمم بهشت باشد بهتراست یا نبوسمت وبروم وجهنمم جهنم تر؟! نگاه کن...توی هردوتایش بروم هست...جهنم هم هست...فقط می ماند ببوسمت ونبوسمت که فرقش یک نقطه است وآن نقطه تویی که برمدارتومی چرخد این دلی که دل نیست... می شود لب هایت را ببوسم؟! دارم می روم...سیم آخرکه می گویند لابد همین است...همین که قیچی بیندازم وسط موهام وقیچی بشود چاقوی ابراهیم ونبرد وبه دلم بیفتد که این رگ ساده ترببرد شاید... حالا می شود ببوسمت؟!ببین!خون را ببین...چه خون سیاهی...همه ی مسافران جهنم این طوری اند؟! یاد شرکت افتاده ام...یاد آن صندلی های سبز...باران پشت پنجره...روسری آبی...اتود زرد...کیک کام...ترجمه...یاد آن روزکه مادروخواهرت سرزده آمدند شرکت...یاد پالتوی سورمه ای...یاد ازاراک بی خبرآمدنت...یاد چشم هات...دست هات...نفس هات... خون را می بینی...؟! بروم...بروم تا دیرترنشده... رفتم مرا ببخش ومگو اووفا نداشت راهی به جزگریزبرایم نمانده بود... دوستت دارم
|
||
|
+
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 3:3 توسط باران
|
||
|
|
|
|
|
به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کزشاخه جدا بود چوزگلشن روکرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پیک بلا بود ای برگ ستمدیده ی پاییزی آخرتوزگلشن زچه بگریزی روزی توهماغوش گلی بودی دلداده ومدهوش گلی بودی ای عاشق شیدا دلداده ی رسوا گویمت چرا فسرده ام ... ازسرشب یکریزاین را گوش داده ام... برگ خزان...بیداد زمان...شاخه...باد...دلداده...نهان...عاشق...رسوا...فسرده...و... هماغوش...(؟!!) آن جا که می گوید«روزی توهماغوش گلی بودی»،دلم می خواهد...نه!هیچی دلم نمی خواهد ...تصمیم گرفته ام کمترخشونت به خرج بدهم...! امشب خوبم...خوب خوب...شده ام مثل آدمخوارها که چشم شان به سرخی خون می افتد گل از گل شان می شکفد وخوش خوشانشان می شود...!لیوان ازدستم افتاد وشکست...تکه هایش را با دست جمع کردم وفشارمختصری کافی بود تا خون راه بگیرد ازلای انگشت هام... حق شان است...باورکن...لای این انگشت ها جای انگشت های توبود...حالا که نیست بگذار هرچه می خواهد برسرشان بیاید... گفتم یک بارهم وقتی حالم خوب است بنویسم بلکه کمی شاد ازآب دربیاید...! کتابی به دوستی امانت داده بودم...امشب اس ام اس زد که فلانی لای کتاب درفلان صفحه یک تکه کاغذ است با خط خوش نوشته ای ...(اسم قشنگ تو!) ودورش راهم سوزانده ای ...! (کتاب شعربود وطرف هم مرا می شناخت ومی دانست هرکاغذی لای هرصفحه ای گذاشته باشم معنای خاصی دارد...) جواب دادم:خب که چی؟!(خب اسمت راهم دوست ندارم کسی بداند!) اس ام اس زد که :هیچی بابا ! غلط کردم!!! عجب ها! هی خواستم بگویم بابا من امشب خوبم ، اصلن هم قاطی نیستم ،هیچم ازلابلای انگشت هام خون نمی چکد...!!! اما نگفتم! شراب دردهان و عشق درچشم اتفاق می افتد ... جام را برداشته به دهان می برم به تونگاه می کنم و... آه می کشم ... دیروزدوست نقاشی بعد ازمدت ها زنگ زد...با هیجان گفت : یادته دوسال پیش طرحی از چشمات کشیدم؟! گفتم خب؟! پس گرفته نمی شود ها!!! گفت همین جوری قاطی چندتاکاردیگه به استادمون نشون دادم(دانشجوی نقاشی است)... استادمون گفت مدت ها بود طرحی به این خوبی از غم ندیده بودم!!! گفتم پدربیامرز!حالا یه سری بیا یه طرحی بکش!اون مال دوسال پیش بوده!الان بکش تا استادتون هنگ کنه ازمهارتت!!! خلاصه که ملت ازغم ما کلی کیفورشدند!!!الهی شکر!ماکه بخیل نیستیم! ... عزیزترین... این عزیزترین را که می گویم انگار رام می شوم...اهلی می شوم...فرقی هم نمی کند حالم خوب است یا نه...چشم هام رنگ خون باشد یا دست هام بوی جنون بدهد... می شوم همان دختربیست ساله ی روسری آبی که...که آن جا نشسته وفکرمی کندچقدر خوش به حالش است...!! عزیزترین... عزیزترین... عزیزترین... عزیزترین... |
||
|
+
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 1:15 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
شعری بگو که درآن عاشق تر باشم دستم به همه ی آسمان برسد تمام من وآن شعرآغوشی باشد به اندازه ی همه ی تو ... چشم انتظاری یکشنبه هایت را می دانم...حس می کنم...می فهمم... می دانم بد دردی ست این که هی چشمت به درباشد وهی در باز شود وآن طرفش کسی را که منتظرش بوده ای نیابی... سخت حکایتی ست این که تمام روزبه راهی چشم بدوزی که کسی مسافرش نیست... یکشنبه ها باران می خواهم...یکریز...که اشک ازگونه هام بگیرد...به جای سرانگشت های تو... یکشنبه ها باد می خواهم...مسافر...که هی ببوسمت وهی گونه ات به نوازش نسیمی خنک شود وندانی این بوسه های من است در دست نسیم... یکشنبه ها خدا می خواهم...مهربان...که سرش داد بزنم وفحش بدهم ونفرینش کنم واو فقط لبخند بزند وناراحت نشود... یکشنبه ها... یکشنبه ها تو را می خواهم... تورا می خواهم که روسری آبی را ازسرم باز کنی ودست بکشی روی موهام وبگویی... تورا می خواهم که ازشعرهای خودم برایم بخوانی وچشم هات بارانی بشود وبگویم ... تورا می خواهم که آرام دستم را بگیری وبه نرمی انگشت هام را نوازش کنی و بگویی... تورا می خواهم که زیرباران شانه به شانه ام بیایی وبگویم... یکشنبه ها بدجوری می خواهمت عزیزترین... ... شب فراق که داند که تا سحرچند است مگرکسی که به زندان عشق دربند است ... من اما آرزو نمی کنم زمان به عقب برگردد...برای من هنوزهمان وقت هاست...فقط نمی دانم این دلتنگی وغم آوارازکجا می آید که مدام بغض می شود ته این گلوی خسته واشک توی این چشم های بی فروغ... عزیزترین... نوشته بودی : کاش بودی... این جمله بدجوری کپی رایت دارد ها... پاییزباشد وباران وتویی که نیستی... عزیزترین... کاش بودی... |
||
|
+
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:6 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
تونیستی زنی تنها محصوردیوارهای خطروخاطره گیسوانش را به شب می بافد ... آن قدرلباس پوشیده ام که نمی توانم نفس بکشم!خدا به زمستان رحم کند!... نسیم سردی می وزد...ایستاده ام پشت درخت ها...هرچند دقیقه یک بارمثلن قدمی می زنم که کسی شک نکند!حس می کنم همه حواس شان این طرف است...! عجیب دچار« خود تابلوبینی » شده ام!!! به ساعت که نگاه می کنم خنده ام می گیرد.یک ساعتی به پایان کلاست مانده...ازحالا این جاایستاده ام که چه ؟!!می آیم درِکلاس...چشمم را به سوراخ کلید می چسبانم...فقط... دست هات را می بینم...آه که دست هات...دست هات...دست هات... همین طورکه خم شده ام وچشمم توی سوراخ کلید است دربازمی شود!دومترازجا می پرم! یکی بیرون می آید...سعی می کنم خونسرد باشم!می گویم:«کلاس کیه؟»می شنوم:«استاد... »...صبرمی کنم تا برود...برمی گردم پایین...سرِجایم...پشت ِدرخت ها...سردم می شود... یکی می آید کنارم می ایستد...خیلی سعی می کند سرصحبت رابازکند اما من عین مجسمه ایستاده ام!درآخرین تلاش می گوید:«شما ازدواج کردین؟!»(!)ازمجسمگی(!) درمی آیم! باادامی گویم:«خواستگاری؟!»(طرف خانم بود ها!)بنده ی خدابانگاهی متعجب دورمی شود ... جایم راعوض می کنم...باید ازهمه لحاظ امن باشد...دراین جا « امن » یعنی من تورا سیر ببینم وتو مرا اصلن نبینی...!!سعی می کنم موقعیت خودم را ازآن طرف تصورکنم...!نه ! عمرن ببینی ام!به زهره اس ام اس می زنم ومی گویم کجا هستم!جواب نمی دهد...می دانم! دارد ازحسودی می ترکد!!! می بینمت...درآستانه ی در...داری ازساختمان بیرون می آیی...چادرم را بیشتربه خودم می پیچم...سرت پایین است...ناگهان می ایستی...سرت رابلند می کنی...یکراست زل می زنی به این طرف...!دستپاچه می شوم...خودم رادلداری می دهم که نه!ازاین فاصله... آن هم پشت این درخت ها...نه!نمی بینی ام!ای وای...نه!داری می آیی این طرف...می آیم فرار کنم... خنده ام می گیرد...مگرازتوگریزی هم هست...؟!لبخندی شیرین چهره ات را پوشانده...! مقاومت بی فایده است!ازمخفیگاه بیرون می آیم... می گویی:«چطورفکر کردی من ممکنه حس ات نکنم؟!؟!» جوابی ندارم...عاشقانه ترازهمیشه نگاهت می کنم... عزیزترین چرا...نه!چرا نه!چطور؟!چطور...نه!چطورهم نه!اصلن هیچی!مگرمن جای تو بودم عطرنفس های تو را حس نمی کردم...؟! می گویم :«بروم ترمینال دیگر!»می گویی:«کاش سرکلاسم می آمدی!»...می گویم :«نه! دیرمی شود!بایدبرگردم!»...توی چشم هات می خوانم که دلت می خواهد بمانم... تو جان بخواه عزیزترین...! می مانم! کلاس : قبل ازهمه وارد کلاس می شوم...هنوزخیلی به شروعش مانده...سفارش کرده ای ردیف اول بنشینم...می نشینم گوشه ی ردیف اول...سرگرم نوشتن می شوم... سرم پایین است...زمان ومکان رافراموش می کنم...وارد کلاس که می شوی تازه متوجه می شوم کلاس پرشده و... ای بابا...این طرف که من نشسته ام همه پسرها هستند!!من مانده ام این گوشه فقط...! خنده ام می گیرد...می دانم کمی تا قسمتی غیرتی شده ای(!) وکمی تا قسمتی هم متعجب که چرااین جا نشسته ام!مانده ام چه کنم!با لبخندی ساختگی می گویی:«خانم!لطفن بفرمایید اون طرف!»بدجوری ضایع شده ام ها!!!می آیم این طرف می نشینم...اه!چه جای بدی...اصلن نمی بینمت...لجم می گیرد...بغض می کنم...سراپا گوش می شوم...حالا که نمی بینمت اقلن خوب بشنوم...بازهم چشمت به من خورده و...!نفهمیدم چطوراین جمله را به درسَت ربط دادی...خودت فهمیدی؟؟!! ببین :«معشوق هرکه بزرگ تر،عاشق اوعزیزتر»!!! نفس کم آورده ام...دلتنگ تر شده ام انگار... برمی گردم... عزیزترین...کلی نقشه کشیده بودم که ازاین به بعد بازبه پنهانی آمدن وپنهانی دیدنت عادت کنم...خودخواهم ، نه؟!... عزیزترین... ... چواسیر ِدام ِ توام رام ِتوام ای محرم ِ رازم منم آن شمعی که ز شب تا به سحردرسوزوگدازم ای فتنه بکش یا بنوازم... بی گناهم بده پناهم کزموی تو آشفته ترم کن نگاهی به خاک راهی ای سایه ی لطفت به سرم چه کنم... عشقی غیرازتونخواهم... من زجفایت دلشادم ازغم عشقت خرسندم ازهمه عالم بگسستم تا که به مهرت پابندم... عزیزترین... دوستت دارم |
