|
|
|
|
|
روزسیزدهم... ... جانا به حاجتی که تورا هست با خدا کآخردمی بپرس که مارا چه حاجت است...؟! این جا یک نفردارد به یاد توشعرمی شود...خودش...بی کلمه...بی کاغذ...بی قلم... دارد غزل می شود...مثنوی هم می تواند باشد...یا سپید...یا نیمایی مثلن...اما می داند غزل را بیشتردوست داری...غزل می شود...با ردیفِ "تو"...ردیفِ " آشنا"...ردیفِ "آمد"...ردیفِ ... یک بارغزلی می شود با روسری آبی که گل های درشت رُز دارد...درغزل بعدی روسری آبی چهارخانه سرش می کند...توی آن یکی روسری آبی با گل های ریز... غزل ِبی روسری(!) هم هست...مثلن موهایش را باز کرده باشد...فقط باید آن گیره ی آبی که هدیه ی آشنایش است حتمن روی موهاش باشد...وگرنه بی شک وزن شعرلَنگ می زند... این جا یک نفربا خدا قرارداد بسته که هرچه درد وغم وناراحتی برای آشنایش هست همه را بفرستد این جا...او وآشنا ندارند که...! دارند...؟! این جا یک نفرروزی هزاربارتوی تقویم دنبال روزی می گردد که هیچ وقت نمی آید... عزیزترین تونمی دانی چرا بعضی روزها توی تقویم نیستند...؟!مثلن روزی که تو،این جا،درست همین جا نشسته باشی و من تا دلم می خواهد نگاهت کنم...یا روزی که تو خیره شوی ته چشم هام وبگویی الان شش سال پیش است وهیچ اتفاقی هم نیفتاده و... نمی شود همه ی صفحه های هرچه تقویم توی این شش سال بوده را پاره کنیم...؟!بعد بشود همان شش سال قبل و...نمی شود عزیزترین...؟!...لابد نمی شود دیگر...!!! نه که فکرکنی دارم بهانه می گیرم یا لوس می شوم ها...نه...هرچند گاهی آدم واقعن دلش می خواهد کسی را داشته باشد که برایش لوس بشود...می دانی...؟؟!! اما الان نه بهانه گیر شده ام ونه لوس...!فقط دارم سعی می کنم به خودِ دیوانه ام بفهمانم که تقویم ها چه پاره شان بکنیم چه نه ،هستند وگذشته اند وحالا سال هزارو سیصد هشتاد وشش است واین " شش " هرچقدرهم اضافی به نظربرسد نمی شود نادیده اش گرفت... تو نیستی پس من چرا این طور بیخودی در چشم های تو زل زده ام...؟؟؟؟!!! تو اما...هستی عزیزترین...خیلی هستی...ازهمه ی این ها که می بینم شان بیشتر...ازهمه بیشتری وازهمه نزدیک تروازهمه دورتر... عزیزترین... مواظب خودت که هستی...؟! دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۲۶
|
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:27 توسط باران
|
|
||