تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - ممنون عزیزترین !!
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!
 

بکوبید دهل ها ودگرهیچ مگویید

چه جای دل وعقل است که جان نیزرمیده است...

...

عزیزترین...عزیزترین...عزیزترین...

ازساعت هشت دیشب تا الان می شود یازده ساعت...

یازده ساعت مداوم نشستم این جا وتوی دلم هی صدایت زدم...

آمدی جانم به قربانت...ولی...نه! اصلن هم ولی ندارد...!

گردوست بنده را بکشد یا بپرورد

تسلیم ازآن بنده وفرمان ازآن دوست

می دانستم می آیی...می دانستم به یک هفته هم نمی کشد...تازه منتظربودم بیایی

بگویی دلت برای نوشته هام تنگ شده است...آمدی گفتی :

- کجا باید نوشته هاتو بخونم...؟!نشانی جدید را بنویس!

عزیزترین...عزیزترین...با آن که به نزدیکی وارتباط دل های مان یقین دارم اما گاهی

حسابی غافلگیرم می کنی...!همین که این قدرمطمئن بودی که هم چنان می نویسم...

حالم خوب است...خیلی خوب...قبل ازآمدنت ازشدت بی خوابی دو-سه روزه داشتم

بیهوش می شدم...اما حالا...نه!خوابم که نمی آید هیچ،دلم می خواهد بدوم...پروازکنم

...داد بزنم...دلم می خواهد...

ها...؟!زیادی دارم شلوغ می کنم...؟!اصلن دلم می خواهد شلوغ کنم !دلم می خواهد

آن قدرعشقم را فریاد بزنم تا صدایم راه بگیرد توی این جاده ها وبیاید به توبرسد...

نگرانش نباش...پیدایت می کند...می تواند راه خانه ات را ازقاصدک ها بپرسد...

یا ازباد...توی این سال ها آن قدربوسه داده ام برایت بیاورند که نشانی ات را خوب

بلدند...!صدایم را که شنیدی خدا کند که بخندی...

عزیزترین...ممنون که آمدی...که دلتنگم بودی...هستی...خواهی بود...که این ها را

می خوانی...که این قدرعزیزی...!

آن قدرازخواندن آن جمله ات خوشحالم که خودم هم نمی دانم دارم چه می گویم!!

وقتی درکمال صحت وسلامت عقل می نوشتم هم درست حسابی نمی دانستم چه

خبراست!!(حالاتوزیاد هم به این "کمال صحت وسلامت عقل" محل نگذار!!!)

(هرچند می دانم کلن با " عقل "اش مشکل داری!یعنی اصولن درمورد من تعریف

نشدنی است!)

خلاصه که...

گرچه صدها غزل ازعشق برایت خواندم

غزلی نیست دراین باره به گویایی ِتو...!

عزیزترینم...

دوستت دارم

 

+  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 7:40  توسط باران  |