||
|
+
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:57 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
وقاف حرف آخرعشق است آن جا که نام کوچک من آغازمی شود (قیصرامین پور!) ... دیروز...بگذارازاولش بگویم... درد وداغ این یکشنبه های ناگزیر...اضافه اش کن به برنامه ی آوای ایرانی شبکه ی چهار ودرست وقتی ازشدت بغض ودلتنگی نفس ات بالا نمی آید مدارصفردرجه هم شروع شود وانگار یکی دارد با تمام نیروگلویت را فشارمی دهد و... یکشنبه های ناگزیررا اضافه کن به آوای ایرانی ومدارصفردرجه وتا صبح هم خوابت نَبَرَد اززوربغض وآرزوهای محال و...تازه چشمت گرم شده باشد که اس ام اس پشت اس ام اس برسد که : - قیصرامین پوردرگذشت. - ...دیدی...قیصر... - قیصرهم...رفت. - باران...همکلاسیت... ذهنم پرمی کشد به آن سال...درجشنواره ی شعردانشجویی که قیصررا دیدم گفتم : - آقای امین پورما همکلاسی بوده ایم ها! با همان حجب ومتانت وآرامش همیشگی نگاهم کرد که یعنی :چی؟! گفتم : خب شما با مادرم همکلاسی بودید...من هم آن وقت ها کوچولو بودم وبا مامان می آمدم دانشگاه!خب من وشما هم همکلاسی می شویم دیگر!!! ... خلاصه که عزیزترین... دلم گرفته... کاش بودی... |
||
|
+
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:29 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
اندوهی خاکستری در دلم آهنگ باران ساز می کند ... دیگرکدام روزنه...؟! دیگر کدام صبح...؟! ... پاییزکه می شود... نه!هیچی ِاین زندگی لعنتی فرقی نمی کند...پاییزوبهارهم ندارد...همه چیزهمان قدردلگیرو تاراست که همیشه بوده... یک شنبه ها دلم هوایی ِآن طرف ها می شود...نه که فکرکنی دلتنگت نمی شوم یا یادم رفته که خودت خواستی بازهم به دیدنت بیایم...نه!دارم از دلتنگی...ای بابا...جان سخت ترازمن دیده ای تا حالا...؟!اما هی دست می گزم وآه می کشم وبغضم را قورت می دهم که یعنی بنشین سرجایت!نرو!...نمی نشینم سرجایم...جایی را ندارم که بنشینم...بی آشیان ترازباد، منم...هی به درودیوارومیزوصندلی و... می کوبم وهی زیرِگلویم را دست می کشم مبادا بغضم آن قدر بزرگ شده باشد که کسی ببیندش...همه ی این ها برای این است که طاقت بیاورم...نیایم...نبینمت...تمام ِاین سال ها که دقیقن نمی دانستم کجایی یااگرهم می دانستم آن قدردوربودی که نمی شد هروقت می خواهم بیایم ببینمت...انگار اوضاع بهتر بود!! حالایک شنبه که می شود...می دانم یک جایی هستی که دورنیست...که فقط کافیست سوار ماشین شوم وبیایم بنشینم سرکلاست...اما... نمی شود...شاید نباید...نمی دانم... یک شنبه که می شود راه می افتم توی این کوچه ها وخیابان ها...هی راه می روم وهی زیرِ گلویم را دست... کوچه ها تمام که می شوند من می مانم و این همه تو ! که تازه خودت هم نمی شوند...! ... عزیزترین... باید بروم...زیرِگلویم دارد توجه این دخترهای سیستم کناری را جلب می کند...کسی چه می داند این گوشه از کافی نت من دارم چه می کنم...اما این بغض...زیادی بزرگ شده ...زیادی... عزیزترین... باید بروم... عزیزترین...
|
||
|
+
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 13:29 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
هم دعا کن گره ازکارتوبگشاید عشق هم دعا کن گره ی تازه نیفزاید عشق... آمده ام دانشگاه تان...کلاس ات را پیدا کرده ام...حالا دقیقن پشت درکلاس ایستاده ام... ازدریچه ی روی درداخل کلاس را نگاه می کنم...نمی بینمت...نفس می کشم...عمیق... بویت را می شنوم...مطمئن می شوم درست آمده ام...دوتا دختردارند رد می شوند... آن ها هم داخل کلاس را نگاه می کنند...یکی شان روتُرش می کند که:« اَه !استاد...یه» !!!!!!زیرلب می گویم :«زهرمار»!اما یک جورهایی خوشم می آید...!اولین باراست یک دختردارد درموردت با این لحن حرف می زند! تا حالا هرکه را دیده بودم قربان صدقه ات می رفت!!!مانده ام چه کنم...بیایم دربزنم واجازه بگیرم که سرکلاس بنشینم؟! ...یا نه،منتظر باشم تا کلاس تمام شود وبیایی بیرون؟!...یا اصلن بگذارم بروم...؟! خل شده ام ها!! این همه راه ، تا این جا آمده ام که بروم؟!نبینمت وبروم؟!می ترسم بیایم سرکلاس وباز دستپاچه شوی ورشته ی کلام از دستت خارج شود و...!!می ایستم پشت در...بغض نمی کنم...نفس می کشم...عطرتنت را نفس می کشم...دلم می خواهد یکهو دررا باز کنی وبیفتم توی بغلت...!فقط یک لحظه...! اَه ! بیا این دررا باز کن دیگر...! یاد قدیم ها می افتم...دلم می گیرد...می روم کمی بالاترمی ایستم...صدای در می آید... جرات نگاه کردن ندارم...می ترسم...نه...نمی ترسم...نگاه می کنم...نگاهت می کنم... عاشقانه!...برمی گردی...نگاهت می ریزد توی چشم هام...نفسم بند می آید...می گویم: سلام...می گویی: انتظارتو نداشتم...! یک جورهای بدی دلم می گیرد...حالا نمی شد این را نگویی...؟!می دانم خواسته ای غافلگیری وخوشحالی ناگهانی ات را بیان کنی... اما وقتی می گویی انتظارتو نداشتم...!یک جوری می شوم...می رویم در محوطه...باد می آید...فرفری ِموهات پریشان می شود...یادت هست...؟!«پریشان کن سرزلف سیاهت شانه اش با من...»!دلم می خواهد دست بیندازم توی موهات...مرتب شان کنم...حالااگر به بهانه ی مرتب کردن نوازش شان هم کردم...تو به روی خودت نیاور...!خیلی سعی می کنم سفیدی موهات را نبینم...نمی شود که!عزیزترینم...چرا؟!...چرا...؟! می دانم...می دانم می گویی :«مرد مثل قالی کرمونه!هرچی پا بخوره...!» اما... این که تودرهرشکل وحالت عزیزترین وقشنگ ترینی درست...اما...عزیزترین هرکه نداند فکر می کند چهل سال را حتمن داری... صدای اذان در تمام محوطه می پیچد...دلم بیشترمی گیرد...خیلی حرف ها برایت داشتم ...عزیزترین چرا هروقت می بینمت زبانم بند می آید؟!حتا نمی توانم بگویم چقدردلتنگت بوده ام...نمی توانم بگویم چقدردلم می خواسته وقتی می بینمت آن قدر توی چشم هات خیره شوم که بگویی :« بس کن!خرد می کنه چشات آدمو...!» بارها وبارها این صحنه رامجسم کرده بودم...بارهاوبارها...یادت هست...توی شرکت...نشسته بودم روی صندلی های قهوه ای رنگ سالن...آن قدرنگاهت کردم که گفتی...! می روی نمازبخوانی...شماره ی کلاس بعدی ات رامی گویی...می روم می نشینم سر کلاس...حالم خوش نیست...کم کم کلاس پرمی شود از ترم اولی های شلوغ...همه هم فضول!یکی شان می گوید:«چرا جلسه های قبل غایب بودی؟!استاده بد سخت گیره ها!» ومن می مانم هنوز ترم شروع نشده این ها از کجا سخت گیری تورا کشف کرده اند؟!؟! سرم گیج می رود...می نشینم یک جایی وسط های کلاس... درس را شروع می کنی...طفلکی ها تند وتند جزوه می نویسند...یعنی،می نویسیم... من هم می نویسم که فکرکنند ازخودشانم...شرط می بندم تا حالا ندیده بودی کسی درحال نوشتن،آن هم به این سرعت باشد وچشمش روی برگه نباشد!!هرازگاهی نگاهی به کاغذ می اندازم!باقی اوقات چشمم در چشم های مهربان توست... این قدرتابلونگاهم نکن عزیزترین!درست است که سرشان روی جزوه های شان است... اما...به طرزموذیانه ، ناجوانمردانه ، زیرکانه ، چه می دانم ،خلاصه مشکوکی از«لیلی ومجنون» مثال می آوری...یکی نیست بگوید اصول اقتصاد وحسابداری واین حرف ها راچه به لیلی و مجنون...؟!تازه تاکید هم می کنی که همیشه برای توضیح بهتر این فصل ازاین درس پای لیلی ومجنون راوسط می کشی...می دانم این توضیح فقط برای من است ...برای این که خیال نکنم درحضورمن شیطنت ات گل کرده و...! حیف که نمی شود حرفی بزنم...وگرنه می آمدم یقه ات رامی گرفتم،می گفتم:«عزیزترین !یادت باشد گوشه ای از عشق من شد قصه ی لیلی ومجنون ! » آره!! لابد می گویی یقه کشی چه دخلی دارد به این «عزیزترین» گفتن ات؟!...به قول خودت اول باید « گرفتن یقه» را تعریف کنیم!!! کلاس تمام می شود...درآن شلوغی یک لحظه گم ات می کنم...هول می شوم...سراسیمه این طرف وآن طرف می دوم...حتا تا توی محوطه هم می روم...برمی گردم بالا... ناگهانی وارد دفتر گروه می شوم...می بینمت...نشسته ای...داری روی موهایت دست می کشی...قبل ازآن که ببینی ام بیرون می آیم...عزیزترین...نمی شود من روی موهات دست...نمی شود؟! ... ... از وقتی برگشته ام شده ام یک گلوله ، یک کوه ،چه می دانم ،یک حجم آتش...! صدایت توی گوشم می پیچد...روبروی مهمانسرای اساتید...یادت هست...؟! دلم گرفته عزیزترین...دلم آن قدر گرفته که هیچ چیز دیگر نمی خواهم...کاش می شد بخوابم وهیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت بیدار نشوم... خسته ام عزیزترین... آشنای همیشه ام...دوستت دارم...ممنون که دوستم داری...!
