تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - روز ششم...
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!

 

روز ششم...

...

شب

دورترین ستارگانش را

                          می بوسد

و من

تورا که نزدیک ترین نشانه ی صبحی

                                    درتنگنای آغوشم...

روزششم خلقت...خدا چه کارها کرد...؟!چی آفرید...؟!

چه اهمیتی دارد...؟ تورا ومن را که همان روزاول درست کرد...ازهرچه مواد اولیه

داشت بهترینش را درآفرینش توبکارگرفت ومن هم آن قدرمظلوم به دست هاش زل زدم

که دلش نیامد ازخوبی های تو به من ندهد...فقط نمی دانم غمی که ته نشین این چشم هاست

ازهمان روزبوده یا بعدن اضافه شده...

چقدرتوخوبی...چقدرمن خوبم...این " من خوبم " را به حساب خودشیفتگی نگذاری ها!!

من خوبم چون معشوق توام...معشوق توکه بد نمی شود...می شود؟!؟!؟!

یکی نیست این را به روان پزشکم حالی کند...!مامان دارد می آید...وقتی حریف من نشد

که این دو سه روز تعطیلی را این جا نمانم ،گفت پس من میام اون جا!!یکشنبه هم خودش

قبلن زنگ زده ازجناب روان پزشک وقت گرفته که برود ببیند چقدراوضاعم وخیم است

...!کاش مامان مثل زن های سی چهل سال پیش بود...کاش اقلن مدیردبیرستان نبود...!

هیچ وقت نتوانستم واقعن گولش بزنم...!حالا خدا رحم کند نتیجه ی مذاکراتش با آقای دکتر

...یا برم می دارد می بردم خانه...یا خودش لااقل چند وقتی می ماند این جا...!

هیچ کدام از این دوحالت هم قابل تحمل نیست...دعا کن بخیربگذرد...

...

امشب دخترهمسایه آمده بود برایش انتخاب رشته کنم...درکمال قساوت وبدجنسی و

موذیگری و...(!) انتخاب اولش را زدم...حدس بزن دیگر!!مطمئنم قبول می شود...

آخ جوووووووون!!! بشود شاگردت چه کیفی می کنم من!!!نمی توانی که بیرونم کنی

...می توانی؟!خودم که حسرت به دلم ماند شاگردت باشم...یعنی سن وسالم کفاف نداد...!

پیرشده بودم که تو استاد شدی!!!اما این دخترهمسایه فرصت خوبی است!!!

وای!عزیزترین من خیلی بدجنسم؟!

شش روزاست رفته ای آن جا دعا می کنی من درست شوم وتازه این شده ام...!!! نرفته

بودی ودعا نمی کردی چه می شد...!

امشب یک چیزیم می شود...نه؟!(می دانم می گویی :تو همیشه یه چیزیت میشه!!!)

عزیزترین امشب دلم می خواهد باهم چای بخوریم...آرزوی بزرگی است...؟!نمی دانم

این حس از کجا پیدایش شده...شاید هم چون هم چای را خیلی دوست دارم...هم تو را...!!

فدای آن نگاهت...این طوری نگاهم نکن...اصلن حرفم راپس می گیرم...فقط تورادوست

دارم...فقط تورا...خوب شد؟!...حالابخند...

می دانم دلت برایم تنگ شده است...می دانم لحظه به لحظه ی این سفربه یادم هستی...

من هم ...نه!اجازه بده من بعضی چیزها را اعتراف نکنم...!!!!!

وقت خوبی برای مقابله به مثل است ...نه؟!

من اما...اعتراف می کنم...

من اعتراف می کنم این ها برای توست

این شعرهای بی سروته ماجرای توست...

اعتراف می کنم که تک تک ثانیه های این سال ها چشم هات را می دیده ام که به صورتم

،به دست هام،به انگشت هام حتا،نورولبخند پاشیده...

اعتراف می کنم که تمام این سال ها هرچه روسری خریده ام آبی بوده...روسری دیگری

اگر دارم،هدیه گرفته ام...هی روسری آبی پوشیده ام وجلوی آینه لبخند زده ام...به تو...

اعتراف می کنم که شمردن را با موهای سفید تو آموخته ام...با اشک...از ریاضی بدم

آمده حالا...ازاعداد...

اعتراف می کنم که روزها وشب های بسیاری شعرهایم را برای باد خوانده ام...موبه مو

...تا بیاوردبرایت...می دانم نیاورده...لااقل همه اش رانیاورده...مثل بوسه هام...می دانی

چقدربوسه به باد سپرده ام این سال ها...؟!

اعتراف می کنم...نه!تا همین جا کافی ست...نمی شود که همه اش من اعتراف کنم!!!

عزیزترین...تو چیزی برای گفتن نداری...؟ الان وقتش است ها...

دلم می خواهد برایت شعر بخوانم...بخوانم و اشک هایت را به خاطربسپارم برای شعر

بعدی...چشم های توست که شعرمی شود این جا...اشک های تو...

دست هات...

...

...

عزیزترین...

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۱۹

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:14  توسط باران  |