|
|
|
|
|
شعری بگو که درآن عاشق تر باشم دستم به همه ی آسمان برسد تمام من وآن شعرآغوشی باشد به اندازه ی همه ی تو ... چشم انتظاری یکشنبه هایت را می دانم...حس می کنم...می فهمم... می دانم بد دردی ست این که هی چشمت به درباشد وهی در باز شود وآن طرفش کسی را که منتظرش بوده ای نیابی... سخت حکایتی ست این که تمام روزبه راهی چشم بدوزی که کسی مسافرش نیست... یکشنبه ها باران می خواهم...یکریز...که اشک ازگونه هام بگیرد...به جای سرانگشت های تو... یکشنبه ها باد می خواهم...مسافر...که هی ببوسمت وهی گونه ات به نوازش نسیمی خنک شود وندانی این بوسه های من است در دست نسیم... یکشنبه ها خدا می خواهم...مهربان...که سرش داد بزنم وفحش بدهم ونفرینش کنم واو فقط لبخند بزند وناراحت نشود... یکشنبه ها... یکشنبه ها تو را می خواهم... تورا می خواهم که روسری آبی را ازسرم باز کنی ودست بکشی روی موهام وبگویی... تورا می خواهم که ازشعرهای خودم برایم بخوانی وچشم هات بارانی بشود وبگویم ... تورا می خواهم که آرام دستم را بگیری وبه نرمی انگشت هام را نوازش کنی و بگویی... تورا می خواهم که زیرباران شانه به شانه ام بیایی وبگویم... یکشنبه ها بدجوری می خواهمت عزیزترین... ... شب فراق که داند که تا سحرچند است مگرکسی که به زندان عشق دربند است ... من اما آرزو نمی کنم زمان به عقب برگردد...برای من هنوزهمان وقت هاست...فقط نمی دانم این دلتنگی وغم آوارازکجا می آید که مدام بغض می شود ته این گلوی خسته واشک توی این چشم های بی فروغ... عزیزترین... نوشته بودی : کاش بودی... این جمله بدجوری کپی رایت دارد ها... پاییزباشد وباران وتویی که نیستی... عزیزترین... کاش بودی... |
||
|
+
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:6 توسط باران
|
|
||