|
||
|
+
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 17:28 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
برای کوتاهی دست هایم چه کارمی توانم بکنم؟! قبول کرده ام که شب ازحوصله ی من درازتراست وماه ازخیال تودورتر ... دل تنگی که امانم را می بُرَد،می روم تمام یادگاری هایت را می آورم می چینم روی میز...از کوچک ترین تکه کاغذی که رویش برایم یادداشت نوشته ای، تا گل سرآبی که برایم خریده بودی،یا عکس بچگی هایت با آن شلواربندی سبز...! تک تک شان را می بوسم...انگارخودت باشی...عزیزترین باورت می شود هنوز عطردست هات را دارند؟! آدم دلش می خواهد آن قدربوبکشد که نفسش بالا نیاید... عزیزترین اگربدانی چی پیدا کرده ام...یک وبلاگ قدیمی...آن وقت ها که برایت می نوشتم وبرایم کامنت هم می گذاشتی...!یادت هست؟!نمی دانی چه حالی می شوم وقتی نوشته های قدیمی را می خوانم...وقتی کامنت ها را بازکردم واسم قشنگت را دیدم...وای...دلم ضعف رفت برایت... عزیزترین...چرا من همیشه دلتنگم؟...الان ازآن وقت هاست که دارم از دل تنگی ...نه !هیچ...هرچند " مارا به سخت جانی خود این گمان نبود " ... امشب آمده بودم خداحافظی کنم...دارم می روم سفر...مشهد...گمانم مامان می خواهد ببرد آن جا من بیچاره را ببندد یک گوشه ای بلکه شفا بگیرم...طفلکی مامان هنوز هم به آدم شدنم امیدواراست... می دانی عزیزترین...نه...نمی دانی...اگرمی دانستی که... فقط خدا می داند چقدرعزیزی...مواظب عزیزترین ِ من باشی ها...! دوستت دارم |
||
|
+
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:57 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
بکوبید دهل ها ودگرهیچ مگویید چه جای دل وعقل است که جان نیزرمیده است... ... عزیزترین...عزیزترین...عزیزترین... ازساعت هشت دیشب تا الان می شود یازده ساعت... یازده ساعت مداوم نشستم این جا وتوی دلم هی صدایت زدم... آمدی جانم به قربانت...ولی...نه! اصلن هم ولی ندارد...! گردوست بنده را بکشد یا بپرورد تسلیم ازآن بنده وفرمان ازآن دوست می دانستم می آیی...می دانستم به یک هفته هم نمی کشد...تازه منتظربودم بیایی بگویی دلت برای نوشته هام تنگ شده است...آمدی گفتی : - کجا باید نوشته هاتو بخونم...؟!نشانی جدید را بنویس! عزیزترین...عزیزترین...با آن که به نزدیکی وارتباط دل های مان یقین دارم اما گاهی حسابی غافلگیرم می کنی...!همین که این قدرمطمئن بودی که هم چنان می نویسم... حالم خوب است...خیلی خوب...قبل ازآمدنت ازشدت بی خوابی دو-سه روزه داشتم بیهوش می شدم...اما حالا...نه!خوابم که نمی آید هیچ،دلم می خواهد بدوم...پروازکنم ...داد بزنم...دلم می خواهد... ها...؟!زیادی دارم شلوغ می کنم...؟!اصلن دلم می خواهد شلوغ کنم !دلم می خواهد آن قدرعشقم را فریاد بزنم تا صدایم راه بگیرد توی این جاده ها وبیاید به توبرسد... نگرانش نباش...پیدایت می کند...می تواند راه خانه ات را ازقاصدک ها بپرسد... یا ازباد...توی این سال ها آن قدربوسه داده ام برایت بیاورند که نشانی ات را خوب بلدند...!صدایم را که شنیدی خدا کند که بخندی... عزیزترین...ممنون که آمدی...که دلتنگم بودی...هستی...خواهی بود...که این ها را می خوانی...که این قدرعزیزی...! آن قدرازخواندن آن جمله ات خوشحالم که خودم هم نمی دانم دارم چه می گویم!! وقتی درکمال صحت وسلامت عقل می نوشتم هم درست حسابی نمی دانستم چه خبراست!!(حالاتوزیاد هم به این "کمال صحت وسلامت عقل" محل نگذار!!!) (هرچند می دانم کلن با " عقل "اش مشکل داری!یعنی اصولن درمورد من تعریف نشدنی است!) خلاصه که... گرچه صدها غزل ازعشق برایت خواندم غزلی نیست دراین باره به گویایی ِتو...! عزیزترینم... دوستت دارم
|
||
|
+
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 7:40 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
غم زمانه خورم یا فراق یارکِشم به طاقتی که ندارم کدام بارکِشم...؟!؟! انگارراستی راستی دارد می شود یک هفته...سه روزدیگرمانده فقط...!( انگارهفته همه اش چند روزدارد!!!)...عزیزترین...اگرنگویی...اگردلت برای نوشتنم تنگ نشده باشد...برایت پیغام گذاشته بودم که:کاش می گفتی...!مختصروبه خیال خودم مفید!!! جواب داده ای که :دوستت دارم اما نمی گویم...!! مختصروبه خیال خودت مفید!!! عزیزترین منظورمن که این نبود...!فدای چشم هات این طوری نگاهم نکن...می دانم داری فکر می کنی ازکجا باید می فهمیده ای که من انتظارشنیدن چه چیزی را دارم ...عزیزترین بگو...ترابه خدایت بگودلت برای نوشتنم تنگ شده تا بگویم :واقعن فکر کردی دلم می آید همه ی آن ها را حذف کنم؟!؟! اصلن بگذریم!هنوزسه روزوقت داری...! امروزحالم خیلی بهتراست...کم کم دارم با ماجرای رضا ورضوان کنارمی آیم... کنارکه نه،هردوآمده ایم یک طرف!دیشب داشتم فکرمی کردم اگررضوان را ببینم چه می گویم...احتمالن هیچ...گاهی سکوت ازهرحرفی گویاتراست... عزیزترین...بوی پاییزرا می شنوی...؟!برای شما که اول مهرباید مثل بچه های خوب بروید سردرس ومشق تان شاید پاییزآن قدرها هم پاییزنباشد...! دلم هوای درس ومشق کرد...عزیزترین باورت می شود به سرم زده بود درعنفوان ِ پیری دوباره کنکوربدهم وبشوم شاگردت...آن کجا بیایم سرکلاست وحالا اجازه بدهی سرکلاس بنشینم یا نه (!) وهمه اش فکرکنم این کلاس که تمام شود دیگرتا ماه ها نمی بینمت...آن کجا شاگردت باشم وهفته ای چند بارببینمت...!! غرض زمسجد ومیخانه ام وصال شماست جزاین خیال ندارم خدا گواه من است... حالا مسجد ومیخانه چه ربطی به کلاس درس دارد...بمانَد...! عزیزترین...چرا سرظهرآدم نوشتنش نمی آید...؟!!!می دانی...اول خواستم پست "رضا" راحذف کنم...گفتم بخوانی اش مثل من به هم می ریزی...اما نشد...نتوانستم ...گفتم اقلن یک پست بعدش بگذارم شاید تلخی اش کمی گرفته شود...می دانم که نمی شود... من می روم،اما توزودترفکرهایت را بکن ببین الان چی باید بگویی... ببین فقط اشاره ای هم بکنی کافیست ها...!آن قدرچشم به راهم که کوچکترین حرفی را به خودم می گیرم ومی گذارم به حساب این که خواسته ای بازهم بنویسم و... عزیزترین یک چیزی بگودیگر...خیلی منتظرم ها...خیلی... توهم می دانی که دوستت دارم...پس من هم نمی گویم...! ... ... نه!من می گویم...من که مثل بعضی ها نیستم!!!روحم لطیف است!!! دوستت دارم... مواظب عزیزترین ِ من که هستی...؟! |
||
|
+
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:27 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
برای رضوان هرچند این را هرگز نخواهد خواند... چند روزی مانده تا بشود چهارسال...مادر،هم چنان مخالف است...رضا هم چنان مصر که رضوان را می خواهم...دخترخاله دخترخیلی خوبی است اما ... هیچ کس رضوان نمی شود...!مادرزیربارنمی رود... - یا دختر خاله یا جشن عروسی ات را بدون مادرت برگزار کن...! پدرها عمری است دوست وهمکارند...و موافق این وصلت...رضوان ماهی دوبار به جمکران می رود ورضا را ازخدا می خواهد...مادررضا هم چنان دخترخاله را ترجیح می دهد... ... چند روزی مانده تا بشود چهارسال...رضا عازم سفراست...یادداشتی کوچک بدون پاکت وبی هیچ تکلفی به پدرمی سپارد... - بدهیدش به آقای آصف ،اگرصلاح دانستند برسانند به رضوان خانم! رضوان،یادداشت را که می خواند بغضش می ترکد... می روم پابوس امام رضا.ازخدا می خواهم یا مادرم راضی شود ودراین دنیا به محبوبم برسم،یا این جان ِبرلب را ازاین تن ِخسته رهایی بخشد ودردنیایی دیگربه انتظارت بمانم...خداحافظت...رضا. ... امروزشد چهارسال...ساعت هفت صبح است...چند روزازخواندن یادداشت می گذرد... رضوان تمام شب را به نمازودعا گذرانده...دل توی دلش نیست...تلفن زنگ می خورد... گوشی را که برمی دارد آقای احمدی است...یکی دیگر ازهمکارهای پدر... - به پدربگویید پسرآقای محب درراه برگشت ازمشهد تصادف کرده... رضوان فقط می شنود... - بگویید جنازه را فردا می آورند...بگویید... ... رضوان دیگرهیچ چیزنمی شنود... ... عزیزترین... نمی دانم چرا این را این جا نوشتم...دلم گرفته عزیزترین...به رضوان حتا زنگ هم نزدم...شاید چون حرفی نبود برای گفتن...شاید هم چون... عزیزترین... کاش بودی... کاش بودی... کاش... ... ... |
||
|
+
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:33 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
