تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا...
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!

 

برای کوتاهی دست هایم چه کارمی توانم بکنم؟!

قبول کرده ام که شب ازحوصله ی من درازتراست

وماه ازخیال تودورتر

...

دل تنگی که امانم را می بُرَد،می روم تمام یادگاری هایت را می آورم می چینم

روی میز...از کوچک ترین تکه کاغذی که رویش برایم یادداشت نوشته ای، تا

گل سرآبی که برایم خریده بودی،یا عکس بچگی هایت با آن شلواربندی سبز...!

تک تک شان را می بوسم...انگارخودت باشی...عزیزترین باورت می شود هنوز

عطردست هات را دارند؟! آدم دلش می خواهد آن قدربوبکشد که نفسش بالا نیاید...

عزیزترین اگربدانی چی پیدا کرده ام...یک وبلاگ قدیمی...آن وقت ها که برایت

می نوشتم وبرایم کامنت هم می گذاشتی...!یادت هست؟!نمی دانی چه حالی می شوم

وقتی نوشته های قدیمی را می خوانم...وقتی کامنت ها را بازکردم واسم قشنگت را

دیدم...وای...دلم ضعف رفت برایت...

عزیزترین...چرا من همیشه دلتنگم؟...الان ازآن وقت هاست که دارم از دل تنگی

...نه !هیچ...هرچند " مارا به سخت جانی خود این گمان نبود " ...

امشب آمده بودم خداحافظی کنم...دارم می روم سفر...مشهد...گمانم مامان می خواهد

ببرد آن جا من بیچاره را ببندد یک گوشه ای بلکه شفا بگیرم...طفلکی مامان هنوز

هم به آدم شدنم امیدواراست...

می دانی عزیزترین...نه...نمی دانی...اگرمی دانستی که...

فقط خدا می داند چقدرعزیزی...مواظب عزیزترین ِ من باشی ها...!

دوستت دارم

+  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:57  توسط باران  | 

 

بکوبید دهل ها ودگرهیچ مگویید

چه جای دل وعقل است که جان نیزرمیده است...

...

عزیزترین...عزیزترین...عزیزترین...

ازساعت هشت دیشب تا الان می شود یازده ساعت...

یازده ساعت مداوم نشستم این جا وتوی دلم هی صدایت زدم...

آمدی جانم به قربانت...ولی...نه! اصلن هم ولی ندارد...!

گردوست بنده را بکشد یا بپرورد

تسلیم ازآن بنده وفرمان ازآن دوست

می دانستم می آیی...می دانستم به یک هفته هم نمی کشد...تازه منتظربودم بیایی

بگویی دلت برای نوشته هام تنگ شده است...آمدی گفتی :

- کجا باید نوشته هاتو بخونم...؟!نشانی جدید را بنویس!

عزیزترین...عزیزترین...با آن که به نزدیکی وارتباط دل های مان یقین دارم اما گاهی

حسابی غافلگیرم می کنی...!همین که این قدرمطمئن بودی که هم چنان می نویسم...

حالم خوب است...خیلی خوب...قبل ازآمدنت ازشدت بی خوابی دو-سه روزه داشتم

بیهوش می شدم...اما حالا...نه!خوابم که نمی آید هیچ،دلم می خواهد بدوم...پروازکنم

...داد بزنم...دلم می خواهد...

ها...؟!زیادی دارم شلوغ می کنم...؟!اصلن دلم می خواهد شلوغ کنم !دلم می خواهد

آن قدرعشقم را فریاد بزنم تا صدایم راه بگیرد توی این جاده ها وبیاید به توبرسد...

نگرانش نباش...پیدایت می کند...می تواند راه خانه ات را ازقاصدک ها بپرسد...

یا ازباد...توی این سال ها آن قدربوسه داده ام برایت بیاورند که نشانی ات را خوب

بلدند...!صدایم را که شنیدی خدا کند که بخندی...

عزیزترین...ممنون که آمدی...که دلتنگم بودی...هستی...خواهی بود...که این ها را

می خوانی...که این قدرعزیزی...!

آن قدرازخواندن آن جمله ات خوشحالم که خودم هم نمی دانم دارم چه می گویم!!

وقتی درکمال صحت وسلامت عقل می نوشتم هم درست حسابی نمی دانستم چه

خبراست!!(حالاتوزیاد هم به این "کمال صحت وسلامت عقل" محل نگذار!!!)

(هرچند می دانم کلن با " عقل "اش مشکل داری!یعنی اصولن درمورد من تعریف

نشدنی است!)

خلاصه که...

گرچه صدها غزل ازعشق برایت خواندم

غزلی نیست دراین باره به گویایی ِتو...!

عزیزترینم...

دوستت دارم

 

+  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 7:40  توسط باران  | 

 

غم زمانه خورم یا فراق یارکِشم

به طاقتی که ندارم کدام بارکِشم...؟!؟!

انگارراستی راستی دارد می شود یک هفته...سه روزدیگرمانده فقط...!( انگارهفته

همه اش چند روزدارد!!!)...عزیزترین...اگرنگویی...اگردلت برای نوشتنم تنگ نشده

باشد...برایت پیغام گذاشته بودم که:کاش می گفتی...!مختصروبه خیال خودم مفید!!!

جواب داده ای که :دوستت دارم اما نمی گویم...!! مختصروبه خیال خودت مفید!!!

عزیزترین منظورمن که این نبود...!فدای چشم هات این طوری نگاهم نکن...می دانم

داری فکر می کنی ازکجا باید می فهمیده ای که من انتظارشنیدن چه چیزی را دارم

...عزیزترین بگو...ترابه خدایت بگودلت برای نوشتنم تنگ شده تا بگویم :واقعن فکر

کردی دلم می آید همه ی آن ها را حذف کنم؟!؟!

اصلن بگذریم!هنوزسه روزوقت داری...!

امروزحالم خیلی بهتراست...کم کم دارم با ماجرای رضا ورضوان کنارمی آیم...

کنارکه نه،هردوآمده ایم یک طرف!دیشب داشتم فکرمی کردم اگررضوان را ببینم

چه می گویم...احتمالن هیچ...گاهی سکوت ازهرحرفی گویاتراست...

عزیزترین...بوی پاییزرا می شنوی...؟!برای شما که اول مهرباید مثل بچه های خوب

بروید سردرس ومشق تان شاید پاییزآن قدرها هم پاییزنباشد...!

دلم هوای درس ومشق کرد...عزیزترین باورت می شود به سرم زده بود درعنفوان ِ

پیری دوباره کنکوربدهم وبشوم شاگردت...آن کجا بیایم سرکلاست وحالا اجازه بدهی

سرکلاس بنشینم یا نه (!) وهمه اش فکرکنم این کلاس که تمام شود دیگرتا ماه ها

نمی بینمت...آن کجا شاگردت باشم وهفته ای چند بارببینمت...!!

غرض زمسجد ومیخانه ام وصال شماست

جزاین خیال ندارم خدا گواه من است...

حالا مسجد ومیخانه چه ربطی به کلاس درس دارد...بمانَد...!

عزیزترین...چرا سرظهرآدم نوشتنش نمی آید...؟!!!می دانی...اول خواستم پست

"رضا" راحذف کنم...گفتم بخوانی اش مثل من به هم می ریزی...اما نشد...نتوانستم

...گفتم اقلن یک پست بعدش بگذارم شاید تلخی اش کمی گرفته شود...می دانم که

نمی شود...

من می روم،اما توزودترفکرهایت را بکن ببین الان چی باید بگویی...

ببین فقط اشاره ای هم بکنی کافیست ها...!آن قدرچشم به راهم که کوچکترین حرفی را

به خودم می گیرم ومی گذارم به حساب این که خواسته ای بازهم بنویسم و...

عزیزترین یک چیزی بگودیگر...خیلی منتظرم ها...خیلی...

توهم می دانی که دوستت دارم...پس من هم نمی گویم...!

...

...

نه!من می گویم...من که مثل بعضی ها نیستم!!!روحم لطیف است!!!

دوستت دارم...

مواظب عزیزترین ِ من که هستی...؟!

+  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:27  توسط باران  | 

 

برای رضوان هرچند این را هرگز نخواهد خواند...

چند روزی مانده تا بشود چهارسال...مادر،هم چنان مخالف است...رضا هم چنان مصر

که رضوان را می خواهم...دخترخاله دخترخیلی خوبی است اما ... هیچ کس رضوان

نمی شود...!مادرزیربارنمی رود...

- یا دختر خاله یا جشن عروسی ات را بدون مادرت برگزار کن...!

پدرها عمری است دوست وهمکارند...و موافق این وصلت...رضوان ماهی دوبار

به جمکران می رود ورضا را ازخدا می خواهد...مادررضا هم چنان دخترخاله را

ترجیح می دهد...

...

چند روزی مانده تا بشود چهارسال...رضا عازم سفراست...یادداشتی کوچک بدون

پاکت وبی هیچ تکلفی به پدرمی سپارد...

- بدهیدش به آقای آصف ،اگرصلاح دانستند برسانند به رضوان خانم!

رضوان،یادداشت را که می خواند بغضش می ترکد...

می روم پابوس امام رضا.ازخدا می خواهم یا مادرم راضی شود ودراین دنیا به محبوبم

برسم،یا این جان ِبرلب را ازاین تن ِخسته رهایی بخشد ودردنیایی دیگربه انتظارت

بمانم...خداحافظت...رضا.

...

امروزشد چهارسال...ساعت هفت صبح است...چند روزازخواندن یادداشت می گذرد...

رضوان تمام شب را به نمازودعا گذرانده...دل توی دلش نیست...تلفن زنگ می خورد...

گوشی را که برمی دارد آقای احمدی است...یکی دیگر ازهمکارهای پدر...

- به پدربگویید پسرآقای محب درراه برگشت ازمشهد تصادف کرده...

رضوان فقط می شنود...

- بگویید جنازه را فردا می آورند...بگویید...

...

رضوان دیگرهیچ چیزنمی شنود...

...

عزیزترین...

نمی دانم چرا این را این جا نوشتم...دلم گرفته عزیزترین...به رضوان حتا زنگ هم

نزدم...شاید چون حرفی نبود برای گفتن...شاید هم چون...

عزیزترین...

کاش بودی...

کاش بودی...

کاش...

...

...

+  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:33  توسط باران  | 

 

سرآخراین دل مرا به باد می دهد

آبرویم می رود روی همه ی آب های جهان

واین روح وحشی دسته گل به آب می دهد

...

با این همه

این رویاها

بدجوری بیخ ریش ماست آقا !

...

هنوزاین نشانی جدید را نداری...گفتم همان بگذارخیال کنی وبلاگ وتمام نوشته ها

حذف شده اند،ببینم اصلن دلت هوای این عاشقانه ها را می کند...؟!

