تبليغاتX
و آن قدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا... - روز دوم ...
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن.........محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم...!

 

روزدوم . . .

...

دقیق که نمی دانم کجایی وچه می کنی...اما حدس که می توانم بزنم...!

اولین شبی است که آن جایی وحتمن هنوزازبهتِ اولیه درنیامده ای...چه حالی دارد آدم(؟!)

برود بنشیند کناردست خدا وفک وفامیل هایش و...؟!

نمی خواهم ازدلتنگی خودم بنویسم...به خصوص چون تمام این ها را بعد ازاین چهارده روز

یکجا می خوانی...خیال ندارم مجموعه ای ازدلتنگی تحویلت بدهم!!

امروزهی خواستم بروم سراغ طوبی خانم...اما نشد...دلم نیامد...زمین وزمان برای این که

هوایت را کنم کم بود،طوبی خانم هم اضافه شد...!!!

یادت که هست پریروزتوی جاده چه گفتم...این که این دوهفته بیکارنمی نشینم!...سرحرفم

هستم...دارم یک کارهایی می کنم که ...بمانَد...!

به یادِ توست همه لحظه های هستی من

دل توکاش که یک لحظه یاد ما می کرد...

می دانم به یادم هستی...اصلن مگرمی شود نباشی...؟! آدم که عشقش را فراموش نمی کند

...!امشب زیاد حالم خوش نیست...دیوانه ترشده ام انگار...عاشق تر...معشوق تر...شاید!!

عزیزترین...کاش بودی...

یک چیزی بگویم...؟! پریروزتوی جاده هزاربارشاید هم بیشتر، دست هات را خواستم...

با تمام این وجود ِ خسته ی ابری...خودم هم نمی دانم چرا حسرتش را با خودم آوردم...

دلم دست هایت را می خواست...عطرشان بماند توی دستم ووقتی می آیم خانه تا چند روز

 بااحتیاط بشویم اش که عطردست هات بماند...هی دستم راجلوی صورتم بگیرم وببوسم

وببویم اش...کم کم ببویم مبادا تمام شود بوی خوش دست های تو...

تو که می دانستی عزیزترین...تو چرا...؟!

مثلن خواستم ازدلتنگی ها نگویم...!اشکی که راه گرفته لابلای این سطرها را چه کنم...؟!

دوستت دارم...

۱۳۸۶/۵/۱۵

+  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:8  توسط باران  |