|
|
|
|
|
روز هشتم... . . . روی این زمین و روی این قالی روی ماه هم که بنشینم روزگارم همین است ... تازه امروزروزِهشتم است واین یعنی نیمه ی کمترِسفرت باقی مانده است...می دانم دلت نمی خواهد این سفربه این زودی ها تمام شود...خب من هم دلم نمی خواهد...هرچه راتو بخواهی می خواهم عزیزترین...تمام حرف های این روزها وشب ها را بگذاربه حساب دلتنگی و...!تو مواظب خودت باش مهربان ترین... من هم شکایتی که ندارم فقط عزیز این روزها بدون ِتو یک جور ِدیگر است... یک جورِدیگررا اگر تعریف نکنیم خیلی بهتر است گمانم...!! دیشب مامان دیده بود دارم گریه می کنم...صبح می گفت توچرا هیچی به من نمیگی؟! چیزی شده؟!...سکوتم راکه دید آهی کشید و...سکوت کرد...یک جورهایی خیلی دلم گرفت...ازمن خل وچل ترنبود بشود دخترِمامان به این خوبی...؟! ... عزیزترین همه اش به حرف های آن روزتوی جاده فکرمی کنم...به این که دردی که من کشیده ام این سال ها هزاربرابرش را توداشته ای...ازخودم،ازتسلیم شدنم درآن شرایط ،ازآن چند بارخودکشی مضحک،ازهمه چیزم بدم آمد عزیزترین...چرا آن روزها مرگ را انتخاب کردم...؟...چرا کم آوردم...؟...چرا تورا وخودم را به این روزانداختم...؟! چرا عزیزترین؟! چرا؟! حالا ازاین که نمرده ام خوشحالم...ازاین که هنوزمجال دیدن گاه به گاهت هست...کاش می شد به جای گاه به گاه،بنویسم زود زود...یا هرروز...یا...خلاصه کمی مهربانانه تر ...!بازدارم ناشکری می کنم...نه؟!اصلن هیچی...همان گاه گاه... درحین نوشتن این متن مامان بیدارشد وگفت فردا به این دکترت بگم هفته ای یک ساعت هم نمی خوابی که یکراست می گوید: تیمارستان!!!! این هم ازمامان!می دانی چی جالب است؟!این که هرچندوقت یک باررسمن اعلام می کند که دیگرازمن کاملن قطع امید کرده...!بعد دوباره چند وقتی امیدوارانه زیرنظرم می گیرد ودوباره می رسد به همان که امیدی به این دخترنداشته باشد بهتر است...! تو چی؟! به نظرت امیدی به این دیوانه هست؟! فرقی هم نمی کند...این دیوانه به فرض محال ِمحال عاقل هم شود(دِ نخند!نیست خودت هیچ نشانی ازدیوانگی نداری...!!)...(نه! بخند عزیزترینم...فدای خنده های قشنگت...) ...داشتم می گفتم...این دیوانه عاقل بشود یا نه ،عاشق است...عزیزترینش تویی...آشنایش ...داروندارش تویی...می فهمی...؟! اووووووووه...ببین حافظ چه می گوید... فاش می گویم وازگفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم وازهردوجهان آزادم ... می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست که چرادل به جگرگوشه ی مردم دادم... خودمانیم...این حافظ هم گاهی اساسی حال می دهد ها...!!!!!! البته کمی جای بحث هم دارد این بیت...!جگرگوشه ی مردم کدام است...؟؟؟؟!!! توجگرگوشه ی خودِ خودمی...هرکس دیگرکه دوستت دارد دل به جگرگوشه ی مردم داده و...باشد...دردش برای من...خون دل خوردنش برای من...تومواظب خودت باش ...من هیچ نمی خواهم... عزیزترین... دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۲۱ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:18 توسط باران
|
|
||