|
|
|
|
|
برای رضوان هرچند این را هرگز نخواهد خواند... چند روزی مانده تا بشود چهارسال...مادر،هم چنان مخالف است...رضا هم چنان مصر که رضوان را می خواهم...دخترخاله دخترخیلی خوبی است اما ... هیچ کس رضوان نمی شود...!مادرزیربارنمی رود... - یا دختر خاله یا جشن عروسی ات را بدون مادرت برگزار کن...! پدرها عمری است دوست وهمکارند...و موافق این وصلت...رضوان ماهی دوبار به جمکران می رود ورضا را ازخدا می خواهد...مادررضا هم چنان دخترخاله را ترجیح می دهد... ... چند روزی مانده تا بشود چهارسال...رضا عازم سفراست...یادداشتی کوچک بدون پاکت وبی هیچ تکلفی به پدرمی سپارد... - بدهیدش به آقای آصف ،اگرصلاح دانستند برسانند به رضوان خانم! رضوان،یادداشت را که می خواند بغضش می ترکد... می روم پابوس امام رضا.ازخدا می خواهم یا مادرم راضی شود ودراین دنیا به محبوبم برسم،یا این جان ِبرلب را ازاین تن ِخسته رهایی بخشد ودردنیایی دیگربه انتظارت بمانم...خداحافظت...رضا. ... امروزشد چهارسال...ساعت هفت صبح است...چند روزازخواندن یادداشت می گذرد... رضوان تمام شب را به نمازودعا گذرانده...دل توی دلش نیست...تلفن زنگ می خورد... گوشی را که برمی دارد آقای احمدی است...یکی دیگر ازهمکارهای پدر... - به پدربگویید پسرآقای محب درراه برگشت ازمشهد تصادف کرده... رضوان فقط می شنود... - بگویید جنازه را فردا می آورند...بگویید... ... رضوان دیگرهیچ چیزنمی شنود... ... عزیزترین... نمی دانم چرا این را این جا نوشتم...دلم گرفته عزیزترین...به رضوان حتا زنگ هم نزدم...شاید چون حرفی نبود برای گفتن...شاید هم چون... عزیزترین... کاش بودی... کاش بودی... کاش... ... ... |
||
|
+
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:33 توسط باران
|
|
||