سرآخراین دل مرا به باد می دهد آبرویم می رود روی همه ی آب های جهان واین روح وحشی دسته گل به آب می دهد ... با این همه این رویاها بدجوری بیخ ریش ماست آقا ! ... هنوزاین نشانی جدید را نداری...گفتم همان بگذارخیال کنی وبلاگ وتمام نوشته ها حذف شده اند،ببینم اصلن دلت هوای این عاشقانه ها را می کند...؟! فکرش رابکن...من با این شوق وذوق وامید می نویسم...بعد تومثلن تا یک هفته ی دیگرهم سراغی ازاین ها نمی گیری...یعنی نمی گویی که دلت برای نوشتنم تنگ شده وکاش هنوزوبلاگی درکاربود...تا من هم موذیانه بخندم که :بفرمایین قربان!!اینم نشانی ...چشم هات برق بزند ومن برقش را ازاین راه دورببینم... حالامی توانم تخفیف بدهم...یعنی به جای یک هفته یک ماه فرصت داشته باشی... وای...عزیزترین یعنی ممکن است تا یک ماه دلت برای عاشقانه هایم تنگ نشود...؟! ... می میرم که...! ... خب پس حالاکه ممکن است بمیرم... چوخواهی برمزارم بوسه دادن رخم رابوسه ده ،کاکنون همانیم...!!! به این می گویند...می گویند چی...؟! سخت نگیرعزیزترین...!قرارنیست بمیرم...یعنی قرارنیست تویک ماه سراغم را نگیری...امکان ندارد...پس معاف می شوی ازاین بوسه... خودآزاری را به حد اعلا رسانده ام...نه؟!...با خودم هم که حرف می زنم ازآن جملات وتکه کلام های معروف بین مان می گویم وخودم آتش می گیرم وزبانه می کشم ودود همه جا را برمی دارد...خاکسترم را به باد بده... عزیزترین...از دلتنگی گفتن فقط دلتنگی آدم را بیشترمی کند...اما نمی شود هم که نگفت...وقتی نمی گویی اش می چسبد یک جایی ته گلو ونمی گذارد نفس بکشی ... بگویم...؟! نه...نمی گویم...اصلن می خواهم بیشترخفه شوم...یا خفه تربشوم...خلاصه خودت یک جوری این "تر" را بچسبان به " خفه " ...نفسم که برید بگذارهمه خیال کنند از سرماخوردگی مرده ام...یا اگردلت خواست یک مرض باکلاس...!...نگذارکسی بفهمد خفه شده ام...آن هم ازدلتنگی...برای خودت خوب نیست عزیزترین...باورکن ...! ... برسان باده که غم روی نمود ای ساقی ... ... عزیزترین... حتمن باید یادآوری کنم که دوستت دارم؟!؟!؟! چشم... هزاربارهم می گویم... دوستت دارم
|
||
|
+
پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:24 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
خیره بر کُره ی کوچک دوباره حساب کرد جایی برای جنگل بی انتها نبود جایی برای دریایی که هرچه می روی به پایانش نمی رسی ... چشم های تو را آفرید ... این که دقیقن بدانم کجایی و نیایم ببینمت سخت تراست...یا این که ندانم کجایی وبیایم دوروبرِهرجا که گمان ِ بودنت هست،چشم بچرخانم و...؟! کدام سخت تراست...ها؟! اصلن می دانی چه حسی دارد بنشینی درست روبروی ساعت بزرگ دیواری وهی ثانیه ها را بشماری که کی به آن وقتی می رسند که تو می خواهی و...بعد که وقتش می شود همین که می آیی از جایت بلند شوی یکی توی سرت داد بزند که :بنشین!! می دانی...؟! دوباره بنشینی به شمارش ثانیه ها واین بار،بی که انتظارثانیه ای خاص را داشته باشی ...بعد که یکی دوساعتی ازموعد می گذرد آرام بلند شوی روسری آبی ات را بازکنی بیندازی اش توی کمد ودررا قفل کنی مبادا دوباره بروی سروقتش...درمورد توهم که روسری نداری فرض کن آن پیراهنت باشد که به تنت دوستش دارم... خودت را حبس کنی توی اتاق وهی بنویسی واشک بریزی وخودت هم ندانی که چرا ...دست بکشی روی طرح دستهای عزیزترینت وفکرکنی خودش است...خودِ خودش ...ودست هاش دقیقن همان عطری را داشته باشد که همیشه داشته ...هق هق امانت را ببرد وندانی با این همه بغض چه باید بکنی... عزیزترین... نشسته ام وبه نام زیبایت که توی مسنجردارد می درخشد نگاه می کنم...لازم است تاکید کنم عاشقانه...؟!من خاموشم...همیشه خاموش بوده ام...بهشت من خاموشی است ...حالا خاموشی را سکوت معنی کنیم یا تاریکی یا ...چه فرقی دارد... می نویسی :می دانم هستی... هول می شوم...می آیم بنویسم :از کجا می دونی؟! خنده ام می گیرد...گریه که قاطی خنده می شود بیشتراشکم درمی آید... دیوانه می شوم...قاه قاه می خندم...زارزارگریه می کنم...کم...کم...می...می...رم... نه...نمی میرم...ازکجا معلوم بمیرم وتوهزارسال عمرنکنی...اگرشانس من است...! می روم کنارپنجره...باد که به صورت خیس ازاشکم می خورَد سردم می شود... امروزیک نفرمی گفت تنهایی سخت نیست...سرد است...چقدر راست می گفت... سردم است...بغلم نمی کنی...؟! عزیزترینم...عزیزترینم...این را هزاربارهم که لازم باشد می گویم تا شاید یک بار بگویی:"جانم"...بگویی جانم ومن جانم به لبم رسیده باشد وبغضم بشکند وخودم را پرت کنم توی بغلت...بگویی جانم ومن لال بشوم ازشوق...عزیزترین... می دانم چند سطربالا را که خواندی توی دلت تند تند گفتی " جانم "...اما چه فایده دارد...؟!آن منی که توی دلت هستم هیچ وقت این چیزها را به این من خراب ِخسته نمی گوید...همیشه بهترین ها را نگه می دارد برای خودش...به این من هم بگو... می گویی...؟! عزیزترین... حالم خوب است... باورکردی...؟!این که حالم خوب است را...؟! خداکند... عزیزترین... سردم است...خیلی سرد...خیلی خیلی سرد... ۱۳۸۶/۶/۶ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:35 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
هنگام شب آمد دل درطلب آمد جانم به لب آمد که غم تو بسرنشود من مرغ شباهنگ توام ای گل به خدا دلتنگ توام در چنگ توام رام توام من که اسیر خیال توام تشنه ی جام وصال توام ای آشنا به دردم من از تو برنگردم به تو جز وفا چه کردم...؟! ... این مسنجرمن اگرمی دانست چه نامی دربردارد...اگرمی دانست... چقدرتماشای اسم قشنگت خوب است وقتی که پررنگ می شود واین یعنی آمده ای... چقدرکیف می دهد این که مدت ها درسکوت روشن می مانی ومن می دانم این آی دی مخصوص من است وکس دیگری آن را ندارد... چقدرحالم خوب است وقتی زل زده ام به نامت ومی دانم دراین لحظه توهم مسنجرت بازاست...حتا اگرحرفی نزنی...حتا اگرمدت ها درسکوت بگذرد...قشنگی ِ بعضی حرف ها به همین درسکوت گفتن شان است...نه؟! آن قدرکه دراین سال ها سکوت کرده ایم اگرحرف می زدیم شاید...!(؟!) حاج آقای مهربان من ازسفربرگشته ودستورداده که...بنویسم...چه فرمان دل نشینی... این یعنی نوشته های تمام آن شانزده روزرا خوانده ای وکیف کرده ای لابد...!من هم بودم کیف می کردم!خوش به حالت عزیزترین!! امشب سرحالم...هرچند خیلی دلم می خواست حالا که حاج آقا شده ای ببینمت...اما ... ازآن روزکه قراربود بیایی ونیامدی تا همین امروزکه قرارنبود بیایی وآمدی چه برمن گذشت...بمانَد ! ... می دانم انتظاربی جایی بود...اما از روزی که برگشته ای همه اش منتظربودم اقلن بیایی وبلاگ را بخوانی وحرفی هم اگرنزدی ازآماروبلاگ بفهمم که آمده ای... وقتی هیچ خبری نشد بازقاطی کردم...خب دلتنگ بودم ،خسته بودم،دست خودم نبود ...کلی داشتم می مردم...!!امروزکه پیغامت را دیدم تازه نفسم بالا آمد...تازه فهمیدم درمرزخفگی دست وپا می زده ام...کبود شده بودم...نفس های آخر بود...خوب شد آمدی...نه که ازمردن بترسم وبگریزم ها...خودت که می دانی... ... ازمرگ نمی ترسم فقط حیف است هزار سال بخوابم و خواب تو را نبینم ... نمی شود یک روزصبح چشم که بازمی کنم ببینم هرچه جاده توی این دنیا بوده...دیگر نیست...نمی شود؟!(نیست خیلی شب ها می خوابم!!!)ازجاده ها بدم می آید...کوتاه وبلند هم ندارد...ازهمه شان دلگیرم...چه ته اش خانه ی خدا وفک وفامیل هایت باشد...چه خانه ی خودت...وقتی همیشه فاصله ای هست...دیگرکم وزیادش چه فرقی می کند...؟! ... عزیزترین... هیچی! (خواستم بگویم کسی که اززیارت می آید را معمولن می بوسند...ببوسمت...؟!) (خوب شد نگفتم!چون حتمن می گفتی نه وضایع می شدم!!!) عزیزترین... می دانم که دوستم داری...! توهم می دانی که دوستت دارم...حتا اگرهزارسال نبینمت!اما گاهی بعضی حرف ها را که می شنوی...چه کیفی دارد شنیدن "دوستت دارم" از زبان تو... حالا من می گویم...از زبان توهم طلب من! دوستت دارم ! ۱۳۸۶/۶/۲ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:34 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روز ِِآخر... ... ای پادشه خوبان... داد از غم تنهایی دل بی تو بجان آمد وقت است که بازآیی مشتاقی ومهجوری دورازتوچنانم کرد کزدست بخواهد شد پایاب شکیبایی... عزیزترین!وقت است که بازآیی...بازآیی...بازآیی...وقت است...وقت... می آیی...نزدیک...نزدیک تر...دوقدم مانده برسی محو می شوی...دوباره می آیی... دوباره دوقدم مانده...محو...می آ...دوقدم...محو...می...آ... چقدرمی آیی وچقدرنمی رسی...هی می خندم وهی خنده می ماسد روی لب هام... منی که همیشه چشم به راهم را منتظرمی گذاری...؟!دلت می آید عزیزترین...؟! می دانم...سخن دراحتیاج ما واستغنای معشوق است...یعنی دلت تنگ نشده برایم...؟! عزیزترین...بیا...بیاوبه این پرنده ی بی آشیان اجازه بده عاشقی کند...دورسرت بال بزند وقربانت شود...بیا وبگذارببوسدت...بگذاربرایت شعربخواند...مگرتونبودی که روزِآخرگفتی همیشه دوست داری شعرهاش را بشنوی...؟! عزیزترین...گفتی غزل بیارغزل قابل تونیست گفتم که جان بخواه برایت بیاورم... جان آورده ام عزیزترینم...جان آورده ام فدای لبخند مهربانت کنم...بخند...بخند تا ... می خواهی برایت جُک بگویم؟!بگویم؟!