|
|
|
|
|
برای کوتاهی دست هایم چه کارمی توانم بکنم؟! قبول کرده ام که شب ازحوصله ی من درازتراست وماه ازخیال تودورتر ... دل تنگی که امانم را می بُرَد،می روم تمام یادگاری هایت را می آورم می چینم روی میز...از کوچک ترین تکه کاغذی که رویش برایم یادداشت نوشته ای، تا گل سرآبی که برایم خریده بودی،یا عکس بچگی هایت با آن شلواربندی سبز...! تک تک شان را می بوسم...انگارخودت باشی...عزیزترین باورت می شود هنوز عطردست هات را دارند؟! آدم دلش می خواهد آن قدربوبکشد که نفسش بالا نیاید... عزیزترین اگربدانی چی پیدا کرده ام...یک وبلاگ قدیمی...آن وقت ها که برایت می نوشتم وبرایم کامنت هم می گذاشتی...!یادت هست؟!نمی دانی چه حالی می شوم وقتی نوشته های قدیمی را می خوانم...وقتی کامنت ها را بازکردم واسم قشنگت را دیدم...وای...دلم ضعف رفت برایت... عزیزترین...چرا من همیشه دلتنگم؟...الان ازآن وقت هاست که دارم از دل تنگی ...نه !هیچ...هرچند " مارا به سخت جانی خود این گمان نبود " ... امشب آمده بودم خداحافظی کنم...دارم می روم سفر...مشهد...گمانم مامان می خواهد ببرد آن جا من بیچاره را ببندد یک گوشه ای بلکه شفا بگیرم...طفلکی مامان هنوز هم به آدم شدنم امیدواراست... می دانی عزیزترین...نه...نمی دانی...اگرمی دانستی که... فقط خدا می داند چقدرعزیزی...مواظب عزیزترین ِ من باشی ها...! دوستت دارم |
||
|
+
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:57 توسط باران
|
|
||