تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - خداحافظ
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!

 

انگارکن خوابم

                    وزندگی کابوس مدامیست

...

تا حالا شده ازدیوانگی خودت لجت بگیرد وبزنی به سیم آخرو...دیوانه ترشوی؟!

ما عقل مان به دنیا نمی رسد ودنیا عقلش به ما...فکرکن...پرنده ی بی آواز...دیوانه ی

بی سوت وقت ماه...اصلن من...بی تو...تو...بی من...دنیا اگرعقلش می رسید که من

وتونبودیم...ما بودیم وما دنیا بودیم وما دریا ودشت وکوه وباران وآفتاب بودیم وما خدا

بودیم وما...آن وقت شاید عقل مان می رسید وبه جای این همه مدرسه ودانشگاه تیمارستان

می ساختیم وهمه را پرت می کردیم آن جا وخودمان ازبیرون برایشان زبان درمی آوردیم

...

کاش دوبار زاده می شدم

یکی برای مردن درآغوش تو

یکی برای تماشای عاشقی کردنت

تا حالاشده سرت را به دیواربکوبی وازدرد هی بخندی وهی بخندی وهی سرت را به دیوار

...

خدانکند تودرد داشته باشی عزیزترینم...خدانکند توبفهمی چه می کشد این دیوانه...

اصلن امشب می خواهم خداحافظی کنم...می خواهم ببوسمت وبروم...ببوسمت وبمیرم...

می خواهم آن قدربه دیواربکوبم که مغزم بپاشد روی این کیبورد...روی این کتاب ها...

روی این قاب عکس خالی...امشب مانده ام که نمانم...آمده ام که بروم...ببوسمت وبروم

وجهنمم بهشت باشد بهتراست یا نبوسمت وبروم وجهنمم جهنم تر؟!

نگاه کن...توی هردوتایش بروم هست...جهنم هم هست...فقط می ماند ببوسمت ونبوسمت

که فرقش یک نقطه است وآن نقطه تویی که برمدارتومی چرخد این دلی که دل نیست...

می شود لب هایت را ببوسم؟!

دارم می روم...سیم آخرکه می گویند لابد همین است...همین که قیچی بیندازم وسط موهام

وقیچی بشود چاقوی ابراهیم ونبرد وبه دلم بیفتد که این رگ ساده ترببرد شاید...

حالا می شود ببوسمت؟!ببین!خون را ببین...چه خون سیاهی...همه ی مسافران جهنم این

طوری اند؟!

یاد شرکت افتاده ام...یاد آن صندلی های سبز...باران پشت پنجره...روسری آبی...اتود

زرد...کیک کام...ترجمه...یاد آن روزکه مادروخواهرت سرزده آمدند شرکت...یاد پالتوی

سورمه ای...یاد ازاراک بی خبرآمدنت...یاد چشم هات...دست هات...نفس هات...

خون را می بینی...؟!

بروم...بروم تا دیرترنشده...

رفتم مرا ببخش ومگو اووفا نداشت

راهی به جزگریزبرایم نمانده بود...

دوستت دارم

 

+  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 3:3  توسط باران