ازآن بامودب دارهاش...بگویم؟! - زنه از شوهرش می پرسه ازچیه من بیشتر خوشت میاد؟!ازصورت زیبام یا هیکل متناسبم؟؟!!مرده یه نگاهی بهش میندازه می گه : ازاعتماد به نفست!!! - به یارو می گن سه تا میوه نام ببرکه با الف شروع بشه...میگه انگور،آلبالو،آزاده!! می گن آزاده که میوه نیست!میگه چرا!نمی دونین چه هلوییه!! ...دِ بخند دیگر...می خواهم خنده ات را ببینم وبمیرم...حتا اگرنبوسیده باشمت... عزیزترین به درخت های خیابان تان سپرده ام هرچه پرنده ی خوش آوازمی شناسند جمع کنند ووقتی داری می گذری برایت بخوانند...یکصدا...گفته ام درست وقتی ازآن کوچه که هم نام من است رد می شوی همه با هم نامت را فریاد کنند تا شاید یاد من بیفتی ونیم نگاهی به تابلوی کوچه بیندازی... دیده ای قاصدک ها را...؟!سروکله شان پیدا شده...پاییزدرراه است...به قاصدک ها گفته ام درحیاط خانه ات جمع شوند تا وقتی ازراه می رسی فرش قدم هات باشند... ببخش فرشش قرمزنیست...اما نرم است...پاهای خسته ازراهت را نوازش می کند... فکرکن منم که دارم غبارازقدم هایت می گیرم... آن که تاج سرما خاک کف پایش بود ازخدا می طلبم تا به سرم بازآید . . . بیاعزیزترینم...بگذارسیرتماشایت کنم...مگرنه این است که مجال ِمن همین باشد که پنهان مهرِ او ورزم...؟!هرچند...عاشق ومستم ورسوایی خویشم هوس است... تمام پانزده روزگذشته یک نفر،یک دوست نادیده ومهربان،هرروزآمد وبرایت شعری نوشت...حتمن دیده ای...اولش خیال داشتم این روزِآخری تمام ِشعرهای این پانزده روز رااین جابنویسم...اما یکی شان به طرزعجیبی دلم رامی لرزانَد... همان یکی را می نویسم تا بیشتربخوانی اش...پررنگ تر...ببین... ده روزه درزیارت بردی زِیاد ما را حاجی عنایتی کن این یارِآشنا را ربّی به جزمن ات نیست،ربّی به جزتوام نیز تا کی نهان توان کرد این رازِبرملا را...؟! حاجی عنایتی کن...!منی که توام ازتویی که منی خواهش می کنم... نه!هیچی عزیزترین! هیچ نمی خواهم...که حیف باشد ازاوغیرِاو تمنایی... حاجی...حاجی...حاجی... بگوبدانم مذاکرات با خدایت به کجا رسید...؟!حالا باید حاج آقا صدایت کنم...؟؟!!! فدای حاج آقای خودم بشوم من... فدای یک لحظه ی چشم هاش...یک اشاره ی ابروهاش...یک تبسم لب هاش... ها...؟!به حاج آقاها ازاین حرف ها نمی زنند...؟!کی گفته؟! من دلم می خواهد صبح تا شب قربان صدقه ی حاج آقای خودم بروم... رواق منظر چشم من آشیانه ی توست کرم نما وفرود آ که خانه خانه ی توست... نه این که فکرکنی دارم غیرمستقیم می گویم که دلم می خواهد ببینمت ها...!نه! نه که دلم نخواهد!اما منظورم ازاین بیت آن نبود...دوباره بخوانش... پیدایم می کنی لابلای کلمه هاش... عزیزترین...ازمن اکنون طمع صبرودل وهوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد اما خیالت راحت باشد...نمی آیم آن طرف ها...نمی خواهد پس وپشتِ همه ی دیوارها را دنبالم چشم بگردانی...نمی آیم...توبخواه تا نه به پا،که به سربیایم...تا تونخواهی... این جا هم دیگرنمی نویسم...تا بیایی وهمه ی این شانزده روزرا بخوانی...بعد دستور نوشتن بدهی ومن هم بگویم :چشم! عزیزترین...به خوابم که نمی آیی...اقلن به خواب هات راهم بده...می دهی...؟! دلم برایت تنگ شده...بگذاردرخواب هم که شده ببینمت...خواب که خواب است... گمان نمی کنم بوسیدنت اجازه بخواهد...یا نوازش دست هات...پس بیا...به خوابم بیا واجازه بده آن قدرببوسمت تا تمام شوم...تا...بمیرم... عزیزترین... رسیدن بخیر...! دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۲۹ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:33 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روزپانزدهم ... ... داشتم دل دل می کردم که تمام نوشته های چهارده روزگذشته را حذف کنم...گفتم بگذار ببینیم حافظ چه می گوید...ببین چی گفت... یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور این جایش را داشته باش... دورگردون گردوروزی برمراد ما نگشت دائمن یکسان نباشد حال دوران غم مخور یا این جا را... هان مشو نومید چون واقف نئی زاسرارغیب باشد اندرپرده بازی های پنهان غم مخور واااای...ببین... دربیابان گربه شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گرکند خار مغیلان غم مخور ... کاملن ازفکرحذف پست های چهارده روزِگذشته درآمدم...!اصلن رفتم توی یک فازِدیگر ...!! عزیزترین...امشب یک نفرپرسید لحظه ای که تومی آیی چه حسی دارم...بدجوری کم آوردم...شاید اگرساعت دقیق ورودت رامی دانستم...خودم نخواستم بدانم...می خواستم یک روزِتمام تودرحال ِآمدن باشی ومن درحال ِاستقبال...!حتمن که نباید آن جا باشم...نه؟ می شود بنشینم همین جا توی همین اتاق ویک روزِتمام زل بزنم به این عقربه ها وببینمت که می آیی...درست شبیه صحنه ای ازیک فیلم که هی تکرارمی شود...لابد بس که مهم است...! خوش آن که توبازآیی ومن پای تو بوسم چون سایه سرِزلفِ قدم های تو بوسم روی توتصورکنم آن لاله وگل را درحسرتِ رخسارِدل آرای تو بوسم هرجا که تو روزی نفسی جای گرفتی آن جا روم وگریه کنان جای تو بوسم ... این "هرجا"ی بیت آخررا می توانی حدس بزنی کجاهاست...؟! تهران...ازشمال تا جنوب!ازشرق تاغرب! سرتا ته خیابان ولیعصر...نیمکت روبروی اسباب بازی های پارک ساعی...میدان امام حسین...میدان آرژانتین...کوچه پس کوچه های...(...!!)...اصلن تهران را بی خیال... همین جا...تمام آن بلواری که آن روزقدم زدیم(بعدازچندسال هنوزاسمش رانمی دانم ...!بلوارآشنا صدایش می کنم!)...خیابان های فرعی درامتداد امامزاده...و...! اوووووه...چقدرجا هست که توبوده ای...!!تازه این جاهاراخودم هم کنارت بوده ام... جاهایی که بی من رفته ای را چه کنم...! می بینی عزیزترین...کم کم دارم روانی می شوم بااین فکروخیال ها... (ها...؟!بودم...؟!) باشد عزیزترین...اصلن من دیوانه...تو که دیوانه تری چرا نمی بینی ام...؟! کاش ... هیچی عزیزترین...گریه نمی کنم که!این ها اشک شوق است...!ازهمان وقت هاست که دچارِخود گول زدگی شده ام...!!! آخرآمدنت به من چه...؟!وقتی نمی بینمت... نه... نه عزیزترین... نه... ببخش... به خدا دیگربهانه نمی گیرم...قول می دهم...توفقط بیا...اصلن به من نگوکه آمده ای... اصلن آف هم نگذار...این ها را هم نخواندی عیبی ندارد...تو فقط بیا...به سلامت بیا... قول دادم عزیزترین...حالا اخم هایت رابازکن...بخند جان ِدلم...بخند عزیزترینم... ... کاش... کاش... کاش... عزیزترین... دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۲۸ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:31 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روزچهاردهم ... ... روباه گفت :خدانگهدار!...واما رازی که گفتم خیلی ساده است : جزبا دل،هیچی را چنان که باید نمی شود دید.نهاد وگوهررا چشم سرنمی بیند. شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرارکرد: نهاد وگوهررا چشم سرنمی بیند. - ارزش گل تو به قدرعمری است که به پاش صرف کرده ای... شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد : به قدرعمری است که به پاش صرف کرده ام... روباه گفت :انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند،اما تونباید فراموش کنی... توتا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسوولی...تومسوول ِ گُلِتی ... شازده کوچولو برای ِآن که یادش بماند تکرارکرد : من مسوول ِ گلمم ... ... نکته:هرگونه ارتباط متن فوق با هرکس تکذیب می شود... روزچهاردهم یعنی اگردرمحاسبات اشتباه نکرده بودم فردا قراربود بیایی...!حالااما،نه قراراست فردا بیایی ونه اصلن دیگربرای آمدنت بی تابم... وقتی سهم من ازاین آمدن حتا نیم نگاهی هم نیست...فردا بیایی یا مثلن یک هفته ی دیگر همه چیزمثل شش سال گذشته است...همیشه جاده ای این وسط هست که ته اش تویی و این طرفش منی که هرچقدرهم بیایم به تو نمی رسم... ببخش عزیزترین...اصلن همه را ندیده بگیر...نخوانده...من غلط بکنم گِلِه کنم...اصلن خدای خودم که هیچ ، وقتی خدای تو هم با آن همه ادعایی که دارد دوستم ندارد ومحلم نمی گذارد...گله کنم که چه...عزیزترین این بغض را پنهان نمی کنم دیگر...لااقل امشب نه...امشب می خواهم سرم را بگذارم روی سینه ات و...تا دلم می خواهد گریه کنم... توهم نبایدهی بگویی گریه نکن،خب؟!می توانی دست بکشی روی موهام...یا اشک هام را یواش با انگشت هات بگیری...حتا می توانی برایم شعربخوانی...فقط نخواه که گریه نکنم...پا به پایم هم نباید اشک بریزی ها...امشب ... فقط من باید گریه کنم ... اگر تو نبودی عشق نبود
همین طور
اصراری برای زندگی
اگر تو نبودی
زمین یک زیر سیگاری گِلی بود
جایی
برای خاموش کردن بی حوصلگی ها
اگر تو نبودی
من کاملاً بیکار بودم
هیچ کاری در این دنیا ندارم
جزدوست داشتن تو
...
عزیزترین ...
کاش بودی ...
