تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - از غم عشقت خرسندم...
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!
 

تونیستی

زنی تنها

محصوردیوارهای خطروخاطره

گیسوانش را به شب می بافد

...

آن قدرلباس پوشیده ام که نمی توانم نفس بکشم!خدا به زمستان رحم کند!...

نسیم سردی می وزد...ایستاده ام پشت درخت ها...هرچند دقیقه یک بارمثلن قدمی می زنم

که کسی شک نکند!حس می کنم همه حواس شان این طرف است...!

عجیب دچار« خود تابلوبینی » شده ام!!!

به ساعت که نگاه می کنم خنده ام می گیرد.یک ساعتی به پایان کلاست مانده...ازحالا این

 جاایستاده ام که چه ؟!!می آیم درِکلاس...چشمم را به سوراخ کلید می چسبانم...فقط...

 دست هات را می بینم...آه که دست هات...دست هات...دست هات...

همین طورکه خم شده ام وچشمم توی سوراخ کلید است دربازمی شود!دومترازجا می پرم!

یکی بیرون می آید...سعی می کنم خونسرد باشم!می گویم:«کلاس کیه؟»می شنوم:«استاد...

»...صبرمی کنم تا برود...برمی گردم پایین...سرِجایم...پشت ِدرخت ها...سردم می شود...

یکی می آید کنارم می ایستد...خیلی سعی می کند سرصحبت رابازکند اما من عین مجسمه

ایستاده ام!درآخرین تلاش می گوید:«شما ازدواج کردین؟!»(!)ازمجسمگی(!) درمی آیم!

باادامی گویم:«خواستگاری؟!»(طرف خانم بود ها!)بنده ی خدابانگاهی متعجب دورمی شود

...

جایم راعوض می کنم...باید ازهمه لحاظ امن باشد...دراین جا « امن » یعنی من تورا سیر

ببینم وتو مرا اصلن نبینی...!!سعی می کنم موقعیت خودم را ازآن طرف تصورکنم...!نه !

عمرن ببینی ام!به زهره اس ام اس می زنم ومی گویم کجا هستم!جواب نمی دهد...می دانم!

دارد ازحسودی می ترکد!!!

می بینمت...درآستانه ی در...داری ازساختمان بیرون می آیی...چادرم را بیشتربه خودم

می پیچم...سرت پایین است...ناگهان می ایستی...سرت رابلند می کنی...یکراست زل

می زنی به این طرف...!دستپاچه می شوم...خودم رادلداری می دهم که نه!ازاین فاصله...

آن هم پشت این درخت ها...نه!نمی بینی ام!ای وای...نه!داری می آیی این طرف...می آیم

فرار کنم...

خنده ام می گیرد...مگرازتوگریزی هم هست...؟!لبخندی شیرین چهره ات را پوشانده...!

مقاومت بی فایده است!ازمخفیگاه بیرون می آیم...

می گویی:«چطورفکر کردی من ممکنه حس ات نکنم؟!؟!»

جوابی ندارم...عاشقانه ترازهمیشه نگاهت می کنم...

عزیزترین چرا...نه!چرا نه!چطور؟!چطور...نه!چطورهم نه!اصلن هیچی!مگرمن جای تو

بودم عطرنفس های تو را حس نمی کردم...؟!

می گویم :«بروم ترمینال دیگر!»می گویی:«کاش سرکلاسم می آمدی!»...می گویم :«نه!

دیرمی شود!بایدبرگردم!»...توی چشم هات می خوانم که دلت می خواهد بمانم...

تو جان بخواه عزیزترین...! می مانم!

کلاس :

قبل ازهمه وارد کلاس می شوم...هنوزخیلی به شروعش مانده...سفارش کرده ای ردیف

اول بنشینم...می نشینم گوشه ی ردیف اول...سرگرم نوشتن می شوم...

سرم پایین است...زمان ومکان رافراموش می کنم...وارد کلاس که می شوی تازه متوجه

 می شوم کلاس پرشده و...

ای بابا...این طرف که من نشسته ام همه پسرها هستند!!من مانده ام این گوشه فقط...!

خنده ام می گیرد...می دانم کمی تا قسمتی غیرتی شده ای(!) وکمی تا قسمتی هم متعجب که

چرااین جا نشسته ام!مانده ام چه کنم!با لبخندی ساختگی می گویی:«خانم!لطفن بفرمایید اون

طرف!»بدجوری ضایع شده ام ها!!!می آیم این طرف می نشینم...اه!چه جای بدی...اصلن

نمی بینمت...لجم می گیرد...بغض می کنم...سراپا گوش می شوم...حالا که نمی بینمت اقلن

خوب بشنوم...بازهم چشمت به من خورده و...!نفهمیدم چطوراین جمله را به درسَت ربط

دادی...خودت فهمیدی؟؟!! ببین :«معشوق هرکه بزرگ تر،عاشق اوعزیزتر»!!!

نفس کم آورده ام...دلتنگ تر شده ام انگار...

برمی گردم...

عزیزترین...کلی نقشه کشیده بودم که ازاین به بعد بازبه پنهانی آمدن وپنهانی دیدنت عادت

کنم...خودخواهم ، نه؟!...

عزیزترین...

...

چواسیر ِدام ِ توام   

                   رام ِتوام    

                              ای محرم ِ رازم

منم آن شمعی که ز شب تا به سحردرسوزوگدازم

ای فتنه بکش یا بنوازم...

بی گناهم   

           بده پناهم    

                     کزموی تو آشفته ترم

کن نگاهی 

               به خاک راهی

                              ای سایه ی لطفت به سرم

چه کنم...

            عشقی غیرازتونخواهم...

من زجفایت دلشادم 

                    ازغم عشقت خرسندم

                                     ازهمه عالم بگسستم 

                                                     تا که به مهرت پابندم...

عزیزترین...

دوستت دارم

+  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:57  توسط باران  |