تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - باید بروم...
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!

 

اندوهی خاکستری

در دلم

آهنگ باران ساز می کند

...

دیگرکدام روزنه...؟!

دیگر کدام صبح...؟!

...

پاییزکه می شود...

نه!هیچی ِاین زندگی لعنتی فرقی نمی کند...پاییزوبهارهم ندارد...همه چیزهمان قدردلگیرو

تاراست که همیشه بوده...

یک شنبه ها دلم هوایی ِآن طرف ها می شود...نه که فکرکنی دلتنگت نمی شوم یا یادم رفته

که خودت خواستی بازهم به دیدنت بیایم...نه!دارم از دلتنگی...ای بابا...جان سخت ترازمن

دیده ای تا حالا...؟!اما هی دست می گزم وآه می کشم وبغضم را قورت می دهم که یعنی

بنشین سرجایت!نرو!...نمی نشینم سرجایم...جایی را ندارم که بنشینم...بی آشیان ترازباد،

منم...هی به درودیوارومیزوصندلی و... می کوبم وهی زیرِگلویم را دست می کشم مبادا

بغضم آن قدر بزرگ شده باشد که کسی ببیندش...همه ی این ها برای این است که طاقت

بیاورم...نیایم...نبینمت...تمام ِاین سال ها که دقیقن نمی دانستم کجایی یااگرهم می دانستم آن

قدردوربودی که نمی شد هروقت می خواهم بیایم ببینمت...انگار اوضاع بهتر بود!!

حالایک شنبه که می شود...می دانم یک جایی هستی که دورنیست...که فقط کافیست سوار

ماشین شوم وبیایم بنشینم سرکلاست...اما...

نمی شود...شاید نباید...نمی دانم...

یک شنبه که می شود راه می افتم توی این کوچه ها وخیابان ها...هی راه می روم وهی

زیرِ گلویم را دست...

کوچه ها

تمام که می شوند

من می مانم و

این همه تو !

که تازه خودت هم نمی شوند...!

...

عزیزترین...

باید بروم...زیرِگلویم دارد توجه این دخترهای سیستم کناری را جلب می کند...کسی چه

می داند این گوشه از کافی نت من دارم چه می کنم...اما این بغض...زیادی بزرگ شده

...زیادی...

عزیزترین...

باید بروم...

عزیزترین...

 

+  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 13:29  توسط باران  |