دوستت دارم
۱۳۸۶/۵/۲۷ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:29 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روزسیزدهم... ... جانا به حاجتی که تورا هست با خدا کآخردمی بپرس که مارا چه حاجت است...؟! این جا یک نفردارد به یاد توشعرمی شود...خودش...بی کلمه...بی کاغذ...بی قلم... دارد غزل می شود...مثنوی هم می تواند باشد...یا سپید...یا نیمایی مثلن...اما می داند غزل را بیشتردوست داری...غزل می شود...با ردیفِ "تو"...ردیفِ " آشنا"...ردیفِ "آمد"...ردیفِ ... یک بارغزلی می شود با روسری آبی که گل های درشت رُز دارد...درغزل بعدی روسری آبی چهارخانه سرش می کند...توی آن یکی روسری آبی با گل های ریز... غزل ِبی روسری(!) هم هست...مثلن موهایش را باز کرده باشد...فقط باید آن گیره ی آبی که هدیه ی آشنایش است حتمن روی موهاش باشد...وگرنه بی شک وزن شعرلَنگ می زند... این جا یک نفربا خدا قرارداد بسته که هرچه درد وغم وناراحتی برای آشنایش هست همه را بفرستد این جا...او وآشنا ندارند که...! دارند...؟! این جا یک نفرروزی هزاربارتوی تقویم دنبال روزی می گردد که هیچ وقت نمی آید... عزیزترین تونمی دانی چرا بعضی روزها توی تقویم نیستند...؟!مثلن روزی که تو،این جا،درست همین جا نشسته باشی و من تا دلم می خواهد نگاهت کنم...یا روزی که تو خیره شوی ته چشم هام وبگویی الان شش سال پیش است وهیچ اتفاقی هم نیفتاده و... نمی شود همه ی صفحه های هرچه تقویم توی این شش سال بوده را پاره کنیم...؟!بعد بشود همان شش سال قبل و...نمی شود عزیزترین...؟!...لابد نمی شود دیگر...!!! نه که فکرکنی دارم بهانه می گیرم یا لوس می شوم ها...نه...هرچند گاهی آدم واقعن دلش می خواهد کسی را داشته باشد که برایش لوس بشود...می دانی...؟؟!! اما الان نه بهانه گیر شده ام ونه لوس...!فقط دارم سعی می کنم به خودِ دیوانه ام بفهمانم که تقویم ها چه پاره شان بکنیم چه نه ،هستند وگذشته اند وحالا سال هزارو سیصد هشتاد وشش است واین " شش " هرچقدرهم اضافی به نظربرسد نمی شود نادیده اش گرفت... تو نیستی پس من چرا این طور بیخودی در چشم های تو زل زده ام...؟؟؟؟!!! تو اما...هستی عزیزترین...خیلی هستی...ازهمه ی این ها که می بینم شان بیشتر...ازهمه بیشتری وازهمه نزدیک تروازهمه دورتر... عزیزترین... مواظب خودت که هستی...؟! دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۲۶
|
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:27 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روزدوازدهم... ... می دانم این دشت کوچک است تابِ لرزشِ قدم هایم را ندارد تابِ دویدن هایم را . . . اما نمی خواهم از شرمِ کوچکی اش آب شود دشت می خواهمش پس محکم و هنوز و بی توقف در آن می دوم ... ... ... هیچم دلتنگ نیستم...!!!خیلی هم حالم خوب است!اصلن هم گریه نکرده ام...!خیال هم ندارم تمام شب را بنشینم گریه کنم...!!! ... ها...؟! تابلو بود...؟!... چشم عزیزترین...قول می دهم دخترخوبی باشم...دلتنگی که نمی شود نباشد...اما قول می دهم آرامشم را حفظ کنم...!!!(چی گفتم...!!!!!!!!!!!) امروزروزخسته کننده ای بود...صبح آموزشگاه بودم...عصرسرگرم کلاهبرداری...!!!... همه اش فکر می کنم اگرالان توآن جا نبودی وبرایم دعا نمی کردی چه می شدم!!!احتمالن ازاین "اراذل واوباش"...!!!!یکی ازآن خط های موبایلی که داشتم وبه دلیل بدهی ِ یک خط دیگرم قطع بود به طرزعجیبی وصل شد!!من هم بردم فروختمش!!می دانم که برای خریدار بیچاره مشکل ساز می شود اما...!!تقصیرمن نبود...خب می خواستند وصلش نکنند!!!!! حالا که کارازکارگذشته...اقلن تا آن جایی دعا کن صدایش درنیاید!در کمال خونسردی کلی آدرس وشماره تلفن الکی هم دادم که اگرمشکلی پیش آمد دست کسی به من نرسد!!! عزیزترین می گویم کاش نرفته بودی ها...خودت تاثیربیشتری داشتی تا خدایت...! ... روزهای آخراست وزده ام به سیم آخر...این چند روزه آن قدرچرت وپرت تحویل این وآن داده ام که...بخصوص توی آموزشگاه...مانده ام با چه رویی دوباره بروم آن جا...درست است که همیشه یک چیزیم می شده،اما دیگرنه تا این حد...! امروزداداش کوچیکه زنگ زده بود برای همان قضیه ی دخترعمه مشورت کند...آن قدر پرت وپلا گفتم که طفلکی گفت :تروخدا قرصاتو به موقع بخور...!!!! چنان زدم زیرخنده که...!منظوری نداشت...اما برایم جالب بود که دیگرداداش کوچیکه هم قرص هایم رایادآوری می کند...می دانی که به موقع که هیچ...اصلن نمی خورم...!!! قرص من تویی...دوای همه ی دردهای بادرمان و بی درمان من تویی...توکه باشی خوبم ...خوب خوب...بودن یعنی...عزیزترین باورکن این بارخودم هم نمی توانم بودن راتعریف کنم... گاهی درست مثل خودت کم می آورم وقتی که بی تو راه به جایی نمی برم... عزیزترین یادت هست آن روزکه گفتی این قدربه من نگید آقای " ... " !من ِفرصت طلب هم زود گفتم به این شرط که شما هم منو "..." صدا کنید...!!! یا آن روزکه پشت کامپیوترت نشسته بودم وآمدی توی اتاق وبه رویم خندیدی وادا درآوردی و...وتازه یادت آمد که همه جا دوربین مداربسته هست والان داداش بزرگه ازآن یکی اتاق دارد می بیندمان...!!!! یادت هست یک روزآمدم به دیدنت،سرت را گذاشته بودی روی میزوخوابت برده بود... بی صدا ایستادم...دلم نمی آمد بیدارشوی...ناگهان سرت را بالا آوردی ودنیای چشم هات دلم را هُری ریخت پایین...!یادت هست؟! عزیزترین یادت هست با هم رفتیم کافه ی ترمینال،ساندویچ خوردیم...؟!دراوج بی کلاسی ...!!!با هرکس دیگر بودم سرم را هم می بریدند حاضر نمی شدم بروم بنشینم آن جا... اما آن روز...روی زمین نبودم اصلن...چهارسال دانشجویی همه اش ساندویچ خوردم(!) اما آن روز... آن ساندویچ غیربهداشتی(!)ازهمه ی غذاهایی که درتمام عمرم خورده ام خوشمزه تر بود...هنوزمزه اش زیردندانم هست... بازدارم پرحرفی می کنم...نه؟! ببخش... عزیزترین... دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۲۵ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:26 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روزیازدهم... ... می دانم رهایم نمی کنی آینه ام بیفتم از دستت هزار تکه می شوی... دستم را بگیر... یازدهمین روزهم به نیمه رسید ومن تازه در شمارش روزهای رفته ومانده دریافته ام که... آن روزتوی جاده گفتی سفرت چهارده روزه است...توی دفترم اما نوشته ام ۱۴تا ۲۹ مرداد ...این که می شود شانزده روزعزیزترین...!!حالامن حواس پرت!من بی سواد!توکه سرت پرازارقام واعداد واین طورچیزهاست چطورگفتی چهارده روز...؟!؟!استاد که توباشی خدا رحم کند به آن دانشجوهای بیچاره که سرکلاس تومی خواهند آماروریاضی و...یاد بگیرند!! شاید هم روزاول وآخررا حساب نکرده بودی...اما من حساب می کنم...همه ی سفریک طرف،روزاول وروزآخرش هم یک طرف...نمی شود ندیده شان گرفت...می شود؟! این همه غرزدم وخشونت به خرج دادم که نگویم چقدردلتنگم...که نگویم وقتی دیدم به جای سه روز،پنج روزبه آمدنت مانده چه حالی شدم...که نگویم کلی نقشه کشیده بودم که سه روز دیگرتهران باشم وبیایم فرودگاه اقلن ازدورببینمت که می آیی...اما پنج روزبعد می شود درست وسط هفته ونمی توانم بیایم... امروزهم دارم وسط روزمی نویسم...دیشب دست کم شش هفت بار نوشتم ونفرستادم... هی می نوشتم وهی برمی گشتم می خواندم می دیدم کلمه ها بغض کرده اند...ترسیدم تا آمدنت طاقت نیاورند...بغض شان اشک بشود ودل مسافرِتازه رسیده ام را به درد بیاورد... روزهای آخراست...می دانم این روزها بیشترازروزهای قبلی به یادم هستی...مثل من که هرروزکه می گذرد بیقرارترمی شوم ودیوانه تر... نبینم بغض کرده باشی عزیزترینم...بخند...توباید به جای من هم بخندی...به جای خودت... به جای همه ی آن ها که برای خنده هاشان باید اسکاربگیرند این روزها...سیمرغ هم باشد بد نیست...مهم این است که بازیگرخوبی شده اند...یاد گرفته اند چطوربه موقع بخندند... به وقتش سرتکان بدهند...یا اخم کنند...یا...عزیزترین...من ِآن روزها را ندیده ای...؟! خودت را چی؟!خودت راوقتی هزارمدل ماسک به چهره ات نبود وبی دغدغه می خندیدی ومی گریستی وفریاد می زدی و...خودت کو؟ خودم کو ؟عزیزترین خسته ام ازاین نقش بازی کردن ها ی بی پایان...دلم می گیرد وقتی هم با منی یادت می رود خودت باشی و الکی لبخند می زنی ووقتی ازنگاهم می فهمی که دیده ام بغض پشت لبخندت را،تو هم دلت می گیرد و...بازیگرهای خوبی شده ایم این سال ها...همدیگر را که می بینیم الکی لبخند می زنیم که طرف مقابل نفهمد چقدرغصه داریم...بیا این باراگردیدارشد میسرو... (هیچی بابا!همان دیدارِخالی...!!!)اگرمیسرشد مراعات حال همدیگررا نکنیم...مگرمن الکی بخندم تو نمی دانی درونم چه می گذرد...؟مگرمن نمی دانم پشت آن ظاهرآرام و موجه چه غوغایی ست...؟! عزیزترین امروزهم حالم خوش نیست...می بینی که!ازوقتی آمده ام همه اش یا دارم دعوا می کنم یا غرمی زنم یا ... می دانی که عزیزترینی...می دانی که نفس هام آغشته به عطردست های توست...حتا اگر ندیده باشم ات...می دانی که با خیال چشم هات می خوابم ودرآرزوی خوب بودنت چشم بازمی کنم...عزیزترین... خسته ام... خسته ونفس بریده.... عزیزترین... دوستت دارم... ۱۳۸۶/۵/۲۴ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:25 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روز دهم ...
هی دنیا می چرخد هی عقربه ها می خوابند هی دنیا می خوابد هی عقربه ها می چرخند هی من قصه می گویم و هی مرگم یک شب به تعویق می افتد... چرا؟؟؟!! ... چراعزیزترین؟!چرا این قدرنفس کشیدن سخت است،مردن سخت تر...؟!چرا همیشه فقط تصویررفتنت را قاب می کنم می زنم به این دیوار؟!...ببین...دیوارهای این اتاق پرشده از رد پاهایت...توی جاده هایی که یک طرفه اند لابد...فقط بلدند تورا ببرند...پس کی ، کجا برت می گردانند...؟!..."برگرداندن" در جمله ی قبلی دقیقن یعنی برگرداندن...!توی بغل من...یعنی دست هات را گرفته باشم وچشم در چشمت بدوزم...یعنی... اگردقت کنی نوشته های من همیشه پرند ازاین سه نقطه ها...پس لطفن درمورد سه نقطه های بعد ازآخرین "یعنی"درپاراگراف قبلی توضیح نخواه...!!خب؟! ... نمی دانم منم که آواره ی شبم یا این شب است که درمن راه می رود حرف می زند گریه می کند ... دلم باران می خواهد...آرام...حالا پشت آن پنجره ی به قول تو"کذایی"هم نباشم عیبی ندارد ...می توانم پشت همین پنجره توی همین اتاق بایستم وفکرکنم همان پنجره است وتوهم کنارم داری باران را نفس می کشی...بعد یواشکی نگاهت کنم وقربان صدقه ی چشم هات بروم ...برگردی توی صورتم وبگویی : دوستت دارم...(داری؟!..............داری!!) روسری آبی ام را سرم کنم وبروم زیرباران آن قدرراه بروم تا یک جایی ببینمت که انگارمنتظرم ایستاده ای...می توانی ازاولش هم پا به پایم بیایی...اما یک جوری باید این حس را که مشتاق دیدنم هستی یک جایی بگنجانی...(عجب!دارم عقده ای می شوم ها!!! یا شده ام؟!...!) بارانی درکارنیست...توهم که نیستی ومن هم بدون تو نه این پنجره را می خواهم نه باران را ،ونه حتا این روسری آبی را...توباشی یا نباشی تورا می خواهم...ولاغیر...!!! بدجوری شب شده ام ازآن شب ها که خانه ها برق شان قطع است کار ِمن از ستاره نداشتن گذشته است... خوش به حال توکه وقتی برگردی این همه عاشقانه داری بخوانی...من...؟!من که چیزی نخواستم عزیزترین...همین که دوستم داری...همین که این ها را می خوانی...همین که به یادم هستی...همین که الان رفته ای آن جا داری برایم دعا می کنی...همین ها ازسرم هم زیاد است...فقط اگرکمی بیشترمواظب خودت باشی...دیگرهیچ نمی خواهم...سفیدی ِ موهات را که یادم می آید قلبم تیرمی کشد...مواظب خودت باش...خب؟! عزیزترین... دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۲۳ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:22 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روز نهم... . . . بالقوه آشنایی وبالفعل ناشناس
