تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - روز نهم...
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!
 

روز نهم...

. . .

بالقوه آشنایی وبالفعل ناشناس

 

مارا زیاد برده ای انگار بی حواس...!

...

امروزنهمین روزازفصل ِدیگرِعاشقی ست...توی این سال ها سهم من ازتوفقط رفتنت بوده

وسهم توازمن این عاشقانه ها...انصاف بده...این وسط کی خوش به حالش بوده...؟!

هشت روزِگذشته نیمه های شب نوشته ام وامروزاولین روزی ست که دارم روزِروشن

می نویسم!دلیلش بمانَد برای بعد...ازآن بعدها که هرگزنمی رسد...

مثل وقتی می گویم :دوستم داری؟!...وجواب می دهی:جوابت باشد برای بعد...!!!

انگاراین روزها هرکدام شده اند هزارروز...هرچند این چهارده روزتمام هم بشود نه قرار

است ببینمت ونه هیچ اتفاق خاصی قرار است بیفتد...پس چرا این قدردیرمی گذرد...؟!

مامان دیروزپیش روان پزشکم نرفت...یعنی متقاعدش کردم که اگربرود وبا دکترصحبت کند

دکترفکرمی کند اوضاعم خیلی وخیم است وداروهایم رابیشترمی کند و...!!کلی زمین وزمان

را به هم دوختم تا راضی شد...به هرحال خوب شد!

عزیزترین...وقتی فکر می کنم الان کجایی وچه شکلی شده ای دلم ضعف می رود برایت

...می دانم تو هم دلت ضعف می رود برای یک نگاه من...!(چه خیال ِشیرینی...!)

امروزیکی ازدست نوشته هایت را پیدا کردم...روی یک کاغذ کوچک...یک مصرع...

یادم هست کی نوشته بودی اش...توی جاده...اولش گفتی من بنویسم...تکان های ماشین

نمی گذاشت...من هم که نمی خواستم کم بیاورم وبدخط بنویسم!! آن قدر طولش دادم که

کاغذ وخودکاررا گرفتی وخودت نوشتی...یادت هست...؟!

آن روزکه آمده بودم سرکلاست...گوشی را گذاشتم روی پایم...طوری که دوربینش سمت

تو باشد...خیلی زود فهمیدی...کم نیاوردی که!جلوی آن همه آدم دستت را به علامت v

جلوی دوربین گرفتی...! آن هم دانشجوهای تو که همه چهارچشمی هوایت را دارند...!

همین کم نیاوردن هایت مرا کشته!!!

فدای آن لبخند غمگینت...ببخش...می دانم با یادآوری بعضی چیزها دلتنگ تر می شوی...

ببخش عزیزترینم...

عزیزترین تونمی دانی چرا بغض تهِ نگاه های مان تمامی ندارد...؟!

مواظب آشنای من باش...

عزیزترین... گلهای روی روسری ام هم برای تو...

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۲۲

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:20  توسط باران  |