|
|
|
|
|
روز اول . . . ... الان باید توی جاده باشی...جاده زیاد دیده ای اما این جاده...عطرنارنج های حافظیه می آید... داری می روی...مثل همیشه بی من...من اما ،همراه ترم ازهمیشه ی این سال ها با تو... جاده هی پیچ می خورد وتو،هی به یادم می افتی...نمی بینی ام کنارت ... ؟؟؟!! صندلی ردیف سوم هم نباشد مهم نیست...فقط بگذارمن کنار پنجره بنشینم...این طوری وقتی دلتنگی چنگ می زند به گلویم و بارانی می شوم می توانم سرم را به سمت پنجره بگردانم تا نبینی اشک هایم را ...هرچند ستاره ها می بینند وخبرش را به تو می رسانند... مثل کلاغ کودکی هامان که همیشه زودترازخودمان می رسید واسرارمان را فاش می کرد... می گویم : هنوزنرفتی دلم برات تنگ شده ... می گویی : اجازه بده من اعتراف نکنم به بعضی چیزها... اجازه می دهم (!) اما کاش می دانستی...کاش می دانستی که چقدرتشنه ی شنیدنم ...نگویی هم می دانم اما گاهی آدم به شنیدن محتاج است...می دانی...؟! مثل وقتی گلویت خشک خشک است وبه جرعه ای قانعی ... من قانعم به یک نفس ازتو، به لحظه ای چیزی که ازبزرگی تو کم نمی شود ... زهره حق داشت...بدعادت شده ام...به این که ازعزیزترینم بی خبرنباشم...منی که قدرتورا ندانستم همان بی خبری حقم است...(حقم است ... ؟؟؟؟؟؟؟؟!!) ببخش عزیزترین...حالا وقت این حرف ها نیست...می دانم... دلتنگی من وعزیزی ِتوهم حکایت تازه ای نیست... سفرت بخیرآشنای من...! مواظب خودِ نازنینت باش... دوستت دارم...
۱۳۸۶/۵/۱۴ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:6 توسط باران
|
|
||