مارا زیاد برده ای انگار بی حواس...! ... امروزنهمین روزازفصل ِدیگرِعاشقی ست...توی این سال ها سهم من ازتوفقط رفتنت بوده وسهم توازمن این عاشقانه ها...انصاف بده...این وسط کی خوش به حالش بوده...؟! هشت روزِگذشته نیمه های شب نوشته ام وامروزاولین روزی ست که دارم روزِروشن می نویسم!دلیلش بمانَد برای بعد...ازآن بعدها که هرگزنمی رسد... مثل وقتی می گویم :دوستم داری؟!...وجواب می دهی:جوابت باشد برای بعد...!!! انگاراین روزها هرکدام شده اند هزارروز...هرچند این چهارده روزتمام هم بشود نه قرار است ببینمت ونه هیچ اتفاق خاصی قرار است بیفتد...پس چرا این قدردیرمی گذرد...؟! مامان دیروزپیش روان پزشکم نرفت...یعنی متقاعدش کردم که اگربرود وبا دکترصحبت کند دکترفکرمی کند اوضاعم خیلی وخیم است وداروهایم رابیشترمی کند و...!!کلی زمین وزمان را به هم دوختم تا راضی شد...به هرحال خوب شد! عزیزترین...وقتی فکر می کنم الان کجایی وچه شکلی شده ای دلم ضعف می رود برایت ...می دانم تو هم دلت ضعف می رود برای یک نگاه من...!(چه خیال ِشیرینی...!) امروزیکی ازدست نوشته هایت را پیدا کردم...روی یک کاغذ کوچک...یک مصرع... یادم هست کی نوشته بودی اش...توی جاده...اولش گفتی من بنویسم...تکان های ماشین نمی گذاشت...من هم که نمی خواستم کم بیاورم وبدخط بنویسم!! آن قدر طولش دادم که کاغذ وخودکاررا گرفتی وخودت نوشتی...یادت هست...؟! آن روزکه آمده بودم سرکلاست...گوشی را گذاشتم روی پایم...طوری که دوربینش سمت تو باشد...خیلی زود فهمیدی...کم نیاوردی که!جلوی آن همه آدم دستت را به علامت v جلوی دوربین گرفتی...! آن هم دانشجوهای تو که همه چهارچشمی هوایت را دارند...! همین کم نیاوردن هایت مرا کشته!!! فدای آن لبخند غمگینت...ببخش...می دانم با یادآوری بعضی چیزها دلتنگ تر می شوی... ببخش عزیزترینم... عزیزترین تونمی دانی چرا بغض تهِ نگاه های مان تمامی ندارد...؟! مواظب آشنای من باش... عزیزترین... گلهای روی روسری ام هم برای تو... دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۲۲ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:20 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روز هشتم... . . . روی این زمین و روی این قالی روی ماه هم که بنشینم روزگارم همین است ... تازه امروزروزِهشتم است واین یعنی نیمه ی کمترِسفرت باقی مانده است...می دانم دلت نمی خواهد این سفربه این زودی ها تمام شود...خب من هم دلم نمی خواهد...هرچه راتو بخواهی می خواهم عزیزترین...تمام حرف های این روزها وشب ها را بگذاربه حساب دلتنگی و...!تو مواظب خودت باش مهربان ترین... من هم شکایتی که ندارم فقط عزیز این روزها بدون ِتو یک جور ِدیگر است... یک جورِدیگررا اگر تعریف نکنیم خیلی بهتر است گمانم...!! دیشب مامان دیده بود دارم گریه می کنم...صبح می گفت توچرا هیچی به من نمیگی؟! چیزی شده؟!...سکوتم راکه دید آهی کشید و...سکوت کرد...یک جورهایی خیلی دلم گرفت...ازمن خل وچل ترنبود بشود دخترِمامان به این خوبی...؟! ... عزیزترین همه اش به حرف های آن روزتوی جاده فکرمی کنم...به این که دردی که من کشیده ام این سال ها هزاربرابرش را توداشته ای...ازخودم،ازتسلیم شدنم درآن شرایط ،ازآن چند بارخودکشی مضحک،ازهمه چیزم بدم آمد عزیزترین...چرا آن روزها مرگ را انتخاب کردم...؟...چرا کم آوردم...؟...چرا تورا وخودم را به این روزانداختم...؟! چرا عزیزترین؟! چرا؟! حالا ازاین که نمرده ام خوشحالم...ازاین که هنوزمجال دیدن گاه به گاهت هست...کاش می شد به جای گاه به گاه،بنویسم زود زود...یا هرروز...یا...خلاصه کمی مهربانانه تر ...!بازدارم ناشکری می کنم...نه؟!اصلن هیچی...همان گاه گاه... درحین نوشتن این متن مامان بیدارشد وگفت فردا به این دکترت بگم هفته ای یک ساعت هم نمی خوابی که یکراست می گوید: تیمارستان!!!! این هم ازمامان!می دانی چی جالب است؟!این که هرچندوقت یک باررسمن اعلام می کند که دیگرازمن کاملن قطع امید کرده...!بعد دوباره چند وقتی امیدوارانه زیرنظرم می گیرد ودوباره می رسد به همان که امیدی به این دخترنداشته باشد بهتر است...! تو چی؟! به نظرت امیدی به این دیوانه هست؟! فرقی هم نمی کند...این دیوانه به فرض محال ِمحال عاقل هم شود(دِ نخند!نیست خودت هیچ نشانی ازدیوانگی نداری...!!)...(نه! بخند عزیزترینم...فدای خنده های قشنگت...) ...داشتم می گفتم...این دیوانه عاقل بشود یا نه ،عاشق است...عزیزترینش تویی...آشنایش ...داروندارش تویی...می فهمی...؟! اووووووووه...ببین حافظ چه می گوید... فاش می گویم وازگفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم وازهردوجهان آزادم ... می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست که چرادل به جگرگوشه ی مردم دادم... خودمانیم...این حافظ هم گاهی اساسی حال می دهد ها...!!!!!! البته کمی جای بحث هم دارد این بیت...!جگرگوشه ی مردم کدام است...؟؟؟؟!!! توجگرگوشه ی خودِ خودمی...هرکس دیگرکه دوستت دارد دل به جگرگوشه ی مردم داده و...باشد...دردش برای من...خون دل خوردنش برای من...تومواظب خودت باش ...من هیچ نمی خواهم... عزیزترین... دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۲۱ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:18 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روز هفتم... ... به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی ؟! نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی ؟! کی رود رخ ماهت از نظرم ؟ به غیر نامت کی نام دگر ببرم ؟ اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی ؟! به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی ؟ فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی ؟ یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من ! دگر چه پرسی ز حال من ؟ تا هستم من اسیر کوی توام در آرزوی توام اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی ؟! ... عزیزترین... می دانی...؟؟؟؟؟؟!! همیشه موقع گفتن که می شود...لال می شوم... عزیزترین... دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۲۰ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:17 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روز ششم... ... شب دورترین ستارگانش را می بوسد و من تورا که نزدیک ترین نشانه ی صبحی درتنگنای آغوشم... روزششم خلقت...خدا چه کارها کرد...؟!چی آفرید...؟! چه اهمیتی دارد...؟ تورا ومن را که همان روزاول درست کرد...ازهرچه مواد اولیه داشت بهترینش را درآفرینش توبکارگرفت ومن هم آن قدرمظلوم به دست هاش زل زدم که دلش نیامد ازخوبی های تو به من ندهد...فقط نمی دانم غمی که ته نشین این چشم هاست ازهمان روزبوده یا بعدن اضافه شده... چقدرتوخوبی...چقدرمن خوبم...این " من خوبم " را به حساب خودشیفتگی نگذاری ها!! من خوبم چون معشوق توام...معشوق توکه بد نمی شود...می شود؟!؟!؟! یکی نیست این را به روان پزشکم حالی کند...!مامان دارد می آید...وقتی حریف من نشد که این دو سه روز تعطیلی را این جا نمانم ،گفت پس من میام اون جا!!یکشنبه هم خودش قبلن زنگ زده ازجناب روان پزشک وقت گرفته که برود ببیند چقدراوضاعم وخیم است ...!کاش مامان مثل زن های سی چهل سال پیش بود...کاش اقلن مدیردبیرستان نبود...! هیچ وقت نتوانستم واقعن گولش بزنم...!حالا خدا رحم کند نتیجه ی مذاکراتش با آقای دکتر ...یا برم می دارد می بردم خانه...یا خودش لااقل چند وقتی می ماند این جا...! هیچ کدام از این دوحالت هم قابل تحمل نیست...دعا کن بخیربگذرد... ... امشب دخترهمسایه آمده بود برایش انتخاب رشته کنم...درکمال قساوت وبدجنسی و موذیگری و...(!) انتخاب اولش را زدم...حدس بزن دیگر!!مطمئنم قبول می شود... آخ جوووووووون!!! بشود شاگردت چه کیفی می کنم من!!!نمی توانی که بیرونم کنی ...می توانی؟!خودم که حسرت به دلم ماند شاگردت باشم...یعنی سن وسالم کفاف نداد...! پیرشده بودم که تو استاد شدی!!!اما این دخترهمسایه فرصت خوبی است!!! وای!عزیزترین من خیلی بدجنسم؟! شش روزاست رفته ای آن جا دعا می کنی من درست شوم وتازه این شده ام...!!! نرفته بودی ودعا نمی کردی چه می شد...! امشب یک چیزیم می شود...نه؟!(می دانم می گویی :تو همیشه یه چیزیت میشه!!!) عزیزترین امشب دلم می خواهد باهم چای بخوریم...آرزوی بزرگی است...؟!نمی دانم این حس از کجا پیدایش شده...شاید هم چون هم چای را خیلی دوست دارم...هم تو را...!! فدای آن نگاهت...این طوری نگاهم نکن...اصلن حرفم راپس می گیرم...فقط تورادوست دارم...فقط تورا...خوب شد؟!...حالابخند... می دانم دلت برایم تنگ شده است...می دانم لحظه به لحظه ی این سفربه یادم هستی... من هم ...نه!اجازه بده من بعضی چیزها را اعتراف نکنم...!!!!! وقت خوبی برای مقابله به مثل است ...نه؟! من اما...اعتراف می کنم... من اعتراف می کنم این ها برای توست این شعرهای بی سروته ماجرای توست... اعتراف می کنم که تک تک ثانیه های این سال ها چشم هات را می دیده ام که به صورتم ،به دست هام،به انگشت هام حتا،نورولبخند پاشیده... اعتراف می کنم که تمام این سال ها هرچه روسری خریده ام آبی بوده...روسری دیگری اگر دارم،هدیه گرفته ام...هی روسری آبی پوشیده ام وجلوی آینه لبخند زده ام...به تو... اعتراف می کنم که شمردن را با موهای سفید تو آموخته ام...با اشک...از ریاضی بدم آمده حالا...ازاعداد... اعتراف می کنم که روزها وشب های بسیاری شعرهایم را برای باد خوانده ام...موبه مو ...تا بیاوردبرایت...می دانم نیاورده...لااقل همه اش رانیاورده...مثل بوسه هام...می دانی چقدربوسه به باد سپرده ام این سال ها...؟! اعتراف می کنم...نه!تا همین جا کافی ست...نمی شود که همه اش من اعتراف کنم!!! عزیزترین...