|
|
|
|
|
روز چهارم... ... حال نیازمندی در وصف می نیاید آنگه که بازگردی گوییم ماجرا را ... اصلن هیچ چیزِاین روزها دروصف می نیاید...!همان نمی آیدِ خودمان!مثل تو،که نمی آیی... کلی روی خودم کارکرده ام ها!که مثل بچه ی آدم بنویسم وهیچی ِهیچی هم ازتنهایی ودلتنگی وبی قراری های این شب ها نگویم... ببینم تو نمی دانی من چرا این طوری شده ام؟! توکه ازاین جا نرفته ای...قرارهم نیست به این جا برگردی...اصلن همان سالی یک باردیدنت هم قراراست دیگرنباشد...پس من چرا بی تابی می کنم...؟! فاصله هم که همیشه فاصله است...حالاچه صد کیلومتر...چه سیصد کیلومتر...چه هزارتا... چند صد تا این طرف وآن طرف تر،که فرقی نمی کند...تنها تفاوتش دراین است که حالا دلتنگی که کلافه ام می کند نمی توانم بلند شوم بیایم آن دوروبرها وپشت درختی ،یا کنج ِ دیواری پنهان شوم وازدورببینمت که عزیزترینی وبرگردم... ببخش عزیزترین...قراربود از دلتنگی ها ننویسم...نمی گذاری که...!! دیشب کلی دعا کردم خوابت را ببینم...آن قدردعا کردم که دیدم هوا روشن شده است!! یاد آن جُک افتادم که طرف بیست سال دعا ونذرونیازکرد که درقرعه کشی بانک برنده شود ...دستِ آخرفرشته ای به خوابش آمد وگفت :تروخدا برو یه حساب بازکن!!!!!! گمانم دیشب کلی اسبابِ انبساط خاطرخدا وفرشته ها شدم...!!! ... امشب خیال دارم بخوابم...شاید دعاهای دیشب،امشب اثرکند... . . . حکایتِ بارانی بی امان است این گونه که من تورا دوست دارم ... ... ... دوستت دارم . . . ویرایش این متن بعد از چهار ساعت و خرده ای : (ساعت پنج وچهل وپنج دقیقه ی صبح است وهنوز بیدارم! امشب هم خدا وفرشته ها کلی حال کردند!!! گمانم تا بیایی جُک ام حسابی پخش شده باشد!!!) ۱۳۸۶/۵/۱۷ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:11 توسط باران
|
|
||