فکرش رابکن...من با این شوق وذوق وامید می نویسم...بعد تومثلن تا یک هفته ی

دیگرهم سراغی ازاین ها نمی گیری...یعنی نمی گویی که دلت برای نوشتنم تنگ شده

وکاش هنوزوبلاگی درکاربود...تا من هم موذیانه بخندم که :بفرمایین قربان!!اینم نشانی

...چشم هات برق بزند ومن برقش را ازاین راه دورببینم...

حالامی توانم تخفیف بدهم...یعنی به جای یک هفته یک ماه فرصت داشته باشی...

وای...عزیزترین یعنی ممکن است تا یک ماه دلت برای عاشقانه هایم تنگ نشود...؟!

...

می میرم که...!

...

خب پس حالاکه ممکن است بمیرم...

چوخواهی برمزارم بوسه دادن

رخم رابوسه ده ،کاکنون همانیم...!!!

به این می گویند...می گویند چی...؟!

سخت نگیرعزیزترین...!قرارنیست بمیرم...یعنی قرارنیست تویک ماه سراغم را

نگیری...امکان ندارد...پس معاف می شوی ازاین بوسه...

خودآزاری را به حد اعلا رسانده ام...نه؟!...با خودم هم که حرف می زنم ازآن

جملات وتکه کلام های معروف بین مان می گویم وخودم آتش می گیرم وزبانه

می کشم ودود همه جا را برمی دارد...خاکسترم را به باد بده...

عزیزترین...از دلتنگی گفتن فقط دلتنگی آدم را بیشترمی کند...اما نمی شود هم که

نگفت...وقتی نمی گویی اش می چسبد یک جایی ته گلو ونمی گذارد نفس بکشی

...

بگویم...؟!

نه...نمی گویم...اصلن می خواهم بیشترخفه شوم...یا خفه تربشوم...خلاصه خودت

یک جوری این "تر" را بچسبان به " خفه " ...نفسم که برید بگذارهمه خیال کنند از

سرماخوردگی مرده ام...یا اگردلت خواست یک مرض باکلاس...!...نگذارکسی

بفهمد خفه شده ام...آن هم ازدلتنگی...برای خودت خوب نیست عزیزترین...باورکن

...!

...

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی ...

...

عزیزترین...

حتمن باید یادآوری کنم که دوستت دارم؟!؟!؟!

چشم...

هزاربارهم می گویم...

دوستت دارم

 

+  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:24  توسط باران  | 

 

خیره بر کُره ی کوچک

دوباره حساب کرد

جایی برای جنگل بی انتها نبود

جایی برای دریایی که هرچه می روی

به پایانش نمی رسی

...

چشم های تو را آفرید

...

این که دقیقن بدانم کجایی و نیایم ببینمت سخت تراست...یا این که ندانم کجایی وبیایم

دوروبرِهرجا که گمان ِ بودنت هست،چشم بچرخانم و...؟!

کدام سخت تراست...ها؟!

اصلن می دانی چه حسی دارد بنشینی درست روبروی ساعت بزرگ دیواری وهی

ثانیه ها را بشماری که کی به آن وقتی می رسند که تو می خواهی و...بعد که وقتش

می شود همین که می آیی از جایت بلند شوی یکی توی سرت داد بزند که :بنشین!!

می دانی...؟!

دوباره بنشینی به شمارش ثانیه ها واین بار،بی که انتظارثانیه ای خاص را داشته باشی

...بعد که یکی دوساعتی ازموعد می گذرد آرام بلند شوی روسری آبی ات را بازکنی

بیندازی اش توی کمد ودررا قفل کنی مبادا دوباره بروی سروقتش...درمورد توهم که

روسری نداری فرض کن آن پیراهنت باشد که به تنت دوستش دارم...

خودت را حبس کنی توی اتاق وهی بنویسی واشک بریزی وخودت هم ندانی که چرا

...دست بکشی روی طرح دستهای عزیزترینت وفکرکنی خودش است...خودِ خودش

...ودست هاش دقیقن همان عطری را داشته باشد که همیشه داشته ...هق هق امانت

را ببرد وندانی با این همه بغض چه باید بکنی...

عزیزترین...

نشسته ام وبه نام زیبایت که توی مسنجردارد می درخشد نگاه می کنم...لازم است

تاکید کنم عاشقانه...؟!من خاموشم...همیشه خاموش بوده ام...بهشت من خاموشی است

...حالا خاموشی را سکوت معنی کنیم یا تاریکی یا ...چه فرقی دارد...

می نویسی :می دانم هستی...

هول می شوم...می آیم بنویسم :از کجا می دونی؟!

خنده ام می گیرد...گریه که قاطی خنده می شود بیشتراشکم درمی آید...

دیوانه می شوم...قاه قاه می خندم...زارزارگریه می کنم...کم...کم...می...می...رم...

نه...نمی میرم...ازکجا معلوم بمیرم وتوهزارسال عمرنکنی...اگرشانس من است...!

می روم کنارپنجره...باد که به صورت خیس ازاشکم می خورَد سردم می شود...

امروزیک نفرمی گفت تنهایی سخت نیست...سرد است...چقدر راست می گفت...

سردم است...بغلم نمی کنی...؟!

عزیزترینم...عزیزترینم...این را هزاربارهم که لازم باشد می گویم تا شاید یک بار

بگویی:"جانم"...بگویی جانم ومن جانم به لبم رسیده باشد وبغضم بشکند وخودم را

پرت کنم توی بغلت...بگویی جانم ومن لال بشوم ازشوق...عزیزترین...

می دانم چند سطربالا را که خواندی توی دلت تند تند گفتی " جانم "...اما چه فایده

دارد...؟!آن منی که توی دلت هستم هیچ وقت این چیزها را به این من خراب ِخسته

نمی گوید...همیشه بهترین ها را نگه می دارد برای خودش...به این من هم بگو...

می گویی...؟!

عزیزترین...

حالم خوب است...

باورکردی...؟!این که حالم خوب است را...؟! خداکند...

عزیزترین...

سردم است...خیلی سرد...خیلی خیلی سرد...

۱۳۸۶/۶/۶

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:35  توسط باران  | 

 

هنگام شب آمد

         دل درطلب آمد

                     جانم به لب آمد

که غم تو بسرنشود

من مرغ شباهنگ توام

ای گل به خدا دلتنگ توام

در چنگ توام

رام توام

من که اسیر خیال توام

تشنه ی جام وصال توام

ای آشنا به دردم

من از تو برنگردم

به تو جز وفا چه کردم...؟!

...

این مسنجرمن اگرمی دانست چه نامی دربردارد...اگرمی دانست...

چقدرتماشای اسم قشنگت خوب است وقتی که پررنگ می شود واین یعنی آمده ای...

چقدرکیف می دهد این که مدت ها درسکوت روشن می مانی ومن می دانم این آی دی

مخصوص من است وکس دیگری آن را ندارد...

چقدرحالم خوب است وقتی زل زده ام به نامت ومی دانم دراین لحظه توهم مسنجرت

بازاست...حتا اگرحرفی نزنی...حتا اگرمدت ها درسکوت بگذرد...قشنگی ِ بعضی

حرف ها به همین درسکوت گفتن شان است...نه؟!

آن قدرکه دراین سال ها سکوت کرده ایم اگرحرف می زدیم شاید...!(؟!)

حاج آقای مهربان من ازسفربرگشته ودستورداده که...بنویسم...چه فرمان دل نشینی...

این یعنی نوشته های تمام آن شانزده روزرا خوانده ای وکیف کرده ای لابد...!من هم

بودم کیف می کردم!خوش به حالت عزیزترین!!

امشب سرحالم...هرچند خیلی دلم می خواست حالا که حاج آقا شده ای ببینمت...اما

...

ازآن روزکه قراربود بیایی ونیامدی

تا همین امروزکه قرارنبود بیایی وآمدی

چه برمن گذشت...بمانَد !

...

می دانم انتظاربی جایی بود...اما از روزی که برگشته ای همه اش منتظربودم اقلن

بیایی وبلاگ را بخوانی وحرفی هم اگرنزدی ازآماروبلاگ بفهمم که آمده ای...

وقتی هیچ خبری نشد بازقاطی کردم...خب دلتنگ بودم ،خسته بودم،دست خودم نبود

...کلی داشتم می مردم...!!امروزکه پیغامت را دیدم تازه نفسم بالا آمد...تازه فهمیدم

درمرزخفگی دست وپا می زده ام...کبود شده بودم...نفس های آخر بود...خوب شد

آمدی...نه که ازمردن بترسم وبگریزم ها...خودت که می دانی...

...

ازمرگ نمی ترسم

فقط حیف است

هزار سال بخوابم و

خواب تو را نبینم

...

نمی شود یک روزصبح چشم که بازمی کنم ببینم هرچه جاده توی این دنیا بوده...دیگر

نیست...نمی شود؟!(نیست خیلی شب ها می خوابم!!!)ازجاده ها بدم می آید...کوتاه وبلند

هم ندارد...ازهمه شان دلگیرم...چه ته اش خانه ی خدا وفک وفامیل هایت باشد...چه

خانه ی خودت...وقتی همیشه فاصله ای هست...دیگرکم وزیادش چه فرقی می کند...؟!

...

عزیزترین...

هیچی!

(خواستم بگویم کسی که اززیارت می آید را معمولن می بوسند...ببوسمت...؟!)

(خوب شد نگفتم!چون حتمن می گفتی نه وضایع می شدم!!!)

عزیزترین...

می دانم که دوستم داری...!

توهم می دانی که دوستت دارم...حتا اگرهزارسال نبینمت!اما گاهی بعضی حرف ها

را که می شنوی...چه کیفی دارد شنیدن "دوستت دارم" از زبان تو...

حالا من می گویم...از زبان توهم طلب من!

دوستت دارم !

۱۳۸۶/۶/۲

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:34  توسط باران  | 

 

روز ِِآخر...

...

ای پادشه خوبان... داد از غم تنهایی

دل بی تو بجان آمد وقت است که بازآیی

مشتاقی ومهجوری دورازتوچنانم کرد

کزدست بخواهد شد پایاب شکیبایی...

عزیزترین!وقت است که بازآیی...بازآیی...بازآیی...وقت است...وقت...

می آیی...نزدیک...نزدیک تر...دوقدم مانده برسی محو می شوی...دوباره می آیی...

دوباره دوقدم مانده...محو...می آ...دوقدم...محو...می...آ...

چقدرمی آیی وچقدرنمی رسی...هی می خندم وهی خنده می ماسد روی لب هام...

منی که همیشه چشم به راهم را منتظرمی گذاری...؟!دلت می آید عزیزترین...؟!

می دانم...سخن دراحتیاج ما واستغنای معشوق است...یعنی دلت تنگ نشده برایم...؟!