تو چیزی برای گفتن نداری...؟ الان وقتش است ها... دلم می خواهد برایت شعر بخوانم...بخوانم و اشک هایت را به خاطربسپارم برای شعر بعدی...چشم های توست که شعرمی شود این جا...اشک های تو... دست هات... ... ... عزیزترین... دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۱۹ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:14 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روز پنجم... ... دردستانم خطی نیست نه خطی که طول ِعمرم را نشان دهد نه خطی که آینده ام را بگوید ونه خطی که مرا به کسی برساند من تمام خطوط دنیا را درچشمانم پنهان کرده ام تا ازنگاهِ متعجب کف بین ها دلم خنک شود...! مامان می گوید:غصه نخورعزیزم،خوب می شی... بابا با عصبانیت داد می زند : بچه(!!!) هیچیش نیست!بیخود بهش تلقین نکن! روان پزشک می گوید :باید خودت بخوای...! تو می گویی :به خاطرمن...بخند... به مامان زنگ می زنم : این قدرنگران من نباش...خوبم... بابا که ازاولش هم معتقد بود خوبم! پیش روان پزشک هم نمی روم دیگر...خودش می فهمد خوبم لابد!!! ... حالا باید بخندم؟!...خب می خندم...توجان بخواه...کاری ندارد که... فقط ترابه خدا زل نزن توی چشم هام...بگذاردلخوش باشم به این که باورت شده خوبم... امروزرفته بودم ترمینال...اگرگفتی چی دیدم...؟!همان اتوبوس ولووی زرد...همان که آن سال...آن شب سرد زمستانی...همان که صندلی ردیف سوم...همان که... نشستم کلی نگاهش کردم...فکرکردم منتظرتوام...قراراست بیایی برویم بنشینیم سرِجای ِ خودمان...همان ردیف سوم...روسری آبی سرم باشد وبگویی : چقدرآبی بهت میاد...من سرم را بیندازم پایین که...مثلن خجالت کشیده ام!!!!...می دانم که دیده ای چطورقند توی دلم آب شده با همان یک جمله ات...! از ترمینال که برگشتم...درست نمی دانم...پاهایم...چشم هام...نمی دانم اما یک چیزی جا گذاشته بودم...یک چیزی...یک جایی...روبروی ولووی زرد توی ترمینال... امروزپنجمین روزرفتنت است ومن به "پنج" فکرمی کنم که وارونه اش می شود"قلب" ...!!ازچیزهای وارونه خوشم می آید...مثلن گوشی تلفن را برعکس بردارم ودوساعت بگویم :بله؟! وطرف آن ورِخط گلویش جربخورد وهی داد بزند وهی نفهمم که گوشی را وارونه گرفته ام...!!!البته اگرتوشماره ام را داشتی وزنگ می زدی حتمن گوشی رامثل بچه ی آدم برمی داشتم...این را گفتم که...هیچی...همین جوری...حالا که نداری...! همین جوری ِهمین جوری هم نه!!!راستش امروزبدجوری به سرم زده بود که چراهمه ی دانشجوهات شماره ات را داشته باشند ومن نداشته باشم...البته الان کاملن ازاین فکربیرون آمده ام...ازآن افکاربچگانه بود که وقتی خیلی دلم برایت تنگ می شود به سرم می افتد... ... هرشب هی خودم را می کُشم که نرمال ومعمولی بنویسم وهی بدترخرابکاری می کنم... گمانم همان از دلتنگی ها بنویسم نرمال ترباشد!!!هرچند اول باید "نرمال" راتعریف کنیم !!!!!!!!!!!!! عزیزترین...باورت می شود چقدرنزدیک حس ات می کنم...؟!حس می کنم آن جایم... کنارتو...هوای آن جا را انگارنفس می کشم...شاید هم باشم...کسی چه می داند... نه روزدیگرمانده...خداکند وقتی برمی گردی بیشتردوستم داشته باشی...خودت چرایش رامی دانی...هرچند می دانم بیشترازاینی وجود ندارد...توعاشق ترینی...حتا ازمن... خوش به حال من...که تورا دارم...که تورا دوست دارم...که تودوستم داری... خوش به حالم... عزیزترین... دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۱۸ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:13 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روز چهارم... ... حال نیازمندی در وصف می نیاید آنگه که بازگردی گوییم ماجرا را ... اصلن هیچ چیزِاین روزها دروصف می نیاید...!همان نمی آیدِ خودمان!مثل تو،که نمی آیی... کلی روی خودم کارکرده ام ها!که مثل بچه ی آدم بنویسم وهیچی ِهیچی هم ازتنهایی ودلتنگی وبی قراری های این شب ها نگویم... ببینم تو نمی دانی من چرا این طوری شده ام؟! توکه ازاین جا نرفته ای...قرارهم نیست به این جا برگردی...اصلن همان سالی یک باردیدنت هم قراراست دیگرنباشد...پس من چرا بی تابی می کنم...؟! فاصله هم که همیشه فاصله است...حالاچه صد کیلومتر...چه سیصد کیلومتر...چه هزارتا... چند صد تا این طرف وآن طرف تر،که فرقی نمی کند...تنها تفاوتش دراین است که حالا دلتنگی که کلافه ام می کند نمی توانم بلند شوم بیایم آن دوروبرها وپشت درختی ،یا کنج ِ دیواری پنهان شوم وازدورببینمت که عزیزترینی وبرگردم... ببخش عزیزترین...قراربود از دلتنگی ها ننویسم...نمی گذاری که...!! دیشب کلی دعا کردم خوابت را ببینم...آن قدردعا کردم که دیدم هوا روشن شده است!! یاد آن جُک افتادم که طرف بیست سال دعا ونذرونیازکرد که درقرعه کشی بانک برنده شود ...دستِ آخرفرشته ای به خوابش آمد وگفت :تروخدا برو یه حساب بازکن!!!!!! گمانم دیشب کلی اسبابِ انبساط خاطرخدا وفرشته ها شدم...!!! ... امشب خیال دارم بخوابم...شاید دعاهای دیشب،امشب اثرکند... . . . حکایتِ بارانی بی امان است این گونه که من تورا دوست دارم ... ... ... دوستت دارم . . . ویرایش این متن بعد از چهار ساعت و خرده ای : (ساعت پنج وچهل وپنج دقیقه ی صبح است وهنوز بیدارم! امشب هم خدا وفرشته ها کلی حال کردند!!! گمانم تا بیایی جُک ام حسابی پخش شده باشد!!!) ۱۳۸۶/۵/۱۷ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:11 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روز سوم ... ازپریشانی آن زلف سیاه است که من روزگار سیه وحال پریشان دارم ... دلم براي تو تنگ است وشعر مي گويم خدا کند که پريشان نباشد احوالت . . . پريشان کن سر زلف سياهت شانه اش با من . . . ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش ... حافظ بد است حال پریشان تو ولی بربوی زلف یار پریشانی ات نکوست ... روزاول که سرزلف تودیدم گفتم که پریشانی این سلسله را آخر نیست ... پريشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ايشان آفريدند . . . ها...؟! دیوانه ندیده ای تا حالا؟!...فهمیدم!این جوری اش را ندیده ای...!!! قربان چشم هات وقتی درشت ترشان می کنی ومی گویی:اینجوری شو ندیدم!!!! نه دلتنگی شاخ ودم دارد،نه جنون...آنی ودائمی اش فرقی نمی کند... مجنون همیشه مجنون است...حتا اگرلیلی اش را نداشته باشد...نبیند اش... مجنون که تکلیفش معلوم است...حرجی براونیست... لیلی هم تنش به تن مجنون خورده ودیوانه شده...(خورده؟!تنش به تن مجنون...؟!) دیوانه ها جای شان را هم که عوض کنند دیوانه اند...لیلی ومجنونش توفیری ندارد...مهم خون توی رگ های شان هم نیست که قرمزباشد یا سبزمثلن،که اسم شان بشود دیوانه... چشم های تو مهم است وقتی به ساعتت خیره می شوی وفکر می کنی آن جا با این جا چقدر اختلاف زمانی دارد ومن در این لحظه دارم چه می کنم... عزیزترین دیربیایی تمام ترشده ام ها... تمام که خیلی وقت است شده ام...همان طورکه دیوانه... عزیزترین.... کی برمی گردی...؟! کی..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هه! انگاراز این جا رفته ای یا قراراست به این جا برگردی... دلم تنگ شده...می فهمی...؟ می فهمی عزیزترین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی برمی گردی....؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... دوستت دارم ... ۱۳۸۶/۵/۱۶ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:9 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روزدوم . . . ... دقیق که نمی دانم کجایی وچه می کنی...اما حدس که می توانم بزنم...! اولین شبی است که آن جایی وحتمن هنوزازبهتِ اولیه درنیامده ای...چه حالی دارد آدم(؟!) برود بنشیند کناردست خدا وفک وفامیل هایش و...؟! نمی خواهم ازدلتنگی خودم بنویسم...به خصوص چون تمام این ها را بعد ازاین چهارده روز یکجا می خوانی...خیال ندارم مجموعه ای ازدلتنگی تحویلت بدهم!! امروزهی خواستم بروم سراغ طوبی خانم...اما نشد...دلم نیامد...زمین وزمان برای این که هوایت را کنم کم بود،طوبی خانم هم اضافه شد...!!! یادت که هست پریروزتوی جاده چه گفتم...این که این دوهفته بیکارنمی نشینم!...سرحرفم هستم...دارم یک کارهایی می کنم که ...بمانَد...! به یادِ توست همه لحظه های هستی من دل توکاش که یک لحظه یاد ما می کرد... می دانم به یادم هستی...اصلن مگرمی شود نباشی...؟! آدم که عشقش را فراموش نمی کند ...!امشب زیاد حالم خوش نیست...دیوانه ترشده ام انگار...عاشق تر...معشوق تر...شاید!! عزیزترین...کاش بودی... یک چیزی بگویم...؟! پریروزتوی جاده هزاربارشاید هم بیشتر، دست هات را خواستم... با تمام این وجود ِ خسته ی ابری...خودم هم نمی دانم چرا حسرتش را با خودم آوردم... دلم دست هایت را می خواست...عطرشان بماند توی دستم ووقتی می آیم خانه تا چند روز بااحتیاط بشویم اش که عطردست هات بماند...هی دستم راجلوی صورتم بگیرم وببوسم وببویم اش...کم کم ببویم مبادا تمام شود بوی خوش دست های تو... تو که می دانستی عزیزترین...تو چرا...؟! مثلن خواستم ازدلتنگی ها نگویم...!اشکی که راه گرفته لابلای این سطرها را چه کنم...؟! دوستت دارم...
۱۳۸۶/۵/۱۵ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:8 توسط باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روز اول . . . ... الان باید توی جاده باشی...جاده زیاد دیده ای اما این جاده...عطرنارنج های حافظیه می آید... داری می روی...مثل همیشه بی من...من اما ،همراه ترم ازهمیشه ی این سال ها با تو... جاده هی پیچ می خورد وتو،هی به یادم می افتی...نمی بینی ام کنارت ... ؟؟؟!! صندلی ردیف سوم هم نباشد مهم نیست...فقط بگذارمن کنار پنجره بنشینم...این طوری وقتی دلتنگی چنگ می زند به گلویم و بارانی می شوم می توانم سرم را به سمت پنجره بگردانم تا نبینی اشک هایم را ...هرچند ستاره ها می بینند وخبرش را به تو می رسانند... مثل کلاغ کودکی هامان که همیشه زودترازخودمان می رسید واسرارمان را فاش می کرد... می گویم : هنوزنرفتی دلم برات تنگ شده ... می گویی : اجازه بده من اعتراف نکنم به بعضی چیزها... اجازه می دهم (!) اما کاش می دانستی...کاش می دانستی که چقدرتشنه ی شنیدنم ...نگویی هم می دانم اما گاهی آدم به شنیدن محتاج است...می دانی...؟! مثل وقتی گلویت خشک خشک است وبه جرعه ای قانعی ... من قانعم به یک نفس ازتو، به لحظه ای چیزی که ازبزرگی تو کم نمی شود ... زهره حق داشت...بدعادت شده ام...به این که ازعزیزترینم بی خبرنباشم...منی که قدرتورا ندانستم همان بی خبری حقم است...(حقم است ... ؟؟؟؟؟؟؟؟!!) ببخش عزیزترین...حالا وقت این حرف ها نیست...می دانم... دلتنگی من وعزیزی ِتوهم حکایت تازه ای نیست... سفرت بخیرآشنای من...! مواظب خودِ نازنینت باش... دوستت دارم...
۱۳۸۶/۵/۱۴ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:6 توسط باران
|
|
||