تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - چه بر من گذشت..بماند...
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!

 

هنگام شب آمد

         دل درطلب آمد

                     جانم به لب آمد

که غم تو بسرنشود

من مرغ شباهنگ توام

ای گل به خدا دلتنگ توام

در چنگ توام

رام توام

من که اسیر خیال توام

تشنه ی جام وصال توام

ای آشنا به دردم

من از تو برنگردم

به تو جز وفا چه کردم...؟!

...

این مسنجرمن اگرمی دانست چه نامی دربردارد...اگرمی دانست...

چقدرتماشای اسم قشنگت خوب است وقتی که پررنگ می شود واین یعنی آمده ای...

چقدرکیف می دهد این که مدت ها درسکوت روشن می مانی ومن می دانم این آی دی

مخصوص من است وکس دیگری آن را ندارد...

چقدرحالم خوب است وقتی زل زده ام به نامت ومی دانم دراین لحظه توهم مسنجرت

بازاست...حتا اگرحرفی نزنی...حتا اگرمدت ها درسکوت بگذرد...قشنگی ِ بعضی

حرف ها به همین درسکوت گفتن شان است...نه؟!

آن قدرکه دراین سال ها سکوت کرده ایم اگرحرف می زدیم شاید...!(؟!)

حاج آقای مهربان من ازسفربرگشته ودستورداده که...بنویسم...چه فرمان دل نشینی...

این یعنی نوشته های تمام آن شانزده روزرا خوانده ای وکیف کرده ای لابد...!من هم

بودم کیف می کردم!خوش به حالت عزیزترین!!

امشب سرحالم...هرچند خیلی دلم می خواست حالا که حاج آقا شده ای ببینمت...اما

...

ازآن روزکه قراربود بیایی ونیامدی

تا همین امروزکه قرارنبود بیایی وآمدی

چه برمن گذشت...بمانَد !

...

می دانم انتظاربی جایی بود...اما از روزی که برگشته ای همه اش منتظربودم اقلن

بیایی وبلاگ را بخوانی وحرفی هم اگرنزدی ازآماروبلاگ بفهمم که آمده ای...

وقتی هیچ خبری نشد بازقاطی کردم...خب دلتنگ بودم ،خسته بودم،دست خودم نبود

...کلی داشتم می مردم...!!امروزکه پیغامت را دیدم تازه نفسم بالا آمد...تازه فهمیدم

درمرزخفگی دست وپا می زده ام...کبود شده بودم...نفس های آخر بود...خوب شد

آمدی...نه که ازمردن بترسم وبگریزم ها...خودت که می دانی...

...

ازمرگ نمی ترسم

فقط حیف است

هزار سال بخوابم و

خواب تو را نبینم

...

نمی شود یک روزصبح چشم که بازمی کنم ببینم هرچه جاده توی این دنیا بوده...دیگر

نیست...نمی شود؟!(نیست خیلی شب ها می خوابم!!!)ازجاده ها بدم می آید...کوتاه وبلند

هم ندارد...ازهمه شان دلگیرم...چه ته اش خانه ی خدا وفک وفامیل هایت باشد...چه

خانه ی خودت...وقتی همیشه فاصله ای هست...دیگرکم وزیادش چه فرقی می کند...؟!

...

عزیزترین...

هیچی!

(خواستم بگویم کسی که اززیارت می آید را معمولن می بوسند...ببوسمت...؟!)

(خوب شد نگفتم!چون حتمن می گفتی نه وضایع می شدم!!!)

عزیزترین...

می دانم که دوستم داری...!

توهم می دانی که دوستت دارم...حتا اگرهزارسال نبینمت!اما گاهی بعضی حرف ها

را که می شنوی...چه کیفی دارد شنیدن "دوستت دارم" از زبان تو...

حالا من می گویم...از زبان توهم طلب من!

دوستت دارم !

۱۳۸۶/۶/۲

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:34  توسط باران  |