عزیزترین...بیا...بیاوبه این پرنده ی بی آشیان اجازه بده عاشقی کند...دورسرت بال

بزند وقربانت شود...بیا وبگذارببوسدت...بگذاربرایت شعربخواند...مگرتونبودی که

روزِآخرگفتی همیشه دوست داری شعرهاش را بشنوی...؟!

عزیزترین...گفتی غزل بیارغزل قابل تونیست    گفتم که جان بخواه برایت بیاورم...

جان آورده ام عزیزترینم...جان آورده ام فدای لبخند مهربانت کنم...بخند...بخند تا ...

می خواهی برایت جُک بگویم؟!بگویم؟!ازآن بامودب دارهاش...بگویم؟!

- زنه از شوهرش می پرسه ازچیه من بیشتر خوشت میاد؟!ازصورت زیبام یا هیکل

متناسبم؟؟!!مرده یه نگاهی بهش میندازه می گه : ازاعتماد به نفست!!!

- به یارو می گن سه تا میوه نام ببرکه با الف شروع بشه...میگه انگور،آلبالو،آزاده!!

می گن آزاده که میوه نیست!میگه چرا!نمی دونین چه هلوییه!!

...دِ بخند دیگر...می خواهم خنده ات را ببینم وبمیرم...حتا اگرنبوسیده باشمت...

عزیزترین به درخت های خیابان تان سپرده ام هرچه پرنده ی خوش آوازمی شناسند

جمع کنند ووقتی داری می گذری برایت بخوانند...یکصدا...گفته ام درست وقتی ازآن

کوچه که هم نام من است رد می شوی همه با هم نامت را فریاد کنند تا شاید یاد من

بیفتی ونیم نگاهی به تابلوی کوچه بیندازی...

دیده ای قاصدک ها را...؟!سروکله شان پیدا شده...پاییزدرراه است...به قاصدک ها

گفته ام درحیاط خانه ات جمع شوند تا وقتی ازراه می رسی فرش قدم هات باشند...

ببخش فرشش قرمزنیست...اما نرم است...پاهای خسته ازراهت را نوازش می کند...

فکرکن منم که دارم غبارازقدم هایت می گیرم...

آن که تاج سرما خاک کف پایش بود

ازخدا می طلبم تا به سرم بازآید . . .

بیاعزیزترینم...بگذارسیرتماشایت کنم...مگرنه این است که مجال ِمن همین باشد که

پنهان مهرِ او ورزم...؟!هرچند...عاشق ومستم ورسوایی خویشم هوس است...

تمام پانزده روزگذشته یک نفر،یک دوست نادیده ومهربان،هرروزآمد وبرایت شعری

نوشت...حتمن دیده ای...اولش خیال داشتم این روزِآخری تمام ِشعرهای این پانزده روز

رااین جابنویسم...اما یکی شان به طرزعجیبی دلم رامی لرزانَد...

همان یکی را می نویسم تا بیشتربخوانی اش...پررنگ تر...ببین...

ده روزه درزیارت بردی زِیاد ما را

حاجی عنایتی کن این یارِآشنا را

ربّی به جزمن ات نیست،ربّی به جزتوام نیز

تا کی نهان توان کرد این رازِبرملا را...؟!

حاجی عنایتی کن...!منی که توام ازتویی که منی خواهش می کنم...

نه!هیچی عزیزترین!

هیچ نمی خواهم...که حیف باشد ازاوغیرِاو تمنایی...

حاجی...حاجی...حاجی...

بگوبدانم مذاکرات با خدایت به کجا رسید...؟!حالا باید حاج آقا صدایت کنم...؟؟!!!

فدای حاج آقای خودم بشوم من...

فدای یک لحظه ی چشم هاش...یک اشاره ی ابروهاش...یک تبسم لب هاش...

ها...؟!به حاج آقاها ازاین حرف ها نمی زنند...؟!کی گفته؟!

من دلم می خواهد صبح تا شب قربان صدقه ی حاج آقای خودم بروم...

رواق منظر چشم من آشیانه ی توست

کرم نما وفرود آ که خانه خانه ی توست...

نه این که فکرکنی دارم غیرمستقیم می گویم که دلم می خواهد ببینمت ها...!نه!

نه که دلم نخواهد!اما منظورم ازاین بیت آن نبود...دوباره بخوانش...

پیدایم می کنی لابلای کلمه هاش...

عزیزترین...ازمن اکنون طمع صبرودل وهوش مدار 

                                 کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد

اما خیالت راحت باشد...نمی آیم آن طرف ها...نمی خواهد پس وپشتِ همه ی دیوارها

را دنبالم چشم بگردانی...نمی آیم...توبخواه تا نه به پا،که به سربیایم...تا تونخواهی...

این جا هم دیگرنمی نویسم...تا بیایی وهمه ی این شانزده روزرا بخوانی...بعد دستور

نوشتن بدهی ومن هم بگویم :چشم!

عزیزترین...به خوابم که نمی آیی...اقلن به خواب هات راهم بده...می دهی...؟!

دلم برایت تنگ شده...بگذاردرخواب هم که شده ببینمت...خواب که خواب است...

گمان نمی کنم بوسیدنت اجازه بخواهد...یا نوازش دست هات...پس بیا...به خوابم

بیا واجازه بده آن قدرببوسمت تا تمام شوم...تا...بمیرم...

عزیزترین...

رسیدن بخیر...!

دوستت دارم  

۱۳۸۶/۵/۲۹

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:33  توسط باران  | 

 

روزپانزدهم ...

...

داشتم دل دل می کردم که تمام نوشته های چهارده روزگذشته را حذف کنم...گفتم بگذار

ببینیم حافظ چه می گوید...ببین چی گفت...

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

این جایش را داشته باش...

دورگردون گردوروزی برمراد ما نگشت

دائمن یکسان نباشد حال دوران غم مخور

یا این جا را...

هان مشو نومید چون واقف نئی زاسرارغیب

باشد اندرپرده بازی های پنهان غم مخور

واااای...ببین...

دربیابان گربه شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گرکند خار مغیلان غم مخور

...

کاملن ازفکرحذف پست های چهارده روزِگذشته درآمدم...!اصلن رفتم توی یک فازِدیگر

...!!

عزیزترین...امشب یک نفرپرسید لحظه ای که تومی آیی چه حسی دارم...بدجوری کم

آوردم...شاید اگرساعت دقیق ورودت رامی دانستم...خودم نخواستم بدانم...می خواستم

یک روزِتمام تودرحال ِآمدن باشی ومن درحال ِاستقبال...!حتمن که نباید آن جا باشم...نه؟

می شود بنشینم همین جا توی همین اتاق ویک روزِتمام زل بزنم به این عقربه ها وببینمت

که می آیی...درست شبیه صحنه ای ازیک فیلم که هی تکرارمی شود...لابد بس که مهم

است...!

خوش آن که توبازآیی ومن پای تو بوسم

چون سایه سرِزلفِ قدم های تو بوسم

روی توتصورکنم آن لاله وگل را

درحسرتِ رخسارِدل آرای تو بوسم

هرجا که تو روزی نفسی جای گرفتی

آن جا روم وگریه کنان جای تو بوسم

...

این "هرجا"ی بیت آخررا می توانی حدس بزنی کجاهاست...؟!

تهران...ازشمال تا جنوب!ازشرق تاغرب!

سرتا ته خیابان ولیعصر...نیمکت روبروی اسباب بازی های پارک ساعی...میدان امام

حسین...میدان آرژانتین...کوچه پس کوچه های...(...!!)...اصلن تهران را بی خیال...

همین جا...تمام آن بلواری که آن روزقدم زدیم(بعدازچندسال هنوزاسمش رانمی دانم

...!بلوارآشنا صدایش می کنم!)...خیابان های فرعی درامتداد امامزاده...و...!

اوووووه...چقدرجا هست که توبوده ای...!!تازه این جاهاراخودم هم کنارت بوده ام...

جاهایی که بی من رفته ای را چه کنم...!

می بینی عزیزترین...کم کم دارم روانی می شوم بااین فکروخیال ها...

(ها...؟!بودم...؟!)

باشد عزیزترین...اصلن من دیوانه...تو که دیوانه تری چرا نمی بینی ام...؟!

کاش ...

هیچی عزیزترین...گریه نمی کنم که!این ها اشک شوق است...!ازهمان وقت هاست

که دچارِخود گول زدگی شده ام...!!! آخرآمدنت به من چه...؟!وقتی نمی بینمت...

نه...

نه عزیزترین...

نه...

ببخش...

به خدا دیگربهانه نمی گیرم...قول می دهم...توفقط بیا...اصلن به من نگوکه آمده ای...

اصلن آف هم نگذار...این ها را هم نخواندی عیبی ندارد...تو فقط بیا...به سلامت بیا...

قول دادم عزیزترین...حالا اخم هایت رابازکن...بخند جان ِدلم...بخند عزیزترینم...

...

کاش...

کاش...

کاش...

عزیزترین...

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۲۸

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:31  توسط باران  | 

 

روزچهاردهم ...

...

روباه گفت :خدانگهدار!...واما رازی که گفتم خیلی ساده است :

جزبا دل،هیچی را چنان که باید نمی شود دید.نهاد وگوهررا چشم سرنمی بیند.

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرارکرد:

نهاد وگوهررا چشم سرنمی بیند.

- ارزش گل تو به قدرعمری است که به پاش صرف کرده ای...

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد :

به قدرعمری است که به پاش صرف کرده ام...

روباه گفت :انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند،اما تونباید فراموش کنی...

توتا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسوولی...تومسوول ِ گُلِتی ...

شازده کوچولو برای ِآن که یادش بماند تکرارکرد :

من مسوول ِ گلمم ...

...

نکته:هرگونه ارتباط متن فوق با هرکس تکذیب می شود...

روزچهاردهم یعنی اگردرمحاسبات اشتباه نکرده بودم فردا قراربود بیایی...!حالااما،نه

قراراست فردا بیایی ونه اصلن دیگربرای آمدنت بی تابم...

وقتی سهم من ازاین آمدن حتا نیم نگاهی هم نیست...فردا بیایی یا مثلن یک هفته ی دیگر

همه چیزمثل شش سال گذشته است...همیشه جاده ای این وسط هست که ته اش تویی و

این طرفش منی که هرچقدرهم بیایم به تو نمی رسم...

ببخش عزیزترین...اصلن همه را ندیده بگیر...نخوانده...من غلط بکنم گِلِه کنم...اصلن

خدای خودم که هیچ ، وقتی خدای تو هم با آن همه ادعایی که دارد دوستم ندارد ومحلم

نمی گذارد...گله کنم که چه...عزیزترین این بغض را پنهان نمی کنم دیگر...لااقل امشب

نه...امشب می خواهم سرم را بگذارم روی سینه ات و...تا دلم می خواهد گریه کنم...

