تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - کاش بگویی...
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!
 

غم زمانه خورم یا فراق یارکِشم

به طاقتی که ندارم کدام بارکِشم...؟!؟!

انگارراستی راستی دارد می شود یک هفته...سه روزدیگرمانده فقط...!( انگارهفته

همه اش چند روزدارد!!!)...عزیزترین...اگرنگویی...اگردلت برای نوشتنم تنگ نشده

باشد...برایت پیغام گذاشته بودم که:کاش می گفتی...!مختصروبه خیال خودم مفید!!!

جواب داده ای که :دوستت دارم اما نمی گویم...!! مختصروبه خیال خودت مفید!!!

عزیزترین منظورمن که این نبود...!فدای چشم هات این طوری نگاهم نکن...می دانم

داری فکر می کنی ازکجا باید می فهمیده ای که من انتظارشنیدن چه چیزی را دارم

...عزیزترین بگو...ترابه خدایت بگودلت برای نوشتنم تنگ شده تا بگویم :واقعن فکر

کردی دلم می آید همه ی آن ها را حذف کنم؟!؟!

اصلن بگذریم!هنوزسه روزوقت داری...!

امروزحالم خیلی بهتراست...کم کم دارم با ماجرای رضا ورضوان کنارمی آیم...

کنارکه نه،هردوآمده ایم یک طرف!دیشب داشتم فکرمی کردم اگررضوان را ببینم

چه می گویم...احتمالن هیچ...گاهی سکوت ازهرحرفی گویاتراست...

عزیزترین...بوی پاییزرا می شنوی...؟!برای شما که اول مهرباید مثل بچه های خوب

بروید سردرس ومشق تان شاید پاییزآن قدرها هم پاییزنباشد...!

دلم هوای درس ومشق کرد...عزیزترین باورت می شود به سرم زده بود درعنفوان ِ

پیری دوباره کنکوربدهم وبشوم شاگردت...آن کجا بیایم سرکلاست وحالا اجازه بدهی

سرکلاس بنشینم یا نه (!) وهمه اش فکرکنم این کلاس که تمام شود دیگرتا ماه ها

نمی بینمت...آن کجا شاگردت باشم وهفته ای چند بارببینمت...!!

غرض زمسجد ومیخانه ام وصال شماست

جزاین خیال ندارم خدا گواه من است...

حالا مسجد ومیخانه چه ربطی به کلاس درس دارد...بمانَد...!

عزیزترین...چرا سرظهرآدم نوشتنش نمی آید...؟!!!می دانی...اول خواستم پست

"رضا" راحذف کنم...گفتم بخوانی اش مثل من به هم می ریزی...اما نشد...نتوانستم

...گفتم اقلن یک پست بعدش بگذارم شاید تلخی اش کمی گرفته شود...می دانم که

نمی شود...

من می روم،اما توزودترفکرهایت را بکن ببین الان چی باید بگویی...

ببین فقط اشاره ای هم بکنی کافیست ها...!آن قدرچشم به راهم که کوچکترین حرفی را

به خودم می گیرم ومی گذارم به حساب این که خواسته ای بازهم بنویسم و...

عزیزترین یک چیزی بگودیگر...خیلی منتظرم ها...خیلی...

توهم می دانی که دوستت دارم...پس من هم نمی گویم...!

...

...

نه!من می گویم...من که مثل بعضی ها نیستم!!!روحم لطیف است!!!

دوستت دارم...

مواظب عزیزترین ِ من که هستی...؟!

+  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:27  توسط باران  |