تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - روز پانزدهم...
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!
 

روزپانزدهم ...

...

داشتم دل دل می کردم که تمام نوشته های چهارده روزگذشته را حذف کنم...گفتم بگذار

ببینیم حافظ چه می گوید...ببین چی گفت...

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

این جایش را داشته باش...

دورگردون گردوروزی برمراد ما نگشت

دائمن یکسان نباشد حال دوران غم مخور

یا این جا را...

هان مشو نومید چون واقف نئی زاسرارغیب

باشد اندرپرده بازی های پنهان غم مخور

واااای...ببین...

دربیابان گربه شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گرکند خار مغیلان غم مخور

...

کاملن ازفکرحذف پست های چهارده روزِگذشته درآمدم...!اصلن رفتم توی یک فازِدیگر

...!!

عزیزترین...امشب یک نفرپرسید لحظه ای که تومی آیی چه حسی دارم...بدجوری کم

آوردم...شاید اگرساعت دقیق ورودت رامی دانستم...خودم نخواستم بدانم...می خواستم

یک روزِتمام تودرحال ِآمدن باشی ومن درحال ِاستقبال...!حتمن که نباید آن جا باشم...نه؟

می شود بنشینم همین جا توی همین اتاق ویک روزِتمام زل بزنم به این عقربه ها وببینمت

که می آیی...درست شبیه صحنه ای ازیک فیلم که هی تکرارمی شود...لابد بس که مهم

است...!

خوش آن که توبازآیی ومن پای تو بوسم

چون سایه سرِزلفِ قدم های تو بوسم

روی توتصورکنم آن لاله وگل را

درحسرتِ رخسارِدل آرای تو بوسم

هرجا که تو روزی نفسی جای گرفتی

آن جا روم وگریه کنان جای تو بوسم

...

این "هرجا"ی بیت آخررا می توانی حدس بزنی کجاهاست...؟!

تهران...ازشمال تا جنوب!ازشرق تاغرب!

سرتا ته خیابان ولیعصر...نیمکت روبروی اسباب بازی های پارک ساعی...میدان امام

حسین...میدان آرژانتین...کوچه پس کوچه های...(...!!)...اصلن تهران را بی خیال...

همین جا...تمام آن بلواری که آن روزقدم زدیم(بعدازچندسال هنوزاسمش رانمی دانم

...!بلوارآشنا صدایش می کنم!)...خیابان های فرعی درامتداد امامزاده...و...!

اوووووه...چقدرجا هست که توبوده ای...!!تازه این جاهاراخودم هم کنارت بوده ام...

جاهایی که بی من رفته ای را چه کنم...!

می بینی عزیزترین...کم کم دارم روانی می شوم بااین فکروخیال ها...

(ها...؟!بودم...؟!)

باشد عزیزترین...اصلن من دیوانه...تو که دیوانه تری چرا نمی بینی ام...؟!

کاش ...

هیچی عزیزترین...گریه نمی کنم که!این ها اشک شوق است...!ازهمان وقت هاست

که دچارِخود گول زدگی شده ام...!!! آخرآمدنت به من چه...؟!وقتی نمی بینمت...

نه...

نه عزیزترین...

نه...

ببخش...

به خدا دیگربهانه نمی گیرم...قول می دهم...توفقط بیا...اصلن به من نگوکه آمده ای...

اصلن آف هم نگذار...این ها را هم نخواندی عیبی ندارد...تو فقط بیا...به سلامت بیا...

قول دادم عزیزترین...حالا اخم هایت رابازکن...بخند جان ِدلم...بخند عزیزترینم...

...

کاش...

کاش...

کاش...

عزیزترین...

دوستت دارم

۱۳۸۶/۵/۲۸

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:31  توسط باران  |