توهم نبایدهی بگویی گریه نکن،خب؟!می توانی دست بکشی روی موهام...یا اشک هام

را یواش با انگشت هات بگیری...حتا می توانی برایم شعربخوانی...فقط نخواه که گریه

نکنم...پا به پایم هم نباید اشک بریزی ها...امشب ... فقط من باید گریه کنم

...

اگر تو نبودی عشق نبود

 

همین طور

 

اصراری برای زندگی

 

اگر تو نبودی

 

زمین یک زیر سیگاری گِلی بود

 

جایی

 

برای خاموش کردن بی حوصلگی ها

 

اگر تو نبودی

 

من کاملاً بیکار بودم

 

هیچ کاری در این دنیا ندارم

 

جزدوست داشتن تو

 

... 

 

عزیزترین ...

 

کاش بودی ...

 

دوستت دارم

 

۱۳۸۶/۵/۲۷

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:29  توسط باران  | 

 

روزسیزدهم...

...

جانا به حاجتی که تورا هست با خدا

کآخردمی بپرس که مارا چه حاجت است...؟!

این جا یک نفردارد به یاد توشعرمی شود...خودش...بی کلمه...بی کاغذ...بی قلم...

دارد غزل می شود...مثنوی هم می تواند باشد...یا سپید...یا نیمایی مثلن...اما می داند

غزل را بیشتردوست داری...غزل می شود...با ردیفِ "تو"...ردیفِ " آشنا"...ردیفِ

"آمد"...ردیفِ ...

یک بارغزلی می شود با روسری آبی که گل های درشت رُز دارد...درغزل بعدی

روسری آبی چهارخانه سرش می کند...توی آن یکی روسری آبی با گل های ریز...

غزل ِبی روسری(!) هم هست...مثلن موهایش را باز کرده باشد...فقط باید آن گیره ی

آبی که هدیه ی آشنایش است حتمن روی موهاش باشد...وگرنه بی شک وزن شعرلَنگ

می زند...

این جا یک نفربا خدا قرارداد بسته که هرچه درد وغم وناراحتی برای آشنایش هست

همه را بفرستد این جا...او وآشنا ندارند که...! دارند...؟!

این جا یک نفرروزی هزاربارتوی تقویم دنبال روزی می گردد که هیچ وقت نمی آید...

عزیزترین تونمی دانی چرا بعضی روزها توی تقویم نیستند...؟!مثلن روزی که تو،این

جا،درست همین جا نشسته باشی و من تا دلم می خواهد نگاهت کنم...یا روزی که تو

خیره شوی ته چشم هام وبگویی الان شش سال پیش است وهیچ اتفاقی هم نیفتاده و...

نمی شود همه ی صفحه های هرچه تقویم توی این شش سال بوده را پاره کنیم...؟!بعد

بشود همان شش سال قبل و...نمی شود عزیزترین...؟!...لابد نمی شود دیگر...!!!

نه که فکرکنی دارم بهانه می گیرم یا لوس می شوم ها...نه...هرچند گاهی آدم واقعن

دلش می خواهد کسی را داشته باشد که برایش لوس بشود...می دانی...؟؟!!

اما الان نه بهانه گیر شده ام ونه لوس...!فقط دارم سعی می کنم به خودِ دیوانه ام

بفهمانم که تقویم ها چه پاره شان بکنیم چه نه ،هستند وگذشته اند وحالا سال هزارو

سیصد هشتاد وشش است واین " شش " هرچقدرهم اضافی به نظربرسد نمی شود

نادیده اش گرفت...

تو نیستی

پس من چرا

این طور بیخودی

در چشم های تو

زل زده ام...؟؟؟؟!!!

تو اما...هستی عزیزترین...خیلی هستی...ازهمه ی این ها که می بینم شان بیشتر...ازهمه

بیشتری وازهمه نزدیک تروازهمه دورتر...

عزیزترین...

مواظب خودت که هستی...؟!

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۲۶

 

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:27  توسط باران  | 

 

روزدوازدهم...

...

می دانم این دشت کوچک است

تابِ لرزشِ قدم هایم را ندارد

تابِ دویدن هایم را . . .

اما

نمی خواهم از شرمِ کوچکی اش

آب شود

دشت می خواهمش

پس محکم و هنوز و بی توقف

در آن می دوم

...

...

...

هیچم دلتنگ نیستم...!!!خیلی هم حالم خوب است!اصلن هم گریه نکرده ام...!خیال هم ندارم

تمام شب را بنشینم گریه کنم...!!!

...

ها...؟! تابلو بود...؟!...

چشم عزیزترین...قول می دهم دخترخوبی باشم...دلتنگی که نمی شود نباشد...اما قول

می دهم آرامشم را حفظ کنم...!!!(چی گفتم...!!!!!!!!!!!)

امروزروزخسته کننده ای بود...صبح آموزشگاه بودم...عصرسرگرم کلاهبرداری...!!!...

همه اش فکر می کنم اگرالان توآن جا نبودی وبرایم دعا نمی کردی چه می شدم!!!احتمالن

ازاین "اراذل واوباش"...!!!!یکی ازآن خط های موبایلی که داشتم وبه دلیل بدهی ِ یک خط

دیگرم قطع بود به طرزعجیبی وصل شد!!من هم بردم فروختمش!!می دانم که برای خریدار

بیچاره مشکل ساز می شود اما...!!تقصیرمن نبود...خب می خواستند وصلش نکنند!!!!!

حالا که کارازکارگذشته...اقلن تا آن جایی دعا کن صدایش درنیاید!در کمال خونسردی کلی

آدرس وشماره تلفن الکی هم دادم که اگرمشکلی پیش آمد دست کسی به من نرسد!!!

عزیزترین می گویم کاش نرفته بودی ها...خودت تاثیربیشتری داشتی تا خدایت...!

...

روزهای آخراست وزده ام به سیم آخر...این چند روزه آن قدرچرت وپرت تحویل این وآن

داده ام که...بخصوص توی آموزشگاه...مانده ام با چه رویی دوباره بروم آن جا...درست

است که همیشه یک چیزیم می شده،اما دیگرنه تا این حد...!

امروزداداش کوچیکه زنگ زده بود برای همان قضیه ی دخترعمه مشورت کند...آن قدر

پرت وپلا گفتم که طفلکی گفت :تروخدا قرصاتو به موقع بخور...!!!!

چنان زدم زیرخنده که...!منظوری نداشت...اما برایم جالب بود که دیگرداداش کوچیکه هم

قرص هایم رایادآوری می کند...می دانی که به موقع که هیچ...اصلن نمی خورم...!!!

قرص من تویی...دوای همه ی دردهای بادرمان و بی درمان من تویی...توکه باشی خوبم

...خوب خوب...بودن یعنی...عزیزترین باورکن این بارخودم هم نمی توانم بودن راتعریف

کنم...

گاهی درست مثل خودت کم می آورم

وقتی که بی تو راه به جایی نمی برم...

عزیزترین یادت هست آن روزکه گفتی این قدربه من نگید آقای " ... " !من ِفرصت طلب

هم زود گفتم به این شرط که شما هم منو "..." صدا کنید...!!!

یا آن روزکه پشت کامپیوترت نشسته بودم وآمدی توی اتاق وبه رویم خندیدی وادا درآوردی

و...وتازه یادت آمد که همه جا دوربین مداربسته هست والان داداش بزرگه ازآن یکی اتاق

دارد می بیندمان...!!!!

یادت هست یک روزآمدم به دیدنت،سرت را گذاشته بودی روی میزوخوابت برده بود...

بی صدا ایستادم...دلم نمی آمد بیدارشوی...ناگهان سرت را بالا آوردی ودنیای چشم هات

دلم را هُری ریخت پایین...!یادت هست؟!

عزیزترین یادت هست با هم رفتیم کافه ی ترمینال،ساندویچ خوردیم...؟!دراوج بی کلاسی

...!!!با هرکس دیگر بودم سرم را هم می بریدند حاضر نمی شدم بروم بنشینم آن جا...

اما آن روز...روی زمین نبودم اصلن...چهارسال دانشجویی همه اش ساندویچ خوردم(!)

اما آن روز...

آن ساندویچ غیربهداشتی(!)ازهمه ی غذاهایی که درتمام عمرم خورده ام خوشمزه تر

بود...هنوزمزه اش زیردندانم هست...

بازدارم پرحرفی می کنم...نه؟!

ببخش...

عزیزترین...

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۲۵

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:26  توسط باران  | 

 

روزیازدهم...

...

می دانم رهایم نمی کنی

آینه ام

بیفتم از دستت

هزار تکه می شوی...

دستم را بگیر...

یازدهمین روزهم به نیمه رسید ومن تازه در شمارش روزهای رفته ومانده دریافته ام که...

آن روزتوی جاده گفتی سفرت چهارده روزه است...توی دفترم اما نوشته ام ۱۴تا ۲۹ مرداد

...این که می شود شانزده روزعزیزترین...!!حالامن حواس پرت!من بی سواد!توکه سرت

پرازارقام واعداد واین طورچیزهاست چطورگفتی چهارده روز...؟!؟!استاد که توباشی خدا

رحم کند به آن دانشجوهای بیچاره که سرکلاس تومی خواهند آماروریاضی و...یاد بگیرند!!

شاید هم روزاول وآخررا حساب نکرده بودی...اما من حساب می کنم...همه ی سفریک

طرف،روزاول وروزآخرش هم یک طرف...نمی شود ندیده شان گرفت...می شود؟!

این همه غرزدم وخشونت به خرج دادم که نگویم چقدردلتنگم...که نگویم وقتی دیدم به جای

سه روز،پنج روزبه آمدنت مانده چه حالی شدم...که نگویم کلی نقشه کشیده بودم که سه روز

دیگرتهران باشم وبیایم فرودگاه اقلن ازدورببینمت که می آیی...اما پنج روزبعد می شود

درست وسط هفته ونمی توانم بیایم...

امروزهم دارم وسط روزمی نویسم...دیشب دست کم شش هفت بار نوشتم ونفرستادم...

هی می نوشتم وهی برمی گشتم می خواندم می دیدم کلمه ها بغض کرده اند...ترسیدم تا

آمدنت طاقت نیاورند...بغض شان اشک بشود ودل مسافرِتازه رسیده ام را به درد بیاورد...

روزهای آخراست...می دانم این روزها بیشترازروزهای قبلی به یادم هستی...مثل من که

هرروزکه می گذرد بیقرارترمی شوم ودیوانه تر...

نبینم بغض کرده باشی عزیزترینم...بخند...توباید به جای من هم بخندی...به جای خودت...

به جای همه ی آن ها که برای خنده هاشان باید اسکاربگیرند این روزها...سیمرغ هم باشد

بد نیست...مهم این است که بازیگرخوبی شده اند...یاد گرفته اند چطوربه موقع بخندند...

به وقتش سرتکان بدهند...یا اخم کنند...یا...عزیزترین...من ِآن روزها را ندیده ای...؟!

