تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا...
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!

 

هم دعا کن گره ازکارتوبگشاید عشق

هم دعا کن گره ی تازه نیفزاید عشق...

آمده ام دانشگاه تان...کلاس ات را پیدا کرده ام...حالا دقیقن پشت درکلاس ایستاده ام...

ازدریچه ی روی درداخل کلاس را نگاه می کنم...نمی بینمت...نفس می کشم...عمیق...

بویت را می شنوم...مطمئن می شوم درست آمده ام...دوتا دختردارند رد می شوند...

آن ها هم داخل کلاس را نگاه می کنند...یکی شان روتُرش می کند که:« اَه !استاد...یه»

!!!!!!زیرلب می گویم :«زهرمار»!اما یک جورهایی خوشم می آید...!اولین باراست

یک دختردارد درموردت با این لحن حرف می زند! تا حالا هرکه را دیده بودم قربان

صدقه ات می رفت!!!مانده ام چه کنم...بیایم دربزنم واجازه بگیرم که سرکلاس بنشینم؟!

...یا نه،منتظر باشم تا کلاس تمام شود وبیایی بیرون؟!...یا اصلن بگذارم بروم...؟!

خل شده ام ها!! این همه راه ، تا این جا آمده ام که بروم؟!نبینمت وبروم؟!می ترسم بیایم

سرکلاس وباز دستپاچه شوی ورشته ی کلام از دستت خارج شود و...!!می ایستم پشت

در...بغض نمی کنم...نفس می کشم...عطرتنت را نفس می کشم...دلم می خواهد یکهو

دررا باز کنی وبیفتم توی بغلت...!فقط یک لحظه...! اَه ! بیا این دررا باز کن دیگر...!

یاد قدیم ها می افتم...دلم می گیرد...می روم کمی بالاترمی ایستم...صدای در می آید...

جرات نگاه کردن ندارم...می ترسم...نه...نمی ترسم...نگاه می کنم...نگاهت می کنم...

عاشقانه!...برمی گردی...نگاهت می ریزد توی چشم هام...نفسم بند می آید...می گویم:

سلام...می گویی: انتظارتو نداشتم...! یک جورهای بدی دلم می گیرد...حالا نمی شد

این را نگویی...؟!می دانم خواسته ای غافلگیری وخوشحالی ناگهانی ات را بیان کنی...

اما وقتی می گویی انتظارتو نداشتم...!یک جوری می شوم...می رویم در محوطه...باد

می آید...فرفری ِموهات پریشان می شود...یادت هست...؟!«پریشان کن سرزلف سیاهت

شانه اش با من...»!دلم می خواهد دست بیندازم توی موهات...مرتب شان کنم...حالااگر

به بهانه ی مرتب کردن نوازش شان هم کردم...تو به روی خودت نیاور...!خیلی سعی

می کنم سفیدی موهات را نبینم...نمی شود که!عزیزترینم...چرا؟!...چرا...؟!

می دانم...می دانم می گویی :«مرد مثل قالی کرمونه!هرچی پا بخوره...!» اما...

این که تودرهرشکل وحالت عزیزترین وقشنگ ترینی درست...اما...عزیزترین هرکه

نداند فکر می کند چهل سال را حتمن داری...

صدای اذان در تمام محوطه می پیچد...دلم بیشترمی گیرد...خیلی حرف ها برایت داشتم

...عزیزترین چرا هروقت می بینمت زبانم بند می آید؟!حتا نمی توانم بگویم چقدردلتنگت

بوده ام...نمی توانم بگویم چقدردلم می خواسته وقتی می بینمت آن قدر توی چشم هات

خیره شوم که بگویی :« بس کن!خرد می کنه چشات آدمو...!» بارها وبارها این صحنه

رامجسم کرده بودم...بارهاوبارها...یادت هست...توی شرکت...نشسته بودم روی صندلی

های قهوه ای رنگ سالن...آن قدرنگاهت کردم که گفتی...!

می روی نمازبخوانی...شماره ی کلاس بعدی ات رامی گویی...می روم می نشینم سر

کلاس...حالم خوش نیست...کم کم کلاس پرمی شود از ترم اولی های شلوغ...همه هم

فضول!یکی شان می گوید:«چرا جلسه های قبل غایب بودی؟!استاده بد سخت گیره ها!»

ومن می مانم هنوز ترم شروع نشده این ها از کجا سخت گیری تورا کشف کرده اند؟!؟!

سرم گیج می رود...می نشینم یک جایی وسط های کلاس...

درس را شروع می کنی...طفلکی ها تند وتند جزوه می نویسند...یعنی،می نویسیم...

من هم می نویسم که فکرکنند ازخودشانم...شرط می بندم تا حالا ندیده بودی کسی درحال

نوشتن،آن هم به این سرعت باشد وچشمش روی برگه نباشد!!هرازگاهی نگاهی به کاغذ

می اندازم!باقی اوقات چشمم در چشم های مهربان توست...

این قدرتابلونگاهم نکن عزیزترین!درست است که سرشان روی جزوه های شان است...

اما...به طرزموذیانه ، ناجوانمردانه ، زیرکانه ، چه می دانم ،خلاصه مشکوکی از«لیلی

ومجنون» مثال می آوری...یکی نیست بگوید اصول اقتصاد وحسابداری واین حرف ها

راچه به لیلی و مجنون...؟!تازه تاکید هم می کنی که همیشه برای توضیح بهتر این فصل

ازاین درس پای لیلی ومجنون راوسط می کشی...می دانم این توضیح فقط برای من است

...برای این که خیال نکنم درحضورمن شیطنت ات گل کرده و...!

حیف که نمی شود حرفی بزنم...وگرنه می آمدم یقه ات رامی گرفتم،می گفتم:«عزیزترین

!یادت باشد گوشه ای از عشق من شد قصه ی لیلی ومجنون ! » آره!!

لابد می گویی یقه کشی چه دخلی دارد به این «عزیزترین» گفتن ات؟!...به قول خودت

اول باید « گرفتن یقه» را تعریف کنیم!!!

کلاس تمام می شود...درآن شلوغی یک لحظه گم ات می کنم...هول می شوم...سراسیمه

این طرف وآن طرف می دوم...حتا تا توی محوطه هم می روم...برمی گردم بالا...

ناگهانی وارد دفتر گروه می شوم...می بینمت...نشسته ای...داری روی موهایت دست

می کشی...قبل ازآن که ببینی ام بیرون می آیم...عزیزترین...نمی شود من روی موهات

دست...نمی شود؟!

...

...

از وقتی برگشته ام شده ام یک گلوله ، یک کوه ،چه می دانم ،یک حجم آتش...!

صدایت توی گوشم می پیچد...روبروی مهمانسرای اساتید...یادت هست...؟!

دلم گرفته عزیزترین...دلم آن قدر گرفته که هیچ چیز دیگر نمی خواهم...کاش می شد 

بخوابم وهیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت بیدار نشوم...

خسته ام عزیزترین...

آشنای همیشه ام...دوستت دارم...ممنون که دوستم داری...! 

+  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 17:28  توسط باران  |