تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - روز دوازدهم...
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!
 

روزدوازدهم...

...

می دانم این دشت کوچک است

تابِ لرزشِ قدم هایم را ندارد

تابِ دویدن هایم را . . .

اما

نمی خواهم از شرمِ کوچکی اش

آب شود

دشت می خواهمش

پس محکم و هنوز و بی توقف

در آن می دوم

...

...

...

هیچم دلتنگ نیستم...!!!خیلی هم حالم خوب است!اصلن هم گریه نکرده ام...!خیال هم ندارم

تمام شب را بنشینم گریه کنم...!!!

...

ها...؟! تابلو بود...؟!...

چشم عزیزترین...قول می دهم دخترخوبی باشم...دلتنگی که نمی شود نباشد...اما قول

می دهم آرامشم را حفظ کنم...!!!(چی گفتم...!!!!!!!!!!!)

امروزروزخسته کننده ای بود...صبح آموزشگاه بودم...عصرسرگرم کلاهبرداری...!!!...

همه اش فکر می کنم اگرالان توآن جا نبودی وبرایم دعا نمی کردی چه می شدم!!!احتمالن

ازاین "اراذل واوباش"...!!!!یکی ازآن خط های موبایلی که داشتم وبه دلیل بدهی ِ یک خط

دیگرم قطع بود به طرزعجیبی وصل شد!!من هم بردم فروختمش!!می دانم که برای خریدار

بیچاره مشکل ساز می شود اما...!!تقصیرمن نبود...خب می خواستند وصلش نکنند!!!!!

حالا که کارازکارگذشته...اقلن تا آن جایی دعا کن صدایش درنیاید!در کمال خونسردی کلی

آدرس وشماره تلفن الکی هم دادم که اگرمشکلی پیش آمد دست کسی به من نرسد!!!

عزیزترین می گویم کاش نرفته بودی ها...خودت تاثیربیشتری داشتی تا خدایت...!

...

روزهای آخراست وزده ام به سیم آخر...این چند روزه آن قدرچرت وپرت تحویل این وآن

داده ام که...بخصوص توی آموزشگاه...مانده ام با چه رویی دوباره بروم آن جا...درست

است که همیشه یک چیزیم می شده،اما دیگرنه تا این حد...!

امروزداداش کوچیکه زنگ زده بود برای همان قضیه ی دخترعمه مشورت کند...آن قدر

پرت وپلا گفتم که طفلکی گفت :تروخدا قرصاتو به موقع بخور...!!!!

چنان زدم زیرخنده که...!منظوری نداشت...اما برایم جالب بود که دیگرداداش کوچیکه هم

قرص هایم رایادآوری می کند...می دانی که به موقع که هیچ...اصلن نمی خورم...!!!

قرص من تویی...دوای همه ی دردهای بادرمان و بی درمان من تویی...توکه باشی خوبم

...خوب خوب...بودن یعنی...عزیزترین باورکن این بارخودم هم نمی توانم بودن راتعریف

کنم...

گاهی درست مثل خودت کم می آورم

وقتی که بی تو راه به جایی نمی برم...

عزیزترین یادت هست آن روزکه گفتی این قدربه من نگید آقای " ... " !من ِفرصت طلب

هم زود گفتم به این شرط که شما هم منو "..." صدا کنید...!!!

یا آن روزکه پشت کامپیوترت نشسته بودم وآمدی توی اتاق وبه رویم خندیدی وادا درآوردی

و...وتازه یادت آمد که همه جا دوربین مداربسته هست والان داداش بزرگه ازآن یکی اتاق

دارد می بیندمان...!!!!

یادت هست یک روزآمدم به دیدنت،سرت را گذاشته بودی روی میزوخوابت برده بود...

بی صدا ایستادم...دلم نمی آمد بیدارشوی...ناگهان سرت را بالا آوردی ودنیای چشم هات

دلم را هُری ریخت پایین...!یادت هست؟!

عزیزترین یادت هست با هم رفتیم کافه ی ترمینال،ساندویچ خوردیم...؟!دراوج بی کلاسی

...!!!با هرکس دیگر بودم سرم را هم می بریدند حاضر نمی شدم بروم بنشینم آن جا...

اما آن روز...روی زمین نبودم اصلن...چهارسال دانشجویی همه اش ساندویچ خوردم(!)

اما آن روز...

آن ساندویچ غیربهداشتی(!)ازهمه ی غذاهایی که درتمام عمرم خورده ام خوشمزه تر

بود...هنوزمزه اش زیردندانم هست...

بازدارم پرحرفی می کنم...نه؟!

ببخش...

عزیزترین...

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۲۵

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:26  توسط باران  |