خودت را چی؟!خودت راوقتی هزارمدل ماسک به چهره ات نبود وبی دغدغه می خندیدی

ومی گریستی وفریاد می زدی و...خودت کو؟ خودم کو ؟عزیزترین خسته ام ازاین نقش

بازی کردن ها ی بی پایان...دلم می گیرد وقتی هم با منی یادت می رود خودت باشی و

الکی لبخند می زنی ووقتی ازنگاهم می فهمی که دیده ام بغض پشت لبخندت را،تو هم

دلت می گیرد و...بازیگرهای خوبی شده ایم این سال ها...همدیگر را که می بینیم الکی

لبخند می زنیم که طرف مقابل نفهمد چقدرغصه داریم...بیا این باراگردیدارشد میسرو...

(هیچی بابا!همان دیدارِخالی...!!!)اگرمیسرشد مراعات حال همدیگررا نکنیم...مگرمن

الکی بخندم تو نمی دانی درونم چه می گذرد...؟مگرمن نمی دانم پشت آن ظاهرآرام و

موجه چه غوغایی ست...؟!

عزیزترین امروزهم حالم خوش نیست...می بینی که!ازوقتی آمده ام همه اش یا دارم دعوا

می کنم یا غرمی زنم یا ...

می دانی که عزیزترینی...می دانی که نفس هام آغشته به عطردست های توست...حتا اگر

ندیده باشم ات...می دانی که با خیال چشم هات می خوابم ودرآرزوی خوب بودنت چشم

بازمی کنم...عزیزترین...

خسته ام...

خسته ونفس بریده....

عزیزترین...

دوستت دارم... 

۱۳۸۶/۵/۲۴

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:25  توسط باران  | 

روز دهم ...

 

هی دنیا می چرخد

هی عقربه ها می خوابند

هی دنیا می خوابد

هی عقربه ها می چرخند

هی من قصه می گویم و

هی مرگم یک شب به تعویق می افتد...

چرا؟؟؟!!

...

چراعزیزترین؟!چرا این قدرنفس کشیدن سخت است،مردن سخت تر...؟!چرا همیشه فقط

تصویررفتنت را قاب می کنم می زنم به این دیوار؟!...ببین...دیوارهای این اتاق پرشده از

رد پاهایت...توی جاده هایی که یک طرفه اند لابد...فقط بلدند تورا ببرند...پس کی ، کجا

برت می گردانند...؟!..."برگرداندن" در جمله ی قبلی دقیقن یعنی برگرداندن...!توی بغل

من...یعنی دست هات را گرفته باشم وچشم در چشمت بدوزم...یعنی...

اگردقت کنی نوشته های من همیشه پرند ازاین سه نقطه ها...پس لطفن درمورد سه نقطه

های بعد ازآخرین "یعنی"درپاراگراف قبلی توضیح نخواه...!!خب؟!

...

نمی دانم منم که آواره ی شبم

یا این شب است که درمن راه می رود

حرف می زند

گریه می کند

...

دلم باران می خواهد...آرام...حالا پشت آن پنجره ی به قول تو"کذایی"هم نباشم عیبی ندارد

...می توانم پشت همین پنجره توی همین اتاق بایستم وفکرکنم همان پنجره است وتوهم کنارم

داری باران را نفس می کشی...بعد یواشکی نگاهت کنم وقربان صدقه ی چشم هات بروم

...برگردی توی صورتم وبگویی : دوستت دارم...(داری؟!..............داری!!)

روسری آبی ام را سرم کنم وبروم زیرباران آن قدرراه بروم تا یک جایی ببینمت که

انگارمنتظرم ایستاده ای...می توانی ازاولش هم پا به پایم بیایی...اما یک جوری باید این

حس را که مشتاق دیدنم هستی یک جایی بگنجانی...(عجب!دارم عقده ای می شوم ها!!!

یا شده ام؟!...!)

بارانی درکارنیست...توهم که نیستی ومن هم بدون تو نه این پنجره را می خواهم نه باران

را ،ونه حتا این روسری آبی را...توباشی یا نباشی تورا می خواهم...ولاغیر...!!!

بدجوری شب شده ام

ازآن شب ها که خانه ها برق شان قطع است

کار ِمن از ستاره نداشتن گذشته است...

خوش به حال توکه وقتی برگردی این همه عاشقانه داری بخوانی...من...؟!من که چیزی

نخواستم عزیزترین...همین که دوستم داری...همین که این ها را می خوانی...همین که

به یادم هستی...همین که الان رفته ای آن جا داری برایم دعا می کنی...همین ها ازسرم

هم زیاد است...فقط اگرکمی بیشترمواظب خودت باشی...دیگرهیچ نمی خواهم...سفیدی ِ

موهات را که یادم می آید قلبم تیرمی کشد...مواظب خودت باش...خب؟!

عزیزترین...

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۲۳

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:22  توسط باران  | 

 

روز نهم...

. . .

بالقوه آشنایی وبالفعل ناشناس

 

مارا زیاد برده ای انگار بی حواس...!

...

امروزنهمین روزازفصل ِدیگرِعاشقی ست...توی این سال ها سهم من ازتوفقط رفتنت بوده

وسهم توازمن این عاشقانه ها...انصاف بده...این وسط کی خوش به حالش بوده...؟!

هشت روزِگذشته نیمه های شب نوشته ام وامروزاولین روزی ست که دارم روزِروشن

می نویسم!دلیلش بمانَد برای بعد...ازآن بعدها که هرگزنمی رسد...

مثل وقتی می گویم :دوستم داری؟!...وجواب می دهی:جوابت باشد برای بعد...!!!

انگاراین روزها هرکدام شده اند هزارروز...هرچند این چهارده روزتمام هم بشود نه قرار

است ببینمت ونه هیچ اتفاق خاصی قرار است بیفتد...پس چرا این قدردیرمی گذرد...؟!

مامان دیروزپیش روان پزشکم نرفت...یعنی متقاعدش کردم که اگربرود وبا دکترصحبت کند

دکترفکرمی کند اوضاعم خیلی وخیم است وداروهایم رابیشترمی کند و...!!کلی زمین وزمان

را به هم دوختم تا راضی شد...به هرحال خوب شد!

عزیزترین...وقتی فکر می کنم الان کجایی وچه شکلی شده ای دلم ضعف می رود برایت

...می دانم تو هم دلت ضعف می رود برای یک نگاه من...!(چه خیال ِشیرینی...!)

امروزیکی ازدست نوشته هایت را پیدا کردم...روی یک کاغذ کوچک...یک مصرع...

یادم هست کی نوشته بودی اش...توی جاده...اولش گفتی من بنویسم...تکان های ماشین

نمی گذاشت...من هم که نمی خواستم کم بیاورم وبدخط بنویسم!! آن قدر طولش دادم که

کاغذ وخودکاررا گرفتی وخودت نوشتی...یادت هست...؟!

آن روزکه آمده بودم سرکلاست...گوشی را گذاشتم روی پایم...طوری که دوربینش سمت

تو باشد...خیلی زود فهمیدی...کم نیاوردی که!جلوی آن همه آدم دستت را به علامت v

جلوی دوربین گرفتی...! آن هم دانشجوهای تو که همه چهارچشمی هوایت را دارند...!

همین کم نیاوردن هایت مرا کشته!!!

فدای آن لبخند غمگینت...ببخش...می دانم با یادآوری بعضی چیزها دلتنگ تر می شوی...

ببخش عزیزترینم...

عزیزترین تونمی دانی چرا بغض تهِ نگاه های مان تمامی ندارد...؟!

مواظب آشنای من باش...

عزیزترین... گلهای روی روسری ام هم برای تو...

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۲۲

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:20  توسط باران  | 

 

روز هشتم...

. . .

روی این زمین و

روی این قالی

روی ماه هم که بنشینم

روزگارم همین است ...

تازه امروزروزِهشتم است واین یعنی نیمه ی کمترِسفرت باقی مانده است...می دانم دلت

نمی خواهد این سفربه این زودی ها تمام شود...خب من هم دلم نمی خواهد...هرچه راتو

بخواهی می خواهم عزیزترین...تمام حرف های این روزها وشب ها را بگذاربه حساب

دلتنگی و...!تو مواظب خودت باش مهربان ترین...

من هم شکایتی که ندارم فقط عزیز

این روزها بدون ِتو یک جور ِدیگر است...

یک جورِدیگررا اگر تعریف نکنیم خیلی بهتر است گمانم...!!

دیشب مامان دیده بود دارم گریه می کنم...صبح می گفت توچرا هیچی به من نمیگی؟!

چیزی شده؟!...سکوتم راکه دید آهی کشید و...سکوت کرد...یک جورهایی خیلی دلم

گرفت...ازمن خل وچل ترنبود بشود دخترِمامان به این خوبی...؟!

...

عزیزترین همه اش به حرف های آن روزتوی جاده فکرمی کنم...به این که دردی که من

 کشیده ام این سال ها هزاربرابرش را توداشته ای...ازخودم،ازتسلیم شدنم درآن شرایط

،ازآن چند بارخودکشی مضحک،ازهمه چیزم بدم آمد عزیزترین...چرا آن روزها مرگ را

انتخاب کردم...؟...چرا کم آوردم...؟...چرا تورا وخودم را به این روزانداختم...؟!

چرا عزیزترین؟! چرا؟!

حالا ازاین که نمرده ام خوشحالم...ازاین که هنوزمجال دیدن گاه به گاهت هست...کاش

می شد به جای گاه به گاه،بنویسم زود زود...یا هرروز...یا...خلاصه کمی مهربانانه تر

...!بازدارم ناشکری می کنم...نه؟!اصلن هیچی...همان گاه گاه...

درحین نوشتن این متن مامان بیدارشد وگفت فردا به این دکترت بگم هفته ای یک ساعت

هم نمی خوابی که یکراست می گوید: تیمارستان!!!!

این هم ازمامان!می دانی چی جالب است؟!این که هرچندوقت یک باررسمن اعلام می کند

که دیگرازمن کاملن قطع امید کرده...!بعد دوباره چند وقتی امیدوارانه زیرنظرم می گیرد

ودوباره می رسد به همان که امیدی به این دخترنداشته باشد بهتر است...!

تو چی؟! به نظرت امیدی به این دیوانه هست؟!

فرقی هم نمی کند...این دیوانه به فرض محال ِمحال عاقل هم شود(دِ نخند!نیست خودت

هیچ نشانی ازدیوانگی نداری...!!)...(نه! بخند عزیزترینم...فدای خنده های قشنگت...)

...داشتم می گفتم...این دیوانه عاقل بشود یا نه ،عاشق است...عزیزترینش تویی...آشنایش

...داروندارش تویی...می فهمی...؟!

اووووووووه...ببین حافظ چه می گوید...

