تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - سردم است...
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!
 

خیره بر کُره ی کوچک

دوباره حساب کرد

جایی برای جنگل بی انتها نبود

جایی برای دریایی که هرچه می روی

به پایانش نمی رسی

...

چشم های تو را آفرید

...

این که دقیقن بدانم کجایی و نیایم ببینمت سخت تراست...یا این که ندانم کجایی وبیایم

دوروبرِهرجا که گمان ِ بودنت هست،چشم بچرخانم و...؟!

کدام سخت تراست...ها؟!

اصلن می دانی چه حسی دارد بنشینی درست روبروی ساعت بزرگ دیواری وهی

ثانیه ها را بشماری که کی به آن وقتی می رسند که تو می خواهی و...بعد که وقتش

می شود همین که می آیی از جایت بلند شوی یکی توی سرت داد بزند که :بنشین!!

می دانی...؟!

دوباره بنشینی به شمارش ثانیه ها واین بار،بی که انتظارثانیه ای خاص را داشته باشی

...بعد که یکی دوساعتی ازموعد می گذرد آرام بلند شوی روسری آبی ات را بازکنی

بیندازی اش توی کمد ودررا قفل کنی مبادا دوباره بروی سروقتش...درمورد توهم که

روسری نداری فرض کن آن پیراهنت باشد که به تنت دوستش دارم...

خودت را حبس کنی توی اتاق وهی بنویسی واشک بریزی وخودت هم ندانی که چرا

...دست بکشی روی طرح دستهای عزیزترینت وفکرکنی خودش است...خودِ خودش

...ودست هاش دقیقن همان عطری را داشته باشد که همیشه داشته ...هق هق امانت

را ببرد وندانی با این همه بغض چه باید بکنی...

عزیزترین...

نشسته ام وبه نام زیبایت که توی مسنجردارد می درخشد نگاه می کنم...لازم است

تاکید کنم عاشقانه...؟!من خاموشم...همیشه خاموش بوده ام...بهشت من خاموشی است

...حالا خاموشی را سکوت معنی کنیم یا تاریکی یا ...چه فرقی دارد...

می نویسی :می دانم هستی...

هول می شوم...می آیم بنویسم :از کجا می دونی؟!

خنده ام می گیرد...گریه که قاطی خنده می شود بیشتراشکم درمی آید...

دیوانه می شوم...قاه قاه می خندم...زارزارگریه می کنم...کم...کم...می...می...رم...

نه...نمی میرم...ازکجا معلوم بمیرم وتوهزارسال عمرنکنی...اگرشانس من است...!

می روم کنارپنجره...باد که به صورت خیس ازاشکم می خورَد سردم می شود...

امروزیک نفرمی گفت تنهایی سخت نیست...سرد است...چقدر راست می گفت...

سردم است...بغلم نمی کنی...؟!

عزیزترینم...عزیزترینم...این را هزاربارهم که لازم باشد می گویم تا شاید یک بار

بگویی:"جانم"...بگویی جانم ومن جانم به لبم رسیده باشد وبغضم بشکند وخودم را

پرت کنم توی بغلت...بگویی جانم ومن لال بشوم ازشوق...عزیزترین...

می دانم چند سطربالا را که خواندی توی دلت تند تند گفتی " جانم "...اما چه فایده

دارد...؟!آن منی که توی دلت هستم هیچ وقت این چیزها را به این من خراب ِخسته

نمی گوید...همیشه بهترین ها را نگه می دارد برای خودش...به این من هم بگو...

می گویی...؟!

عزیزترین...

حالم خوب است...

باورکردی...؟!این که حالم خوب است را...؟! خداکند...

عزیزترین...

سردم است...خیلی سرد...خیلی خیلی سرد...

۱۳۸۶/۶/۶

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:35  توسط باران  |