|
|
|
|
|
روزیازدهم... ... می دانم رهایم نمی کنی آینه ام بیفتم از دستت هزار تکه می شوی... دستم را بگیر... یازدهمین روزهم به نیمه رسید ومن تازه در شمارش روزهای رفته ومانده دریافته ام که... آن روزتوی جاده گفتی سفرت چهارده روزه است...توی دفترم اما نوشته ام ۱۴تا ۲۹ مرداد ...این که می شود شانزده روزعزیزترین...!!حالامن حواس پرت!من بی سواد!توکه سرت پرازارقام واعداد واین طورچیزهاست چطورگفتی چهارده روز...؟!؟!استاد که توباشی خدا رحم کند به آن دانشجوهای بیچاره که سرکلاس تومی خواهند آماروریاضی و...یاد بگیرند!! شاید هم روزاول وآخررا حساب نکرده بودی...اما من حساب می کنم...همه ی سفریک طرف،روزاول وروزآخرش هم یک طرف...نمی شود ندیده شان گرفت...می شود؟! این همه غرزدم وخشونت به خرج دادم که نگویم چقدردلتنگم...که نگویم وقتی دیدم به جای سه روز،پنج روزبه آمدنت مانده چه حالی شدم...که نگویم کلی نقشه کشیده بودم که سه روز دیگرتهران باشم وبیایم فرودگاه اقلن ازدورببینمت که می آیی...اما پنج روزبعد می شود درست وسط هفته ونمی توانم بیایم... امروزهم دارم وسط روزمی نویسم...دیشب دست کم شش هفت بار نوشتم ونفرستادم... هی می نوشتم وهی برمی گشتم می خواندم می دیدم کلمه ها بغض کرده اند...ترسیدم تا آمدنت طاقت نیاورند...بغض شان اشک بشود ودل مسافرِتازه رسیده ام را به درد بیاورد... روزهای آخراست...می دانم این روزها بیشترازروزهای قبلی به یادم هستی...مثل من که هرروزکه می گذرد بیقرارترمی شوم ودیوانه تر... نبینم بغض کرده باشی عزیزترینم...بخند...توباید به جای من هم بخندی...به جای خودت... به جای همه ی آن ها که برای خنده هاشان باید اسکاربگیرند این روزها...سیمرغ هم باشد بد نیست...مهم این است که بازیگرخوبی شده اند...یاد گرفته اند چطوربه موقع بخندند... به وقتش سرتکان بدهند...یا اخم کنند...یا...عزیزترین...من ِآن روزها را ندیده ای...؟! خودت را چی؟!خودت راوقتی هزارمدل ماسک به چهره ات نبود وبی دغدغه می خندیدی ومی گریستی وفریاد می زدی و...خودت کو؟ خودم کو ؟عزیزترین خسته ام ازاین نقش بازی کردن ها ی بی پایان...دلم می گیرد وقتی هم با منی یادت می رود خودت باشی و الکی لبخند می زنی ووقتی ازنگاهم می فهمی که دیده ام بغض پشت لبخندت را،تو هم دلت می گیرد و...بازیگرهای خوبی شده ایم این سال ها...همدیگر را که می بینیم الکی لبخند می زنیم که طرف مقابل نفهمد چقدرغصه داریم...بیا این باراگردیدارشد میسرو... (هیچی بابا!همان دیدارِخالی...!!!)اگرمیسرشد مراعات حال همدیگررا نکنیم...مگرمن الکی بخندم تو نمی دانی درونم چه می گذرد...؟مگرمن نمی دانم پشت آن ظاهرآرام و موجه چه غوغایی ست...؟! عزیزترین امروزهم حالم خوش نیست...می بینی که!ازوقتی آمده ام همه اش یا دارم دعوا می کنم یا غرمی زنم یا ... می دانی که عزیزترینی...می دانی که نفس هام آغشته به عطردست های توست...حتا اگر ندیده باشم ات...می دانی که با خیال چشم هات می خوابم ودرآرزوی خوب بودنت چشم بازمی کنم...عزیزترین... خسته ام... خسته ونفس بریده.... عزیزترین... دوستت دارم... ۱۳۸۶/۵/۲۴ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:25 توسط باران
|
|
||