فاش می گویم وازگفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم وازهردوجهان آزادم

...

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرادل به جگرگوشه ی مردم دادم...

خودمانیم...این حافظ هم گاهی اساسی حال می دهد ها...!!!!!!

البته کمی جای بحث هم دارد این بیت...!جگرگوشه ی مردم کدام است...؟؟؟؟!!!

توجگرگوشه ی خودِ خودمی...هرکس دیگرکه دوستت دارد دل به جگرگوشه ی مردم

داده و...باشد...دردش برای من...خون دل خوردنش برای من...تومواظب خودت باش

...من هیچ نمی خواهم...

عزیزترین...

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۲۱

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:18  توسط باران  | 

 

روز هفتم...

...

به سوی تو

به شوق روی تو

به طرف کوی تو

سپیده دم آیم

مگر تو را جویم

بگو کجایی ؟!

نشان تو

گه از زمین گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو می پویم

بگو کجایی ؟!

کی رود رخ ماهت از نظرم  ؟

به غیر نامت کی نام دگر ببرم ؟ 

اگر تو را جویم

حدیث دل گویم

بگو کجایی ؟!

به دست تو دادم دل پریشانم

دگر چه خواهی ؟

فتاده ام از پا

بگو که از جانم

دگر چه خواهی ؟

یک دم از خیال من

نمی روی ای غزال من !

دگر چه پرسی ز حال من ؟

تا هستم من

اسیر کوی توام

در آرزوی توام

اگر تو را جویم

حدیث دل گویم

بگو کجایی ؟!

...

عزیزترین...

می دانی...؟؟؟؟؟؟!!

همیشه موقع گفتن که می شود...لال می شوم...

عزیزترین...

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۲۰

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:17  توسط باران  | 

 

روز ششم...

...

شب

دورترین ستارگانش را

                          می بوسد

و من

تورا که نزدیک ترین نشانه ی صبحی

                                    درتنگنای آغوشم...

روزششم خلقت...خدا چه کارها کرد...؟!چی آفرید...؟!

چه اهمیتی دارد...؟ تورا ومن را که همان روزاول درست کرد...ازهرچه مواد اولیه

داشت بهترینش را درآفرینش توبکارگرفت ومن هم آن قدرمظلوم به دست هاش زل زدم

که دلش نیامد ازخوبی های تو به من ندهد...فقط نمی دانم غمی که ته نشین این چشم هاست

ازهمان روزبوده یا بعدن اضافه شده...

چقدرتوخوبی...چقدرمن خوبم...این " من خوبم " را به حساب خودشیفتگی نگذاری ها!!

من خوبم چون معشوق توام...معشوق توکه بد نمی شود...می شود؟!؟!؟!

یکی نیست این را به روان پزشکم حالی کند...!مامان دارد می آید...وقتی حریف من نشد

که این دو سه روز تعطیلی را این جا نمانم ،گفت پس من میام اون جا!!یکشنبه هم خودش

قبلن زنگ زده ازجناب روان پزشک وقت گرفته که برود ببیند چقدراوضاعم وخیم است

...!کاش مامان مثل زن های سی چهل سال پیش بود...کاش اقلن مدیردبیرستان نبود...!

هیچ وقت نتوانستم واقعن گولش بزنم...!حالا خدا رحم کند نتیجه ی مذاکراتش با آقای دکتر

...یا برم می دارد می بردم خانه...یا خودش لااقل چند وقتی می ماند این جا...!

هیچ کدام از این دوحالت هم قابل تحمل نیست...دعا کن بخیربگذرد...

...

امشب دخترهمسایه آمده بود برایش انتخاب رشته کنم...درکمال قساوت وبدجنسی و

موذیگری و...(!) انتخاب اولش را زدم...حدس بزن دیگر!!مطمئنم قبول می شود...

آخ جوووووووون!!! بشود شاگردت چه کیفی می کنم من!!!نمی توانی که بیرونم کنی

...می توانی؟!خودم که حسرت به دلم ماند شاگردت باشم...یعنی سن وسالم کفاف نداد...!

پیرشده بودم که تو استاد شدی!!!اما این دخترهمسایه فرصت خوبی است!!!

وای!عزیزترین من خیلی بدجنسم؟!

شش روزاست رفته ای آن جا دعا می کنی من درست شوم وتازه این شده ام...!!! نرفته

بودی ودعا نمی کردی چه می شد...!

امشب یک چیزیم می شود...نه؟!(می دانم می گویی :تو همیشه یه چیزیت میشه!!!)

عزیزترین امشب دلم می خواهد باهم چای بخوریم...آرزوی بزرگی است...؟!نمی دانم

این حس از کجا پیدایش شده...شاید هم چون هم چای را خیلی دوست دارم...هم تو را...!!

فدای آن نگاهت...این طوری نگاهم نکن...اصلن حرفم راپس می گیرم...فقط تورادوست

دارم...فقط تورا...خوب شد؟!...حالابخند...

می دانم دلت برایم تنگ شده است...می دانم لحظه به لحظه ی این سفربه یادم هستی...

من هم ...نه!اجازه بده من بعضی چیزها را اعتراف نکنم...!!!!!

وقت خوبی برای مقابله به مثل است ...نه؟!

من اما...اعتراف می کنم...

من اعتراف می کنم این ها برای توست

این شعرهای بی سروته ماجرای توست...

اعتراف می کنم که تک تک ثانیه های این سال ها چشم هات را می دیده ام که به صورتم

،به دست هام،به انگشت هام حتا،نورولبخند پاشیده...

اعتراف می کنم که تمام این سال ها هرچه روسری خریده ام آبی بوده...روسری دیگری

اگر دارم،هدیه گرفته ام...هی روسری آبی پوشیده ام وجلوی آینه لبخند زده ام...به تو...

اعتراف می کنم که شمردن را با موهای سفید تو آموخته ام...با اشک...از ریاضی بدم

آمده حالا...ازاعداد...

اعتراف می کنم که روزها وشب های بسیاری شعرهایم را برای باد خوانده ام...موبه مو

...تا بیاوردبرایت...می دانم نیاورده...لااقل همه اش رانیاورده...مثل بوسه هام...می دانی

چقدربوسه به باد سپرده ام این سال ها...؟!

اعتراف می کنم...نه!تا همین جا کافی ست...نمی شود که همه اش من اعتراف کنم!!!

عزیزترین...تو چیزی برای گفتن نداری...؟ الان وقتش است ها...

دلم می خواهد برایت شعر بخوانم...بخوانم و اشک هایت را به خاطربسپارم برای شعر

بعدی...چشم های توست که شعرمی شود این جا...اشک های تو...

دست هات...

...

...

عزیزترین...

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۱۹

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:14  توسط باران  | 

 

روز پنجم...

...

دردستانم

          خطی نیست

نه خطی که طول ِعمرم را نشان دهد

نه خطی که آینده ام را بگوید

ونه خطی که مرا به کسی برساند

من

تمام خطوط دنیا را

درچشمانم پنهان کرده ام

تا ازنگاهِ متعجب کف بین ها

                                دلم خنک شود...!

مامان می گوید:غصه نخورعزیزم،خوب می شی...

بابا با عصبانیت داد می زند : بچه(!!!) هیچیش نیست!بیخود بهش تلقین نکن!

روان پزشک می گوید :باید خودت بخوای...!

تو می گویی :به خاطرمن...بخند...

به مامان زنگ می زنم : این قدرنگران من نباش...خوبم...

بابا که ازاولش هم معتقد بود خوبم!

پیش روان پزشک هم نمی روم دیگر...خودش می فهمد خوبم لابد!!!

...

حالا باید بخندم؟!...خب می خندم...توجان بخواه...کاری ندارد که...

فقط ترابه خدا زل نزن توی چشم هام...بگذاردلخوش باشم به این که باورت شده خوبم...

امروزرفته بودم ترمینال...اگرگفتی چی دیدم...؟!همان اتوبوس ولووی زرد...همان که آن

سال...آن شب سرد زمستانی...همان که صندلی ردیف سوم...همان که...

نشستم کلی نگاهش کردم...فکرکردم منتظرتوام...قراراست بیایی برویم بنشینیم سرِجای ِ

خودمان...همان ردیف سوم...روسری آبی سرم باشد وبگویی : چقدرآبی بهت میاد...من

سرم را بیندازم پایین که...مثلن خجالت کشیده ام!!!!...می دانم که دیده ای چطورقند توی

دلم آب شده با همان یک جمله ات...!

از ترمینال که برگشتم...درست نمی دانم...پاهایم...چشم هام...نمی دانم اما یک چیزی جا

گذاشته بودم...یک چیزی...یک جایی...روبروی ولووی زرد توی ترمینال...

امروزپنجمین روزرفتنت است ومن به "پنج" فکرمی کنم که وارونه اش می شود"قلب"

...!!ازچیزهای وارونه خوشم می آید...مثلن گوشی تلفن را برعکس بردارم ودوساعت

بگویم :بله؟! وطرف آن ورِخط گلویش جربخورد وهی داد بزند وهی نفهمم که گوشی را

وارونه گرفته ام...!!!البته اگرتوشماره ام را داشتی وزنگ می زدی حتمن گوشی رامثل

بچه ی آدم برمی داشتم...این را گفتم که...هیچی...همین جوری...حالا که نداری...!

همین جوری ِهمین جوری هم نه!!!راستش امروزبدجوری به سرم زده بود که چراهمه ی

دانشجوهات شماره ات را داشته باشند ومن نداشته باشم...البته الان کاملن ازاین فکربیرون

آمده ام...ازآن افکاربچگانه بود که وقتی خیلی دلم برایت تنگ می شود به سرم می افتد...

...

هرشب هی خودم را می کُشم که نرمال ومعمولی بنویسم وهی بدترخرابکاری می کنم...

گمانم همان از دلتنگی ها بنویسم نرمال ترباشد!!!هرچند اول باید "نرمال" راتعریف کنیم

!!!!!!!!!!!!!

عزیزترین...باورت می شود چقدرنزدیک حس ات می کنم...؟!حس می کنم آن جایم...

کنارتو...هوای آن جا را انگارنفس می کشم...شاید هم باشم...کسی چه می داند...

نه روزدیگرمانده...خداکند وقتی برمی گردی بیشتردوستم داشته باشی...خودت چرایش

رامی دانی...هرچند می دانم بیشترازاینی وجود ندارد...توعاشق ترینی...حتا ازمن...

خوش به حال من...که تورا دارم...که تورا دوست دارم...که تودوستم داری...

خوش به حالم...

عزیزترین...

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۱۸

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:13  توسط باران  | 

روز چهارم...

...

حال نیازمندی در وصف می نیاید

آنگه که بازگردی گوییم ماجرا را

...

اصلن هیچ چیزِاین روزها دروصف می نیاید...!همان نمی آیدِ خودمان!مثل تو،که نمی آیی...

