|
|
|
|
|
روز پنجم... ... دردستانم خطی نیست نه خطی که طول ِعمرم را نشان دهد نه خطی که آینده ام را بگوید ونه خطی که مرا به کسی برساند من تمام خطوط دنیا را درچشمانم پنهان کرده ام تا ازنگاهِ متعجب کف بین ها دلم خنک شود...! مامان می گوید:غصه نخورعزیزم،خوب می شی... بابا با عصبانیت داد می زند : بچه(!!!) هیچیش نیست!بیخود بهش تلقین نکن! روان پزشک می گوید :باید خودت بخوای...! تو می گویی :به خاطرمن...بخند... به مامان زنگ می زنم : این قدرنگران من نباش...خوبم... بابا که ازاولش هم معتقد بود خوبم! پیش روان پزشک هم نمی روم دیگر...خودش می فهمد خوبم لابد!!! ... حالا باید بخندم؟!...خب می خندم...توجان بخواه...کاری ندارد که... فقط ترابه خدا زل نزن توی چشم هام...بگذاردلخوش باشم به این که باورت شده خوبم... امروزرفته بودم ترمینال...اگرگفتی چی دیدم...؟!همان اتوبوس ولووی زرد...همان که آن سال...آن شب سرد زمستانی...همان که صندلی ردیف سوم...همان که... نشستم کلی نگاهش کردم...فکرکردم منتظرتوام...قراراست بیایی برویم بنشینیم سرِجای ِ خودمان...همان ردیف سوم...روسری آبی سرم باشد وبگویی : چقدرآبی بهت میاد...من سرم را بیندازم پایین که...مثلن خجالت کشیده ام!!!!...می دانم که دیده ای چطورقند توی دلم آب شده با همان یک جمله ات...! از ترمینال که برگشتم...درست نمی دانم...پاهایم...چشم هام...نمی دانم اما یک چیزی جا گذاشته بودم...یک چیزی...یک جایی...روبروی ولووی زرد توی ترمینال... امروزپنجمین روزرفتنت است ومن به "پنج" فکرمی کنم که وارونه اش می شود"قلب" ...!!ازچیزهای وارونه خوشم می آید...مثلن گوشی تلفن را برعکس بردارم ودوساعت بگویم :بله؟! وطرف آن ورِخط گلویش جربخورد وهی داد بزند وهی نفهمم که گوشی را وارونه گرفته ام...!!!البته اگرتوشماره ام را داشتی وزنگ می زدی حتمن گوشی رامثل بچه ی آدم برمی داشتم...این را گفتم که...هیچی...همین جوری...حالا که نداری...! همین جوری ِهمین جوری هم نه!!!راستش امروزبدجوری به سرم زده بود که چراهمه ی دانشجوهات شماره ات را داشته باشند ومن نداشته باشم...البته الان کاملن ازاین فکربیرون آمده ام...ازآن افکاربچگانه بود که وقتی خیلی دلم برایت تنگ می شود به سرم می افتد... ... هرشب هی خودم را می کُشم که نرمال ومعمولی بنویسم وهی بدترخرابکاری می کنم... گمانم همان از دلتنگی ها بنویسم نرمال ترباشد!!!هرچند اول باید "نرمال" راتعریف کنیم !!!!!!!!!!!!! عزیزترین...باورت می شود چقدرنزدیک حس ات می کنم...؟!حس می کنم آن جایم... کنارتو...هوای آن جا را انگارنفس می کشم...شاید هم باشم...کسی چه می داند... نه روزدیگرمانده...خداکند وقتی برمی گردی بیشتردوستم داشته باشی...خودت چرایش رامی دانی...هرچند می دانم بیشترازاینی وجود ندارد...توعاشق ترینی...حتا ازمن... خوش به حال من...که تورا دارم...که تورا دوست دارم...که تودوستم داری... خوش به حالم... عزیزترین... دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۱۸ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:13 توسط باران
|
|
||