|
|
|
|
|
روز ِِآخر... ... ای پادشه خوبان... داد از غم تنهایی دل بی تو بجان آمد وقت است که بازآیی مشتاقی ومهجوری دورازتوچنانم کرد کزدست بخواهد شد پایاب شکیبایی... عزیزترین!وقت است که بازآیی...بازآیی...بازآیی...وقت است...وقت... می آیی...نزدیک...نزدیک تر...دوقدم مانده برسی محو می شوی...دوباره می آیی... دوباره دوقدم مانده...محو...می آ...دوقدم...محو...می...آ... چقدرمی آیی وچقدرنمی رسی...هی می خندم وهی خنده می ماسد روی لب هام... منی که همیشه چشم به راهم را منتظرمی گذاری...؟!دلت می آید عزیزترین...؟! می دانم...سخن دراحتیاج ما واستغنای معشوق است...یعنی دلت تنگ نشده برایم...؟! عزیزترین...بیا...بیاوبه این پرنده ی بی آشیان اجازه بده عاشقی کند...دورسرت بال بزند وقربانت شود...بیا وبگذارببوسدت...بگذاربرایت شعربخواند...مگرتونبودی که روزِآخرگفتی همیشه دوست داری شعرهاش را بشنوی...؟! عزیزترین...گفتی غزل بیارغزل قابل تونیست گفتم که جان بخواه برایت بیاورم... جان آورده ام عزیزترینم...جان آورده ام فدای لبخند مهربانت کنم...بخند...بخند تا ... می خواهی برایت جُک بگویم؟!بگویم؟!ازآن بامودب دارهاش...بگویم؟! - زنه از شوهرش می پرسه ازچیه من بیشتر خوشت میاد؟!ازصورت زیبام یا هیکل متناسبم؟؟!!مرده یه نگاهی بهش میندازه می گه : ازاعتماد به نفست!!! - به یارو می گن سه تا میوه نام ببرکه با الف شروع بشه...میگه انگور،آلبالو،آزاده!! می گن آزاده که میوه نیست!میگه چرا!نمی دونین چه هلوییه!! ...دِ بخند دیگر...می خواهم خنده ات را ببینم وبمیرم...حتا اگرنبوسیده باشمت... عزیزترین به درخت های خیابان تان سپرده ام هرچه پرنده ی خوش آوازمی شناسند جمع کنند ووقتی داری می گذری برایت بخوانند...یکصدا...گفته ام درست وقتی ازآن کوچه که هم نام من است رد می شوی همه با هم نامت را فریاد کنند تا شاید یاد من بیفتی ونیم نگاهی به تابلوی کوچه بیندازی... دیده ای قاصدک ها را...؟!سروکله شان پیدا شده...پاییزدرراه است...به قاصدک ها گفته ام درحیاط خانه ات جمع شوند تا وقتی ازراه می رسی فرش قدم هات باشند... ببخش فرشش قرمزنیست...اما نرم است...پاهای خسته ازراهت را نوازش می کند... فکرکن منم که دارم غبارازقدم هایت می گیرم... آن که تاج سرما خاک کف پایش بود ازخدا می طلبم تا به سرم بازآید . . . بیاعزیزترینم...بگذارسیرتماشایت کنم...مگرنه این است که مجال ِمن همین باشد که پنهان مهرِ او ورزم...؟!هرچند...عاشق ومستم ورسوایی خویشم هوس است... تمام پانزده روزگذشته یک نفر،یک دوست نادیده ومهربان،هرروزآمد وبرایت شعری نوشت...حتمن دیده ای...اولش خیال داشتم این روزِآخری تمام ِشعرهای این پانزده روز رااین جابنویسم...اما یکی شان به طرزعجیبی دلم رامی لرزانَد... همان یکی را می نویسم تا بیشتربخوانی اش...پررنگ تر...ببین... ده روزه درزیارت بردی زِیاد ما را حاجی عنایتی کن این یارِآشنا را ربّی به جزمن ات نیست،ربّی به جزتوام نیز تا کی نهان توان کرد این رازِبرملا را...؟! حاجی عنایتی کن...!منی که توام ازتویی که منی خواهش می کنم... نه!هیچی عزیزترین! هیچ نمی خواهم...که حیف باشد ازاوغیرِاو تمنایی... حاجی...حاجی...حاجی... بگوبدانم مذاکرات با خدایت به کجا رسید...؟!حالا باید حاج آقا صدایت کنم...؟؟!!! فدای حاج آقای خودم بشوم من... فدای یک لحظه ی چشم هاش...یک اشاره ی ابروهاش...یک تبسم لب هاش... ها...؟!به حاج آقاها ازاین حرف ها نمی زنند...؟!کی گفته؟! من دلم می خواهد صبح تا شب قربان صدقه ی حاج آقای خودم بروم... رواق منظر چشم من آشیانه ی توست کرم نما وفرود آ که خانه خانه ی توست... نه این که فکرکنی دارم غیرمستقیم می گویم که دلم می خواهد ببینمت ها...!نه! نه که دلم نخواهد!اما منظورم ازاین بیت آن نبود...دوباره بخوانش... پیدایم می کنی لابلای کلمه هاش... عزیزترین...ازمن اکنون طمع صبرودل وهوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد اما خیالت راحت باشد...نمی آیم آن طرف ها...نمی خواهد پس وپشتِ همه ی دیوارها را دنبالم چشم بگردانی...نمی آیم...توبخواه تا نه به پا،که به سربیایم...تا تونخواهی... این جا هم دیگرنمی نویسم...تا بیایی وهمه ی این شانزده روزرا بخوانی...بعد دستور نوشتن بدهی ومن هم بگویم :چشم! عزیزترین...به خوابم که نمی آیی...اقلن به خواب هات راهم بده...می دهی...؟! دلم برایت تنگ شده...بگذاردرخواب هم که شده ببینمت...خواب که خواب است... گمان نمی کنم بوسیدنت اجازه بخواهد...یا نوازش دست هات...پس بیا...به خوابم بیا واجازه بده آن قدرببوسمت تا تمام شوم...تا...بمیرم... عزیزترین... رسیدن بخیر...! دوستت دارم ۱۳۸۶/۵/۲۹ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:33 توسط باران
|
|
||