|
|
|
|
|
روز سوم ... ازپریشانی آن زلف سیاه است که من روزگار سیه وحال پریشان دارم ... دلم براي تو تنگ است وشعر مي گويم خدا کند که پريشان نباشد احوالت . . . پريشان کن سر زلف سياهت شانه اش با من . . . ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش ... حافظ بد است حال پریشان تو ولی بربوی زلف یار پریشانی ات نکوست ... روزاول که سرزلف تودیدم گفتم که پریشانی این سلسله را آخر نیست ... پريشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ايشان آفريدند . . . ها...؟! دیوانه ندیده ای تا حالا؟!...فهمیدم!این جوری اش را ندیده ای...!!! قربان چشم هات وقتی درشت ترشان می کنی ومی گویی:اینجوری شو ندیدم!!!! نه دلتنگی شاخ ودم دارد،نه جنون...آنی ودائمی اش فرقی نمی کند... مجنون همیشه مجنون است...حتا اگرلیلی اش را نداشته باشد...نبیند اش... مجنون که تکلیفش معلوم است...حرجی براونیست... لیلی هم تنش به تن مجنون خورده ودیوانه شده...(خورده؟!تنش به تن مجنون...؟!) دیوانه ها جای شان را هم که عوض کنند دیوانه اند...لیلی ومجنونش توفیری ندارد...مهم خون توی رگ های شان هم نیست که قرمزباشد یا سبزمثلن،که اسم شان بشود دیوانه... چشم های تو مهم است وقتی به ساعتت خیره می شوی وفکر می کنی آن جا با این جا چقدر اختلاف زمانی دارد ومن در این لحظه دارم چه می کنم... عزیزترین دیربیایی تمام ترشده ام ها... تمام که خیلی وقت است شده ام...همان طورکه دیوانه... عزیزترین.... کی برمی گردی...؟! کی..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هه! انگاراز این جا رفته ای یا قراراست به این جا برگردی... دلم تنگ شده...می فهمی...؟ می فهمی عزیزترین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی برمی گردی....؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... دوستت دارم ... ۱۳۸۶/۵/۱۶ |
||
|
+
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:9 توسط باران
|
|
||