تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - قیصر !
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!

 

وقاف حرف آخرعشق است

آن جا که نام کوچک من

آغازمی شود (قیصرامین پور!)

...

دیروز...بگذارازاولش بگویم...

درد وداغ این یکشنبه های ناگزیر...اضافه اش کن به برنامه ی آوای ایرانی شبکه ی چهار

ودرست وقتی ازشدت بغض ودلتنگی نفس ات بالا نمی آید مدارصفردرجه هم شروع شود

وانگار یکی دارد با تمام نیروگلویت را فشارمی دهد و...

یکشنبه های ناگزیررا اضافه کن به آوای ایرانی ومدارصفردرجه وتا صبح هم خوابت نَبَرَد

اززوربغض وآرزوهای محال و...تازه چشمت گرم شده باشد که اس ام اس پشت اس ام اس

برسد که :

- قیصرامین پوردرگذشت.

- ...دیدی...قیصر...

- قیصرهم...رفت.

- باران...همکلاسیت...

ذهنم پرمی کشد به آن سال...درجشنواره ی شعردانشجویی که قیصررا دیدم گفتم :

- آقای امین پورما همکلاسی بوده ایم ها!

با همان حجب ومتانت وآرامش همیشگی نگاهم کرد که یعنی :چی؟!

گفتم : خب شما با مادرم همکلاسی بودید...من هم آن وقت ها کوچولو بودم وبا مامان

می آمدم دانشگاه!خب من وشما هم همکلاسی می شویم دیگر!!!

...

خلاصه که عزیزترین...

دلم گرفته...

کاش بودی...

+  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:29  توسط باران  |