کلی روی خودم کارکرده ام ها!که مثل بچه ی آدم بنویسم وهیچی ِهیچی هم ازتنهایی ودلتنگی

وبی قراری های این شب ها نگویم...

ببینم تو نمی دانی من چرا این طوری شده ام؟!

توکه ازاین جا نرفته ای...قرارهم نیست به این جا برگردی...اصلن همان سالی یک باردیدنت

هم قراراست دیگرنباشد...پس من چرا بی تابی می کنم...؟!

فاصله هم که همیشه فاصله است...حالاچه صد کیلومتر...چه سیصد کیلومتر...چه هزارتا...

چند صد تا این طرف وآن طرف تر،که فرقی نمی کند...تنها تفاوتش دراین است که حالا

دلتنگی که کلافه ام می کند نمی توانم بلند شوم بیایم آن دوروبرها وپشت درختی ،یا کنج ِ

دیواری پنهان شوم وازدورببینمت که عزیزترینی وبرگردم...

ببخش عزیزترین...قراربود از دلتنگی ها ننویسم...نمی گذاری که...!!

دیشب کلی دعا کردم خوابت را ببینم...آن قدردعا کردم که دیدم هوا روشن شده است!!

یاد آن جُک افتادم که طرف بیست سال دعا ونذرونیازکرد که درقرعه کشی بانک برنده شود

...دستِ آخرفرشته ای به خوابش آمد وگفت :تروخدا برو یه حساب بازکن!!!!!!

گمانم دیشب کلی اسبابِ انبساط خاطرخدا وفرشته ها شدم...!!!

...

امشب خیال دارم بخوابم...شاید دعاهای دیشب،امشب اثرکند...

. . .

حکایتِ بارانی بی امان است

این گونه که

              من

                   تورا 

                          دوست دارم ...

                                               ...

                                                      ...

دوستت دارم

 . . .

                              ویرایش این متن بعد از چهار ساعت و خرده ای :

(ساعت پنج وچهل وپنج دقیقه ی صبح است وهنوز بیدارم! امشب هم خدا وفرشته ها کلی حال کردند!!!

گمانم تا بیایی جُک ام حسابی پخش شده باشد!!!)

۱۳۸۶/۵/۱۷

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:11  توسط باران  | 

 

 

روز سوم

...

ازپریشانی آن زلف سیاه است که من

روزگار سیه وحال پریشان دارم

...

دلم براي تو تنگ است وشعر مي گويم

خدا کند که پريشان نباشد احوالت

. . .

پريشان کن سر زلف سياهت

                             شانه اش با من

. . .

ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

...

حافظ بد است حال پریشان تو ولی

بربوی زلف یار پریشانی ات نکوست

...

روزاول که سرزلف تودیدم گفتم

که پریشانی این سلسله را آخر نیست

...

پريشان خاطران رفتند در خاک

مرا از خاک ايشان آفريدند

. . .

ها...؟!

دیوانه ندیده ای تا حالا؟!...فهمیدم!این جوری اش را ندیده ای...!!!

قربان چشم هات وقتی درشت ترشان می کنی ومی گویی:اینجوری شو ندیدم!!!!

نه دلتنگی شاخ ودم دارد،نه جنون...آنی ودائمی اش فرقی نمی کند...

مجنون همیشه مجنون است...حتا اگرلیلی اش را نداشته باشد...نبیند اش...

مجنون که تکلیفش معلوم است...حرجی براونیست...

لیلی هم تنش به تن مجنون خورده ودیوانه شده...(خورده؟!تنش به تن مجنون...؟!)

دیوانه ها جای شان را هم که عوض کنند دیوانه اند...لیلی ومجنونش توفیری ندارد...مهم

خون توی رگ های شان هم نیست که قرمزباشد یا سبزمثلن،که اسم شان بشود دیوانه...

چشم های تو مهم است وقتی به ساعتت خیره می شوی وفکر می کنی آن جا با این جا چقدر

اختلاف زمانی دارد ومن در این لحظه دارم چه می کنم...

عزیزترین دیربیایی تمام ترشده ام ها...

تمام که خیلی وقت است شده ام...همان طورکه دیوانه...

عزیزترین....

کی برمی گردی...؟! کی..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هه! انگاراز این جا رفته ای یا قراراست به این جا برگردی...

دلم تنگ شده...می فهمی...؟

می فهمی عزیزترین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کی برمی گردی....؟؟؟؟؟؟؟؟؟

...

دوستت دارم

...

۱۳۸۶/۵/۱۶

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:9  توسط باران  | 

 

روزدوم . . .

...

دقیق که نمی دانم کجایی وچه می کنی...اما حدس که می توانم بزنم...!

اولین شبی است که آن جایی وحتمن هنوزازبهتِ اولیه درنیامده ای...چه حالی دارد آدم(؟!)

برود بنشیند کناردست خدا وفک وفامیل هایش و...؟!

نمی خواهم ازدلتنگی خودم بنویسم...به خصوص چون تمام این ها را بعد ازاین چهارده روز

یکجا می خوانی...خیال ندارم مجموعه ای ازدلتنگی تحویلت بدهم!!

امروزهی خواستم بروم سراغ طوبی خانم...اما نشد...دلم نیامد...زمین وزمان برای این که

هوایت را کنم کم بود،طوبی خانم هم اضافه شد...!!!

یادت که هست پریروزتوی جاده چه گفتم...این که این دوهفته بیکارنمی نشینم!...سرحرفم

هستم...دارم یک کارهایی می کنم که ...بمانَد...!

به یادِ توست همه لحظه های هستی من

دل توکاش که یک لحظه یاد ما می کرد...

می دانم به یادم هستی...اصلن مگرمی شود نباشی...؟! آدم که عشقش را فراموش نمی کند

...!امشب زیاد حالم خوش نیست...دیوانه ترشده ام انگار...عاشق تر...معشوق تر...شاید!!

عزیزترین...کاش بودی...

یک چیزی بگویم...؟! پریروزتوی جاده هزاربارشاید هم بیشتر، دست هات را خواستم...

با تمام این وجود ِ خسته ی ابری...خودم هم نمی دانم چرا حسرتش را با خودم آوردم...

دلم دست هایت را می خواست...عطرشان بماند توی دستم ووقتی می آیم خانه تا چند روز

 بااحتیاط بشویم اش که عطردست هات بماند...هی دستم راجلوی صورتم بگیرم وببوسم

وببویم اش...کم کم ببویم مبادا تمام شود بوی خوش دست های تو...

تو که می دانستی عزیزترین...تو چرا...؟!

مثلن خواستم ازدلتنگی ها نگویم...!اشکی که راه گرفته لابلای این سطرها را چه کنم...؟!

دوستت دارم...

۱۳۸۶/۵/۱۵

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:8  توسط باران  | 

 

روز اول . . .

...

الان باید توی جاده باشی...جاده زیاد دیده ای اما این جاده...عطرنارنج های حافظیه می آید...

داری می روی...مثل همیشه بی من...من اما ،همراه ترم ازهمیشه ی این سال ها با تو...

جاده هی پیچ می خورد وتو،هی به یادم می افتی...نمی بینی ام کنارت ... ؟؟؟!!

صندلی ردیف سوم هم نباشد مهم نیست...فقط بگذارمن کنار پنجره بنشینم...این طوری وقتی

دلتنگی چنگ می زند به گلویم و بارانی می شوم می توانم سرم را به سمت پنجره

بگردانم تا نبینی اشک هایم را ...هرچند ستاره ها می بینند وخبرش را به تو می رسانند...

مثل کلاغ کودکی هامان که همیشه زودترازخودمان می رسید واسرارمان را فاش می کرد...

می گویم : هنوزنرفتی دلم برات تنگ شده ...

می گویی : اجازه بده من اعتراف نکنم به بعضی چیزها...

اجازه می دهم (!) اما کاش می دانستی...کاش می دانستی که چقدرتشنه ی شنیدنم ...نگویی

هم می دانم اما گاهی آدم به شنیدن محتاج است...می دانی...؟!

مثل وقتی گلویت خشک خشک است وبه جرعه ای قانعی ...

من قانعم به یک نفس ازتو، به لحظه ای

چیزی که ازبزرگی تو کم نمی شود ...

زهره حق داشت...بدعادت شده ام...به این که ازعزیزترینم بی خبرنباشم...منی که قدرتورا

ندانستم همان بی خبری حقم است...(حقم است ... ؟؟؟؟؟؟؟؟!!)

ببخش عزیزترین...حالا وقت این حرف ها نیست...می دانم...

دلتنگی من وعزیزی ِتوهم حکایت تازه ای نیست...

سفرت بخیرآشنای من...!

مواظب خودِ نازنینت باش...

دوستت دارم...

۱۳۸۶/۵/۱۴

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:6  توسط باران  | 

 

بعضی وقت ها که نیستی

 

می ترسم نیامدنت را نگاه کنم

 

تو

 

از همین نقطه بلند می شوی

 

بعد ، یک دور می زنی

 

مثل بعضی وقت ها

 

که پروانه ها دیوانه می شوند

 

وفرق ِ اتاق وباغ را نمی فهمند

 

هول می شوی

 

مثل بعضی وقت ها

 

که من نمی توانم حرف بزنم

 

و دوست دارم هی بنویسم . . .

...

کلمه ها هجوم آورده اند...همدیگررا پس می زنند که ببینم شان ...می بینی...حتا کلمه ها

هم تورا می شناسند...حتا آن ها هم دوست دارند دراین عاشقانه ها جایی ، سهمی داشته

باشند...روی کاغذ وول می خورند وسروصدا می کنند...محل شان نمی گذارم...بگذار

این خودکارِ به ته رسیده خودش هرکاری می خواهد بکند...هرچه می خواهد بنویسد...

اصلن خودش می داند واین کلمه ها...

کاش ازتوبنویسد...کاش بنویسد که می آیی...مگرنه این که کلمه اتفاق می افتد...؟!...

خودکارها هم فال حافظ می گیرند؟!...کاش بنویسد :دیدار شد میسرو...!بعد کلمه اتفاق بیفتد

وتوبیایی...توکه باشی چه حاجت که زیادت طلبیم...؟!همان « دیدار» از سرم هم زیاد

است...باقی ِ شعربمانَد برای آن ها که دولت صحبت مونس جان شان بس شان نیست!

. . .

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند

 

چون من

 

که آفریده ام ازعشق

 

جهانی برای تو. . .

. . .

می گویند پشت سرمسافرگریه خوب نیست...و من ...!عزیزترین این اشک ها را بگذار

به حساب آن ظرف آبی که می ریزند روی ردپاهات تا زودتربرگردی...زودترودیرترش

البته به حال من فرقی نمی کند...از این جا نمی روی که به این جا برگردی...پس این رد

پاها ...جای پاهات همیشه هست ...روبه رفتن...هیچ وقت نشد که بیایی ...عیب ازکفش هات

است...نه؟!...می دانم...تو دوست داری بیایی اما آن کفش ها روبه آمدن جفت نمی شوند...

