|
|
|
|
|
به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کزشاخه جدا بود چوزگلشن روکرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پیک بلا بود ای برگ ستمدیده ی پاییزی آخرتوزگلشن زچه بگریزی روزی توهماغوش گلی بودی دلداده ومدهوش گلی بودی ای عاشق شیدا دلداده ی رسوا گویمت چرا فسرده ام ... ازسرشب یکریزاین را گوش داده ام... برگ خزان...بیداد زمان...شاخه...باد...دلداده...نهان...عاشق...رسوا...فسرده...و... هماغوش...(؟!!) آن جا که می گوید«روزی توهماغوش گلی بودی»،دلم می خواهد...نه!هیچی دلم نمی خواهد ...تصمیم گرفته ام کمترخشونت به خرج بدهم...! امشب خوبم...خوب خوب...شده ام مثل آدمخوارها که چشم شان به سرخی خون می افتد گل از گل شان می شکفد وخوش خوشانشان می شود...!لیوان ازدستم افتاد وشکست...تکه هایش را با دست جمع کردم وفشارمختصری کافی بود تا خون راه بگیرد ازلای انگشت هام... حق شان است...باورکن...لای این انگشت ها جای انگشت های توبود...حالا که نیست بگذار هرچه می خواهد برسرشان بیاید... گفتم یک بارهم وقتی حالم خوب است بنویسم بلکه کمی شاد ازآب دربیاید...! کتابی به دوستی امانت داده بودم...امشب اس ام اس زد که فلانی لای کتاب درفلان صفحه یک تکه کاغذ است با خط خوش نوشته ای ...(اسم قشنگ تو!) ودورش راهم سوزانده ای ...! (کتاب شعربود وطرف هم مرا می شناخت ومی دانست هرکاغذی لای هرصفحه ای گذاشته باشم معنای خاصی دارد...) جواب دادم:خب که چی؟!(خب اسمت راهم دوست ندارم کسی بداند!) اس ام اس زد که :هیچی بابا ! غلط کردم!!! عجب ها! هی خواستم بگویم بابا من امشب خوبم ، اصلن هم قاطی نیستم ،هیچم ازلابلای انگشت هام خون نمی چکد...!!! اما نگفتم! شراب دردهان و عشق درچشم اتفاق می افتد ... جام را برداشته به دهان می برم به تونگاه می کنم و... آه می کشم ... دیروزدوست نقاشی بعد ازمدت ها زنگ زد...با هیجان گفت : یادته دوسال پیش طرحی از چشمات کشیدم؟! گفتم خب؟! پس گرفته نمی شود ها!!! گفت همین جوری قاطی چندتاکاردیگه به استادمون نشون دادم(دانشجوی نقاشی است)... استادمون گفت مدت ها بود طرحی به این خوبی از غم ندیده بودم!!! گفتم پدربیامرز!حالا یه سری بیا یه طرحی بکش!اون مال دوسال پیش بوده!الان بکش تا استادتون هنگ کنه ازمهارتت!!! خلاصه که ملت ازغم ما کلی کیفورشدند!!!الهی شکر!ماکه بخیل نیستیم! ... عزیزترین... این عزیزترین را که می گویم انگار رام می شوم...اهلی می شوم...فرقی هم نمی کند حالم خوب است یا نه...چشم هام رنگ خون باشد یا دست هام بوی جنون بدهد... می شوم همان دختربیست ساله ی روسری آبی که...که آن جا نشسته وفکرمی کندچقدر خوش به حالش است...!! عزیزترین... عزیزترین... عزیزترین... عزیزترین... |
||
|
+
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 1:15 توسط باران
|
|
||