بغضی که از ابتدای این سطورگلوگیرم شده بود دارد می شکند...می ترسم عزیزترین...

می ترسم بپاشد روی این سطرها واین کلمه ها که هنوزدارند همدیگرراکنارمی زنند که...!

می ترسم همه شان را گرفتارکند...همه شان درد بشوند وبریزند لابلای این خطوط درهم...

آن وقت تویی که می خوانی هم دردت بیاید و... نه! نمی گذارم...این بغض بیخود می کند

طاقت نیاورد...باید تحمل کند...باید...

 

تا پایانم راهی باقی نمانده است

 

فقط به اندازه ی یک شعر فرصت دارم

 

آن شعر را

                 تو بخوان !

 

بخوان عزیزترین...سه تارت را هم بیاور...بزن عزیزترین...بزن...

 

سفرت بخیر،اما . . .

 

نه!سلامی ندارم که به کسی برسانی...اصلن سلام ِاین من ِخسته به چه درد کسی می خورَد

...؟!خودت را برسان به خدایت ویادش بیندازکه خدایی کردن اش دارَد خسته ام می کند...

یادش بیندازکه ...نه ! اصلن هیچ پیغامی برایش ندارم...خودت می دانی و خدایت ...

عزیزترین...

یعنی داری بی خداحافظی...می روی...؟!

عزیزترین...

۱۳۸۶/۵/۱۰ 

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:4  توسط باران  | 

 

چو به دوست دل سپردم به خود این گمان نبودم

 

که نه بخت وصل دارم نه تحمل جدایی . . .

 

یکی از میل های قدیمی ات را می خواندم...تقریبن مال سه چهارسال پیش ...لابلای

حرف هات گفته بودی : یادمان نرود انسان ها به اندازه ی آرزوهای شان هستند ...

حس می کنم آن قدر بزرگم که به پیله ام نمی گنجم ...

بخند ! این همه ی آرزوی ...

وقتی آدم برمی دارد اسم خودش را ردیف غزلش می گذارد این طوری می شود دیگر!

یک جایی هم که می خواهم از شعرهای خودم بیاورم نمی شود!خب دوست ندارم اسمم

را این جا بنویسم!!!می دانم که تو هم دوست نداری...

توعجالتن همان "بخند" اش را بچسب...یعنی...بخند...به خاطرمن...بخند دیگر!ضایعم نکن

جلوی این همه آدم ...!!!

فکر می کنی چشم هات را نمی بینم...؟!یادت هست آن وقتی را که می گفتی بخند ومن

نیشم را تا بناگوش بازمی کردم وبازمی گفتی بخند...؟!گفتم دارم می خندم!گفتی من چشم هات

را می بینم ...

من هم ...!

سوزم از سوزنگاهت هنوز  

چشم من باشد به راهت هنوز . . .

امشب خیال دارم اصلن نگویم که دلتنگم...اما آدم (!) خودش باید عقل داشته باشد !!

می دانی عزیزترین...ندیدنت یک غم است ، دیدنت هزارغم...همین یکی بس که وقتی

هم می بینمت همه اش در فکرآن لحظه ام که باید بگویم : خداحافظ ...

جدی نگیری یک وقت...اصلن من غم ها رادوست دارم...آن هم غمی که برای تو باشد

...نکند همین فرصت گاه گاه ِ دیدنت را بگیری ازمن...

 

همه ی داشته هام

 

شده نداشتن ِ دست هات . . .

 

عزیزترین...ازاین که دوستم داری ممنون!ازاین که برایم دعا می کنی...از این که

جزئی ترین خاطرات آن سال های دوررا دقیق به خاطر داری...از این که با فرسنگ ها

فاصله این قدر نزدیکی...ازاین که ...(زیادی بامودب دارشده ام...نه؟!)

فدای تو ویک لحظه ی آن چشم های غمگینت ...

دوستت دارم ... فقط همین !

۱۳۸۶/۵/۵

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:1  توسط باران  | 

 

من عاقبت از این جا خواهم رفت...

 

پروانه ای که با شب می رفت

 

این فال را برای دلم دید...

 

رفتن یا نرفتن...مساله ای که این نیست افتاده به جانم ودارد دیوانه ام می کند...(می دانم

جمله ام را اصلاح خواهی کرد : دیوانه تر ...!!)

امشب داشتم فکرمی کردم اصلن چرا این قدردوستت دارم...؟!

خنده ام گرفت...! کی تا حالا درمورد پیش آمدهای عجیب وغریب وکارهای غیرعادی

در زندگی ام پی ِ « چرا » بوده ام که حالا ... آن هم درمورد این بدیهی ترین موضوع

...

آفریده شده ام که تورا دوست داشته باشم ...که شاعرچشم های تو باشم ...

و تو...آفریده شده ای که دوست داشته شوی ازجانب من...!

خب البته نمی شود منکرشد که درآفرینش تو کمی افزودنی های غیرمجازهم به کاررفته...

مثلن این که...

این که دل مرا بشکنی ...

بگذریم ...

 

سپاسگزارم خدای من ...

 

خنده را

 

برای دهان او

 

او را

 

به خاطر من

 

و مرا

 

به نیت گم شدن آفریدی . . .

 

امرفرموده بودید که غمگین نباشم ...که بخندم ...به روی چشم ...

به امرمبارک شما لبخند ازلب هایم دورنخواهد شد...اما...چشم هام راچه کنم...؟!

 

 نامی دیگر برمن بگذار

 

که به رویاهای تا به تا و

 

غزل های وصله دارم بیاید

 

به چشم های غمگین و

 

خنده ی نقاشی شده ام . . .

 

یک چیزی را هم داشت یادم می رفت...

شاید هم فراموش کرده بودم ونمی دانستم ...ممنون که یادآوری کردی...

یادم باشد حرفی نزنم که ...

خیلی یادم باشد....که خیلی حرف ها را نزنم ...

چقدراین روزها بهانه ات را می گیرم...

عزیزترین...دوستت دارم ...همیشه دوستت دارم...همیشه ...

۱۳۸۶/۵/۳

 

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:59  توسط باران  | 

 

 با هرترانه ای که برقصی

 

جای دست هایت

 

دور گردن من خالی ست...

 

دیوانه دیده ای تا حالا...؟

نه ! نه فقط وقتی جلوی آینه می ایستی...اگر ندیده ای بیا وتماشایم کن...

توی این نیم وجب اتاق قدم می زنم...!یا قدم های من زیادی بزرگ شده اند یا این اتاق

زیادی کوچک...ازهرطرف که می روم به دیوارمی رسم...

دیوار

           دیوار

                     دیوار

نمی دانم چرا یاد این بیت افتادم...

قفس گشودی ام واختیار بخشیدی

            همین که از قفس ات پرزدم زمین خوردم...

می گویند هرزمین خوردنی برخاستنی دارد...پس چرا من...؟!

نمی شود عزیزترین...نمی خواهم...اصلن این زمین خوردگی را دوست دارم...اصلن هر

چیزی را که به هرنحو به تو ربط پیدا کند دوست دارم...

تازگی ها ازهرکوچه وخیابانی که می گذرم عطرنفس های تورا دارد...حتا آن جاهایی

که هرگزبا هم ازآن ها عبورنکرده ایم...به هرجا که پا می گذارم انگارتو همین حالا

از آن جا گذشته ای...

و من چقدر دلم می سوزد ...نشد که هیچ گاه کمی ، فقط کمی ، زودتر برسم وببینمت...

عزیزترین...من همیشه دیر می رسم یا تو زود می روی...؟!

...

فغان که بخت من از خواب در نمی آید...

...

برای من کمی از دست هات را بفرست

 

حالم بد است...

 

دو خط بالایی را هزاربار هم که بخوانی کم است...کم است..

دست هات ...

...

عزیزترین...

۱۳۸۶/۵/۲

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:56  توسط باران  | 

 

چشم گفتن هایت را دوست دارم

 

و گفتن ِ چشم هایت را

 

حتا اگر چیزی نگویی

 

ونگاهم نکنی...

 

بی خبر که می مانم ازتو،دلم آشوب می شود...مثل آن وقت ها که...،ببینم،تو اصلن

می دانی دلی که آشوب می شود یعنی چه...؟!

می نشینم پای کامپیوتر...وبلاگ قبلی را بازمی کنم وازاول تا آخرش را می خوانم...

بدترشد که!می روم جلوی تلویزیون می نشینم وتمام سریال ها واخباروخلاصه هرچه

که نشان می دهد را نگاه می کنم...بی فایده است...

کتابی برمی دارم...قلم وکاغذ هم محض احتیاط کنارم هست...اگر خواندن نتیجه نداد

اقلن بنویسم...!نه! دست ودلم نه به خواندن می رود نه به نوشتن...

چه کنم با این دل آشوبی...؟!

کجایی عزیزترین...

 

بعد ازوفات هم به مزارم نیامدی

 

جان دادن ام زحسرت دیدار بس نبود؟؟؟؟؟؟!!!

 

دلتنگم عزیزترین...می دانی...؟!

۱۳۸۶/۵/۱

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:53  توسط باران  | 

 

این دریا

 

که پشت پلک هایم خوابیده

 

تنها نشان آن همه سفر بود

 

که بی تو رفتم...

...

هی تو نیستی و هی من راه می روم...بی تو...شانه به شانه ام می آیی...با لبخندی برلب

 وغمی ته چشم هات...

می گویم : جک بگم برات؟!

می گویی: اگه خلاف اخلاق و عفت عمومی نباشه آره!

چندثانیه طول می کشد تا جمله ات را ترجمه کنم!!

بی فایده است...می دانم...هرچه بیشترسعی می کنم غم چشم هات را بیرون بکشم غمت

تازه ترمی شود انگار...عمیق تر...بغض کرده ای...هوا بوی باران دارد...چشم هات هم

...اشک که راه می گیرد برگونه هام تازه می بینمت که نیستی...!

نبودنت را هم می بینم عزیزترین...نمی دانی که چه دردی دارد این دیدن نبودنت...!

از ترمینال سردرآورده ام...!اتوبوسی دارد راه می افتد...پشت تمام پنجره ها تویی که

با لبخندی نقاشی شده نشسته ای ونگاهم می کنی...این همه رفتن...زیاد نیست عزیزترین؟!

می گویی از شعرهات نفرستادی چرا؟!قول داده بودی...

و من فکر می کنم امروز...این جا...قول داده بودی...!

به دل نگیرعزیزترین...

همان قضیه ی وفا کردن وملامت کشیدن وخوش بودن...هنوزسرجایش هست...

دوستت دارم!

فقط همین!

۱۳۸۶/۴/۳۱

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:44  توسط باران  |